• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5371
  • سه شنبه 1384/2/6
  • تاريخ :

امام صادق علیه السلام و اندیشه‏ هاى انحرافى

واژه زنادقه جمع زندیق است. این كلمه ریشه فارسى دارد و در اصل‏« زند دین‏» زن دین بود. مزدكیان (1) خود را زند دین ‏مى‏نامیدند. طریحى در مجمع البحرین مى‏نویسد: زنادقه گروهى ازمجوسیان بودند. سپس این كلمه برهر ملحدى در دین استعمال ‏گردید. (2)

در بین مردم چنین شهرت یافته كه زندیق كسى است كه به هیچ دینى ‏پاى بند نیست و قائل به دهر است. و در حدیث آمده است: زنادقه‏ همان دهریه هستند كه مى‏گویند: نه خدایى وجود دارد و نه بهشت و جهنمى. دهر است كه ما را مى‏میراند. (3) از گفت و گوى امام‏ موسى بن جعفر(ع) با هارون الرشید بر مى‏آید كه زندیق به كسى‏گفته مى‏شود كه خدا و رسولش را رّد كند و به جنگ با آنها بپردازد.(4)

اولین كسى كه ملحد گشته و زندیق شد ابلیس بود. (5)

ملحدین و دهریان، مناظرات و گفت ‏وگوهایى با پیامبر اسلام(ص) داشتند كه علامه طبرسى دركتاب الاحتجاج (6) به بخشى از آنها اشاره كرده است:

امام صادق(ع) مناظراتى طولانى و گفت‏ وگوهاى بسیارى با ابن‏ابى‏العوجاء، ابوشاكر دیصانى، زندیق مصرى و برخى دیگر از سران‏ زنادقه داشت و به عقاید انحرافى آنها پاسخ مى‏داد. پیش از آن كه ‏به برخى از گفت ‏و گوهاى آن حضرت با زنادقه اشاره كنیم، نگاهى به ‏افكار دو نفر از سران زنادقه مى‏افكنیم:

رهبران زنادقه

یكى از رهبران زنادقه، عبدالكریم بن ابى‏العوجاء است. وى از شاگردان حسن بن ابى الحسن بصرى بود و بر اثر افكار انحرافى كه ‏داشت، از دین و توحید منحرف شد. (7)

ابن ابى‏العوجاء با چند نفر از دهریون در مكه پیمان بست تا با قرآن معارضه كنند. او در یكى از سفرهاى خود به مكه، هنگامى كه‏ با عظمت امام صادق(ع) در بین مردم مواجه مى‏شد، از روى كینه و حسد داوطلب مى‏شود تا به نمایندگى از ابن طالوت، ابن الاعمى وابن المقفع، امام را در نزد مردم شرمنده كند اما با پاسخ ‏كوبنده امام صادق(ع) مواجه و سرافكنده مى‏شد و مفتضحانه به نزد دوستان خود برمى‏گشت.

وى سرانجام به دستور منصور، توسط فرماندار كوفه محمدبن سلیمان به زندان افتاد. گروهى نزد منصور رفتند و به شفاعت او برآمدند. منصور به درخواست آنها پاسخ مثبت داد و در نامه‏اى به فرماندار، دستور آزادى ابن‏ابى‏العوجاء را صادر كرد.پیش از آن كه نامه به كوفه برسد، منصور دستور داد تا ابن ابى‏العوجاء را گردن بزنند. ابن‏ابى‏العوجاء هنگام مرگ گفت: اكنون بیمى از كشته شدن ندارم، زیرا من چهارهزار حدیث جعل و حلال را حرام و حرام را حلال نموده‏ام و در ماه رمضان شما را به روزه خوارى كشانده‏ام و در روز عید فطر وادار به روزه گرفتن كرده‏ام. (8)

ابوشاكر یكى دیگر از رهبران زنادقه است كه افكار انحرافى‏اش ‏بسیارى از مسلمانان را دچار شبهه و شك و تردید كرد. وى قائل به ‏خداى نور و خداى ظلمت ‏بود.

ابوشاكر گفت ‏وگوهاى بسیارى با یاران امام صادق(ع) داشت. او در مدینه با امام صادق(ع) مناظره و گفت ‏وگو كرد كه نتیجه‏اش شكست‏علمى و رسوایى بود. (9)

مناظره هشام با ابوشاكر دیصانى

هشام بن الحكم مى‏گوید: روزى ابوشاكر دیصانى به من گفت: آیه‏اى ‏در قرآن است كه باعث تقویت نظر و اندیشه ماست. گفتم: این آیه‏ كدام هست؟ ابوشاكر گفت: (هوالذى فى‏السماء اله و فى‏الارض‏ اله) (10)؛ اوست كه در آسمان خداست و در زمین خدا. هشام ‏مى‏گوید: متحیر ماندم كه در جواب او چه پاسخى بدهم. ایام حج فرارسید و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق(ع) ملاقات و عرض كردم‏ كه ابوشاكر چنین مى‏گوید و برداشت او را از آیه بیان كردم. امام‏ صادق(ع) فرمود: این سخن، سخن زندیق است. هرگاه نزد او رفتى، ازاو بپرس: نامت در كوفه چیست؟ او خواهد گفت: فلان. بگو: نامت در بصره چیست؟ بازهم همان نام را تكرار مى‏كند. بگو: خداى ما نیز چنین است. خداى ما هم در آسمان «اله‏» است و هم در زمین‏«اله‏».

هشام مى‏گوید: (به كوفه) برگشتم و بدون هیچ توقفى، نزد ابوشاكررفتم. آنچه امام صادق(ع) به من گفته بود، از او پرسیدم. ابوشاكر كه درمانده شده بود و جوابى نداشت، گفت: این سخن (طرز استدلال) از حجاز به این جا آمده است. (11)

مناظره امام صادق(ع) با ابوشاكر دیصانى

هشام بن الحكم مى‏گوید: روزى ابوشاكر دیصانى نزد امام صادق(ع) رفت و گفت: اى جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمایى و دلالت‏ كن. امام صادق(ع) فرمودند: بنشین! در این هنگام كودك خردسالى ‏پیش آمد كه در دستش تخم پرنده‏اى بود. كودك با تخم بازى مى‏كرد.امام صادق(ع) تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم‏ پرنده، به دیصانى فرمود: این دژى است پوشیده كه پوست ضخیمى‏ دارد. در زیر این پوست ضخیم، پوست نازكى وجود دارد و زیر آن‏ پوست نازك، مایعى طلایى و مایعى نقره‏اى در كنار هم، بدون این كه ‏با هم مخلوط شوند، وجود دارد ...

كسى نمى‏داند كه آن تخم پرنده ‏براى آفرینش نر خلقت‏ شده است‏ یا براى آفرینش ماده. هنگام شكسته‏ شدن تخم پرنده صورت‏هاى فراوان، چون: طاووس، كبوتر و خروس از آن ‏بیرون مى‏آید. آیا فكر نمى‏كنى كه براى این آفرینش مدبّرى هست؟!

هشام مى‏گوید: دیصانى مدتى سرش را به زیر انداخت و در فكر فرو رفت. سپس سربرداشت و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشریك ‏له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و انك امام و حجة من الله على‏ خلقه و انا تائب مما كنت فیه‏» (12) ؛ شهادت مى‏دهم كه معبودى جز خدا نیست، خداوند یكتاست و شریك ‏ندارد و شهادت مى‏دهم كه محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تو رهبر و حجت از سوى خداوند براى بندگان هستى و من از گذشته خود بازگشت مى‏كنم.

مناظره امام صادق(ع) با ابن ابى‏العوجاء

عبدالكریم بن ابى‏العوجاء بارها درباره مسائل گوناگون با امام ‏صادق(ع) گفت ‏و گو كرد. مرحوم كلینى برخى از مناظرات وى با امام صادق(ع) را نقل كرده‏ است. اینك یكى از مناظرات را ذكر مى‏كنیم:

راوى گوید: روز دیگر ابن ابى‏العوجاء برگشت و در مجلس امام ‏صادق(ع) خاموش نشست و دم نمى‏زد. امام فرمود: گویا آمده‏اى كه‏ بعضى از مطالبى را كه در میان داشتیم تعقیب كنى. گفت: همین را می خواستم. اى پسر پیغمبر! امام به او فرمود: تعجب است از این كه ‏تو خدا را منكرى و به این كه من پسر رسول خدایم گواهى دهى!! گفت: عادت مرا به این جمله وادار مى‏كند؟ امام فرمود: پس چرا سخن نمى‏گویى؟ عرض كرد: از جلال و هیبت ‏شما است كه در برابرتان ‏زبانم به سخن نیاید. من دانشمندان را دیده و با متكلمین مباحثه ‏كرده‏ام؛ ولى مانند هیبتى كه از شما به من دست دهد، هرگز به من ‏روى نداده است. فرمود: چنین باشد ولى من در پرسش را به رویت‏ باز مى‏كنم. سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى یا غیرمصنوع؟ عبدالكریم بن ابى‏العوجاء گفت: ساخته نشده‏ام. امام ‏فرمود: براى من بیان كن كه اگر ساخته شده بودى، چگونه‏ مى‏بودى؟ عبدالكریم مدتى سر به گریبان شده، پاسخ نمى‏داد و با چوبى كه در مقابلش بود ور مى‏رفت و مى‏گفت: دروازه پهن، گود، كوتاه، متحرك و ساكن همه اینها صفت مخلوق است. امام فرمود: اگر براى مصنوع صفتى جز اینها ندانى باید خودت را هم مصنوع بدانى؛ زیرا در خود از این امور حادث شده مى‏یابى. عبدالكریم گفت: ازمن چیزى پرسیدى كه هیچ كس پیش از تو نپرسیده و كسى بعد از تو هم‏ نخواهد پرسید. امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تو نپرسیده‏اند، از كجا مى‏دانى كه در آینده نمى‏پرسند؟ علاوه براین، سخن و گفتار خود را نقض كردى، زیرا تو معتقدى كه همه چیز از روز اول مساوى و برابر است، پس چگونه چیزى را مقدم و چیزى را موخر مى‏دارى؟ اى عبدالكریم! توضیح بیشترى برایت دهم: بگو بدانم ‏اگر تو كیسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گوید: در این كیسه ‏اشرفى هست و تو بگویى نیست. او به تو بگوید: اشرفى را براى من ‏تعریف كن. و تو اوصاف آن را ندانى، آیا تو مى‏توانى ندانسته ‏بگویى اشرفى در كیسه نیست؟ گفت: نه. امام فرمود: جهان هستى كه‏ طول و عرضش از كیسه جواهر بزرگتر است. شاید در این جهان‏ مصنوعى باشد زیرا كه تو صفت مصنوع را از غیر مصنوع تشخیص‏ نمى‏دهى. عبدالكریم درماند... . سال بعد، بار دیگر با امام در حرم مكى برخورد. یكى از شیعیان به حضرت عرض كرد: ابن‏ابى‏العوجاء مسلمان شده؟ امام فرمود: او نسبت ‏به اسلام كور دل ‏است، مسلمان نشود. چون ابن ابى‏العوجاء چشمش به امام افتاد، گفت: اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه این ‏جا آمدى؟ گفت: براى عادت تن و سنت میهن و براى این كه دیوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را ببینم. امام فرمود: اى عبدالكریم! تو هنوز بر سركشى و گمراهیت پا برجایى؟ عبدالكریم رفت‏ سخنى بگوید كه‏ امام(ع) فرمود: در حج مجادله روا نیست و عبایش را تكان داد و فرمود: اگرحقیقت چنان باشد كه تو گویى - كه چنان نخواهد بود-  ما و تو رستگاریم و اگر حقیقت چنان باشد كه ما مى‏گوییم، ما رستگاریم و تو در هلاكت. (13)

مناظره امام صادق(ع) با زندیق مصرى

هشام بن الحكم مى‏گوید: زندیقى از مصر به قصد دیدار با امام ‏صادق(ع) رهسپار مدینه شد. زندیق وقتى به مدینه رسید كه آن حضرت ‏مدینه را به قصد مكه ترك كرده بود. زندیق كه در مصر آوازه علم ‏و اخلاق امام صادق(ع) را شنیده بود، شیفته دیدار آن حضرت بود. بدین خاطر با این كه خسته بود، لحظه‏اى درنگ نكرد و روانه مكه ‏شد. هشام مى‏گوید: امام صادق(ع) در حال طواف بود كه زندیق مصرى‏ نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق(ع) بودم. زندیق مصرى سلام‏ كرد. حضرت فرمود: نام تو چیست؟ زندیق گفت: عبدالملك. امام ‏پرسید: كنیه‏ات چیست؟ گفت: ابوعبدالله. امام فرمود: این كدام‏ ملك و پادشاه است كه تو بنده او هستى؟ آیا از پادشاهان زمین‏است‏ یا از پادشاهان آسمان؟ پسرت بنده خداى آسمان است‏ یا بنده ‏خداى زمین؟ هشام مى‏گوید: مرد مصرى سكوت كرد. امام فرمود: حرف‏ بزن. بازهم او سكوت اختیار كرد. امام فرمود: هرگاه از طواف‏ فارغ شدم، نزد ما بیا.

طواف امام پایان یافت. زندیق نزد حضرت آمد و در مقابل امام‏ نشست. امام به او فرمود: آیا مى‏دانى كه زمین زیر و رویى دارد؟ زندیق گفت: آرى. امام فرمود: تاكنون به زیر زمین رفته‏اى؟ زندیق ‏گفت: نه. امام فرمود: آیا مى‏دانى در زیر زمین چیست؟ زندیق گفت: نمى‏دانم. گمان مى‏كنم چیزى زیر زمین نیست. امام فرمود: گمان ‏چیزى جز عجز و درماندگى است... آیا به سوى آسمان بالا رفته‏اى؟ او گفت: نه. امام فرمود: آیا مى‏دانى در آن ‏جا چیست؟ او گفت: نمى‏دانم. امام فرمود: آیا به سوى مشرق و مغرب رفته‏اى و ماوراى‏ آنها را زیرنگاهت قرار داده‏اى؟ زندیق گفت: نه. امام فرمود: بسى‏ جاى تعجب است كه نه به مشرق رفته‏اى، نه به مغرب، نه به درون ‏زمین، نه به آسمان بالا و نه خبرى از آن‏ جا دارى تا بدانى درآنجا چیست؟ و در عین حال، تو منكر آن چه كه در این مكان‏هاست ‏هستى؟!آیا هیچ عاقلى چیزى را كه نمى‏داند منكر مى‏شود؟! زندیق‏ مصرى گفت: تا كنون هیچ كس با من این گونه سخن نگفته است. امام ‏فرمود: پس تو از این جهت در شك و تردید هستى؟!

زندیق گفت: شاید چنین باشد. امام فرمود: اى مرد بدان! هیچ گاه ‏آن كه نمى‏داند بر آن كه مى‏داند حجت و دلیلى ندارد. هرگز جاهل ‏حجتى برعالم ندارد. اى برادر مصرى! گوش كن كه با تو چه مى‏گویم! آیا نمى‏بینى كه آفتاب، ماه، شب و روز به افق درآیند؟ اما یكى ‏بر دیگرى سبقت نمى‏گیرد. آنها مى‏روند و برمى‏گردند، و در این‏ رفت و آمد مجبور و مضطر هستند؛ زیرا جایى جز جاى خودشان ‏ندارند. آنها اگر مى‏توانستند كه برنگردند چرا بر مى‏گردند؟ اگرمضطر نبودند چرا شب، روز نمى‏گردد و روز، شب نمى‏شود؟ به خدا سوگند! اى برادر مصرى! آنچه را كه شما به آن عقیده دارید و دهرمى‏نامید اگر آنها را مى‏برد پس چرا برمى‏گرداند و اگر آنها برمى‏گرداند پس چرا آنها را مى‏برد؟! آیا نمى‏بینى كه آسمان‏ برافراشته شده و زمین نهاده شده است، به گونه‏اى كه نه آسمان به‏ زمین مى‏افتد و نه زمین بر روى كرات زیرین خود سرازیر مى‏شود؟ به‏ خدا سوگند، خالق و مدبر آنها خداست.

زندیق مصرى تحت تاثیر استدلال‏هاى امام صادق(ع) قرار گرفت و مسلمان شد. امام صادق(ع) به هشام دستور داد تا تعالیم اسلام را به او بیاموزد. (14)

مناظره‏اى دیگر

هشام مى‏گوید: زندیقى نزد امام صادق(ع) آمد و با آن حضرت مناظره ‏كرد. قسمتى از سخنان امام صادق(ع) به زندیق این بود:

این كه مى‏گویى خدا دوتاست، از دو حال خارج نیست: یا هر دو قدیم ‏و قوی اند و یا هر دو ضعیف اند و یا یكى نیرومند و دیگرى ضعیف است. اگر هر دو نیرومندند پس چرا یكى از آنها دیگرى را دفع نمى‏كند تا در اداره جهان هستى تنها باشد. قدرت خدا باید برتر از همه‏ قدرت‏ها باشد. اگر قدرتى در برابر خداوند یافت‏ شود، نشانه عجز و ناتوانى خداوند است، و اگر یكى را قوى و دیگرى را ضعیف پندارى، گفتار ما ثابت ‏شود كه خدا یكى است، به علت ناتوانى و ضعفى كه ‏در دیگرى آشكار است. اگر بگویى كه خدا دو تاست، از دو حال خارج‏ نیست: یا هر دو در تمام جهات برابرند و یا از تمام جهات مختلف و متمایزند، چون ما امر خلقت را منظم مى‏بینیم و فلك را در گردش و تدبیر جهان را یكسان؛ و شب و روز و خورشید و ماه را مرتب. درستى‏ كار و تدبیر و هماهنگى آن، دلالت كند كه ناظم یكى است. علاوه ‏بر آن، لازم است میانه‏اى بین دو خدا قائل شوى تا تمایز بین آنها مشخص شود. بنابراین خداى سومى باید وجود داشته باشد. و اگر ادعا كنى كه سه خدا وجود دارد، بر تو لازم مى‏شود كه خدایان پنج‏ گانه ملتزم شوى، چون بین خدایان سه گانه باید تمایز باشد. بدین ‏ترتیب شماره خدایان بالا مى‏رود و به بى‏نهایت مى‏رسد. (15)

زنادقه همانند دیگر گروه‏هاى كژاندیش درباره توحید و خداشناسى‏ شبهه افكنى مى‏كردند و در سست كردن عقاید دینى مردم و رواج فساد و بى ‏دینى در امت اسلامى سعى مى‏نمودند. آنان همواره با عكس‏العمل ‏شدید امام صادق(ع) و پاسخ كوبنده‏اش رو به ‏رو مى‏گشتند.

پى‏نوشت ها:

1- مزدك در ایام پادشاهى قباد مى‏زیست و كتاب مزدا اثر اوست.(سفینه‏البحار، ج 1، ص‏559.)

2- مجمع البحرین، ص 248.

3- سفینة ‏البحار، ج 1، ص‏559.

4- تحف العقول، ص 428.

5- همان.

6- احتجاج، ج 1، ص 25.

7- مجمع البحرین، ص 162.

8- سفینة ‏البحار، ج 2، ص 285.

9- همان، ج 1، ص 474.

10- سوره زخرف، آیه 84 .

11- تفسیر المیزان، ج 18، ص 128/ سفینة ‏البحار، ج 1، ص 474.

12- احتجاج، ج 2، ص 71.

13- الكافى، ج 1، ص‏97.

14- احتجاج، طبرسى، ج 2، ص 75.

15- كافى، ج 1، ص 1005.

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName