• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2853
  • پنج شنبه 1384/4/16
  • تاريخ :

دو نوبل در دستان یک زن


هرگز نمی توان دنیای بهتری ساخت، مگر اینکه آدم های بهتری بسازیم، برای این منظور باید هر یک از ما تا عالی ترین مرحله در تحول خود بکوشیم و همزمان برای پایداری جامعه انسانی مسئولیت بپذیریم.

این حرف ها از دهان یک زن پخته در می آید که سرد و گرم روزگار را چشیده است. شور جوانی و سرخوردگی میانسالی را نیز پشت سر گذاشته و حالا می تواند منصفانه تر مسائل انسانی را ارزیابی کند. اما این زن چهل ساله راه پر مخاطره ای پیمود تا به این جا رسید.

ماریا اسکلودوفسکا در هفتم نوامبر 1867 در ورشو پایتخت لهستان دیده به جهان گشود. پدرش معلم فیزیک دبیرستان بود و مادرش رئیس آکادمی موسیقی. غیر از ماریا چهار بچه بزرگتر در خانه بودند.

کودکی ماریا چندان غبطه برانگیز نبود. لهستان تحت اشغال و نفوذ روس ها بود. در میادین شهر مجسمه خیانتکارانی برپا شده بود که به هموطنان خودشان پشت کرده و کمر به خدمت متجاوزین بسته بودند. دختر کوچولو در راه مدرسه وقتی از کنار مجسمه ای می گذشت، بی درنگ تف آبداری نثارش می کرد. محیط خانواده اسکلودوفسکی ضد روس بود و همین عاقبت کار دست آقای خانه داد. معلم فیزیک بیکار شد و مجبور شدند اتاق ها را کرایه دهند. ماریا مجبور بود قیافه های غریبه را تحمل کند.

سرانجام با پایان تحصیل ماریا در مدرسه روزگار نیز آرام آرام روی خوش تری نشان داد. ماریا با دوستانش به چیدن تمشک می رفت، شنا می کرد، بدمینتون بازی می کرد و به رقص و کوهنوردی می رفت. در همین دوران به دوستش می نویسد: « هیچ برنامه خاصی ندارم. گاهی ساعت ده و گاه ساعت چهار یا پنج صبح از خواب بیدار می شوم، هیچ کتاب جدی ای نمی خوانم، فقط داستان های کوتاه بی ضرر و چرند... بی نهایت احساس حماقت می کنم. گاهی می خندم، و اوضاع کاملاً احمقانه خود را با خرسندی واقعی نظاره می کنم. »

هنوز نوجوانی هفده ساله بود که وارد فعالیت سیاسی شد. اعلامیه های ممنوعه را می خواند و با عده ای از همفکرانش به بحث درباره اوضاع لهستان می پرداخت.

وضع اقتصادی پدر بدتر و بدتر شد تا این که مجبور شد خانه را بفروشد و به خانه کوچکی نقل مکان کنند. حالا دیگر امکان پذیرفتن مهمان نیز کم تر بود. ماریا مجبور شد برای تهیه مخارجش پرستاری کند. پرستار کودکی بود در خانه آدم های پولدار « این خانه، خانه آدم های پولداری است که هرگاه میهمان حضور داشته باشد فرانسه صحبت می کنند... این ها صورت حساب های خود را شش ماه به شش ماه نمی پردازند و پول خود را از پنجره دور می ریزند، گرچه در مورد سوخت چراغ ها خیلی صرفه جویی می کنند. پنج خدمتکار دارند. تظاهر به لیبرال بودن می کنند در حالی که در جهل مرکب فرو رفته اند. »

چندی بعد کارش عوض شد و به خدمت خانواده ای در آمد با ملکی کوچک و باغ و گردشگاه و زمین بازی؛ یک محیط باصفا. با دختر هجده ساله خانواده دوست شد و در کنار کارش که تدریس بود فرصت مطالعه فیزیک و ریاضیات هم داشت. اما اتفاق غم انگیزی افتاد. ماریا عاشق کازیمیر، پسر ارشد خانواده شد. خانواده ماریا را دوست می داشت ولی ملاحظات طبقاتی والدین کازیمیر، غرور ماریا را جریحه دار کرد. تدابیری اندیشیده شد که این دو هم دیگر را نبینند. ماریا تا بیست و چهار سالگی در همین کار باقی ماند و آن گاه به خواهرش در پاریس ملحق شد. در سوربن اسم نوشت و سخت مشغول درس شد.

اتاق های محقری نزدیک دانشگاه کرایه می کرد تا کرایه اتوبوس را پس انداز کند. تنها مقرری اش، مختصری بود که خواهر و شوهر خواهرش به او می پرداختند. سرانجام به اتاقی زیرشیروانی کوچید که تنها روزنه ای در سقف داشت و به شدت تاریک بود. در همین دوران سر کلاس درس از گرسنگی و ضعف غش کرد. نزد شوهر خواهرش که پزشک بود اعتراف کرد که در بیست و چهار ساعت گذشته و فقط چند دانه گیلاس و تربچه خورده است.

خواهرش او را به خانه خودش برد اما به اصرار بازگشت. به اتاق زیرشیروانی انس گرفته بود. امتحانات را با موفقیت پشت سر گذاشت.

زمانی پی یر کوری را ملاقات کرد که فرسنگ ها از دنیای عشق و عاشقی فاصله داشت« حالت نگاه خیره و روشن و اندام درشت بی قیدانه اش توجهم را جلب کرد. میان ما گفت و گویی در گرفت و دوستی آغاز شد...»

در عوض پی یر می گوید شیفته این دختر شده بود به این دلیل که او به جای طنازی و دلبری از کوارتز و خواص بلورها برایش حرف می زد.

ده ماه بعد ازدواج کردند و به این ترتیب ماری کوری پا به عرصه وجود گذاشت. زندگی این زوج لهستانی- فرانسوی برای دنیای فیزیک غنیمتی بود. زن و شوهر در سال 1903 مشترکاً برنده جایزه نوبل فیزیک شدند. زن یک بار دیگر نیز به تنهایی برنده نوبل شد؛ به سال 1911 هنگامی که پنج سال از مرگ پی یر گذشته بود و هنوز فقدانش برای ماری دشوار می آمد. اما او عمر پر و پیمانی کرد. 66 سال زیست و سرانجام در چهارم ژوئیه 1934 به خاطر کم خونی به عالم مردگان کوچ کرد.

نویسنده: منوچهر دامغانی

UserName