• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2118
  • دوشنبه 1384/2/26
  • تاريخ :

به مناسبت سوم خرداد روز ملی مقاومت ، ایثار و پیروزی


بهزاد کتیرایی ، از فرماندهان جنگ تحمیلی و از مدیران موفق ورزشی کشور است . کتیرایی اگر چه در عرصه ی مدیریتی کشور حضور پر رنگی دارد ، اما هرگز سال های حماسه را از یاد نبرده است . قسمتی از خاطرات شنیدنی او یادگاری ارزشمندی است که تقدیم می شود .

بهزاد کتیرایی: تابستان سال 60 بود ، مرحله دوم عملیات بازی دراز ، گروهان ما ماموریت یافت تا ارتفاعات (قله) 1100 صخره ای و قله ی گچی را که در اختیار نیروهای دشمن بود به تصرف در آورد . شب عملیات بچه ها همگی توجیه شدند و به طرف ارتفاعات حرکت کردند . نزدیکی های نیمه ی شب همگی به پای کار رسیدند . در آن لحظه ناگهان متوجه شدیم میدان وسیعی از مین مقابل ما قرار گرفته است ، لذا بچه ها درگیر معبر سازی شدند تا مینها را خنثی کنند. تقریبا" این کار تا دم دمای صبح طول کشید، هر چند می خواستم تا هوا روشن نشده عمل کنم ، لیکن این توفیق میسر نگردید و متاسفانه به روز خوردیم و دشمن متوجه حضور ماشد . شب ماقبل به دشمن نزدیک شده بودیم ،به همبن دلیل جنگ تن به تن شدیدی میان ما با دشمن درگرفت . هر چه تلاش کردیم خود را به قله برسانیم نشد. تا حدود ظهر مقاومت کردیم ، اما باز موفق نشدیم و طبق دستور فرماندهی مجبور به عقب نشینی شدیم و این عقب نشینی همچنان با درگیری تن به تن همراه بود . بعضا" برخی بچه ها شهید می شدند و جنازه هایشان باقی می ماند . یکی از تیر بارچی های دشمن روی ما آتش می ریخت و تا حدودی مارا در محدوده ای ازارتفاعات ، زمین گیر کرده بود.

ناچار با چند جست و خیز تاکتیکی برای خودم جایگاهی یافتم تا تیربارچی را خاموش کنم . همینکه تیر بارچی را هدف گرفتم . ناگهان چند نارنجک دستی به سمت من پرتاپ شد که هر کدام در فاصله ی خیلی کم منفجر شدند و در آن لحظه چند ترکش به سینه ی من اصابت کرد و ناخواسته قبضه آرپی جی از دستم رها شد . چشمانم سیاهی رفتند و دیگر نفهمیدم چه شد . در آن موقع احساس خاصی به من دست داد . به خیالم شهید شدم ، اما دو ساعتی نگذشته بود که چشمانم را به سختی گشودم و دوستانم را بالای سرم مشاهده کردم . همینکه می خواستم حرکتی بکنم ، دیدم توان حرکت از من گرفته شده و نفس کشیدن سخت برایم مشکل شده ، بچه ها حسابی مرا باند پیچی کرده بودند . به ویژه ناحیه ی سینه ام را بسته بوند تا هوا از ریه هایم خارج نشود ، خودم مجبور شدم تا آنجا که جان دارم با دست روی زخمهای سینه ام فشار وارد کنم تا هوا از ریه هایم بیرون نرود ، چون نفس کشیدن برایم طاقت فرسا شده بود . همینطور بچه ها کشان کشان مرا از ارتفاعات پائین می آوردند، مجبور بودیم از شیار بسیار سخت و صخرایی عبور کنیم تا از چشم دشمن دور بمانیم و این امر موجب اختلال تنفسی در من شده بود تا نزدیکی های شب همینطور پیاده به عقب برمی گشتیم . گرمای تابستان آن هم در منطقه ی غرب کشور سرعت عقب نشینی ما را خیلی کند کرده بود . مضافاً تشنگی ما را آزار می داد . تقریباً تمام قمقه ها خالی از آب بود ،لاجرم در سیاهی آن شب در لابه لای صخره ها پنهان شدیم تا جان تازه ای بگیریم .وقتی در آن سکوت شب کمی خستگی و کوفتگی از تنمان بیرون رفت ، حال معنوی خاصی فضا را از خود پر ساخت .گویی ستارگان در آن شب بی مهتاب به زمین خیلی نزدیک شده بودند . به مانند میوه های درختی شده بودند که هر کودکی قادر به چیدن آنها می شد . زمزمه ی دعا از هرگوشه و کنار به طور نامحسوسی به گوش می رسید. چشمان یاران آن شب به تنهایی چون ستاره ای شده بودند که در زمین می درخشیدند.

با روشن شدن هوا دوباره به راه افتادیم . تشنگی و گرسنگی رمق از همه گرفته بود و زانوهایمان سست شده بودند. این بار نوبت علی نوری بود که مرا به کول خود می کشید ، نفس نفس زدنهایش را می شندیم و سرم را آرام روی سرش گذاشتم و چشمانم را به کناره ها دوختم . جسم خونین بچه ها روی زمین افتاده بود . هر نقطه که نگاه می کردم این تصویر تکرار می شد ، تشنگی به جوری بر ما فشار می آورد و این را من از نفس نفس زدن های علی نوری می توانستم متوجه شوم . چرا که خود سخت تشنه بودم و خون زیادی از بدنم خارج شده بود . همینطور از کنار جنازه های بچه های خودمان می گذشتیم و منتظر بودیم که این عطش ما را هم از پا در بیاورد .ناامیدی رفته رفته بر ما مستولی می شد تا اینکه نی زاری کوچکی در چشم انداز ما قرار گرفت ناخواسته بدان سمت کشیده شدیم هرچند جایگاه خوبی برای استراحت و پنهان شدن نیز به حساب می آمد. وارد نی زار شدیم ، برایمان باور کردنی نبود . به یکباره قور قور قورباغه فضا را از خود پر کرد ؛گویی قورباغه ها داشتند مارا به جرعه ی آبی میهمان می کردند ، واقعاً مائده ی آسمانی بود. چاله ی کوچکی پیدا کردم که مقداری آب در آن جمع شده بود و بچه قورباغه های سیاه رنگی در چاله حرکت می کردند . کسی نفهمید قورباغه اند یا چیزی دیگر و همه از آن آب چاله نوشیدند. چه با پروتئین چه بی پروتئین!

حتی قمقه هایمان را از آن آب پر کردیم ، کمی جان گرفتیم و به خود آمدیم . گرما هم دست بردار نبود و بی رحمانه چون شلاقی بر بدنمان می کوفت . روی سینه ام پانسمان گذاشته بودم تا بهتر نفس بکشم .یکی از بچه ها رفت سراغ کوله پشتی وسایل امداد گری ، اما وقتی در کوله پشتی را باز کرد چیزی از باند و پانسمان و از این جور چیزها وجود نداشت . ظاهراً ابزار آلات تبلیغات بود ؛ به ویژه یک دوربین در کوله پشتی خودنمایی می کرد . در آن حالت ناامیدی امدادگر سریعاً با کمی شوخ طبعی دوربینی را از کوله پشتی بیرون آورد و شروع کرد به عکس گرفتن . هیچکس از عکس گرفتن خوشحال نشد که هیچ ، بلکه مورد طعن و کنایه هم قرار گرفت . چرا که هیچ کس دل و دماغ درست و حسابی نداشت . همین که کمی خستگی و کوفتگی از تنمان بیرون رفت ، دوباره به عقب نشینی ادامه دادیم تا اینکه مرا به بیمارستان ابوذر در غرب انتقال دادند .

و این عکس حکایتی پر ماجرا ست که هیچگاه از ذهنم پاک نخواهد شد .

UserName