• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 880
  • چهارشنبه 1388/7/22
  • تاريخ :

اعتراض عمر بن خطاب به رسول خدا (ص)

نامه پيامبر (ص)

 

براي خواندن قسمت پيشين اينجا کليک کنيد.

مورخين مى‏نويسند هنگامى كه مذاكرات مقدماتى براى نوشتن و تنظيم صلحنامه ميان رسول خدا(ص)و سهيل بن عمرو انجام شد عمر از جا برخاست و به نزد ابو بكر - دوست صميمى خود - آمده و با ناراحتى از او پرسيد: مگر اين مرد پيغمبر خدا نيست؟

ابو بكر گفت: چرا!

عمر گفت: مگر ما مسلمان نيستيم؟

ابو بكر گفت: چرا.

عمر گفت: مگر اينها مشرك نيستند؟

ابو بكر گفت: چرا.

عمر گفت: پس با اين وضع چرا ما زير بار ذلت‏برويم و خوارى را براى خود بخريم؟

ابو بكر گفت: هر چه هست مطيع و فرمانبردار وى باش كه او رسول خدا است!اما عمر قانع نشد و به نزد آن حضرت آمده و همان سؤالات را تكرار و چون پرسيد: پس چرا ما بايد زير بار ذلت و خوارى برويم؟

رسول خدا(ص)فرمود: اين ديگر امر خداست و من نيز بنده و فرمانبردار اويم و نمى‏توانم امر او را مخالفت كنم. عمر گفت: مگر تو نبودى كه به ما وعده دادى بزودى خانه خدا را طواف خواهيم كرد؟

فرمود: چرا، من چنين وعده دادم ولى آيا وقت آن را هم تعيين كردم؟و هيچ گفتم كه همين امسال خواهد بود؟

عمر گفت: نه.

فرمود: پس به تو وعده مى‏دهم كه اين كار انجام خواهد شد و ما خانه خدا را طواف و زيارت خواهيم كرد.

عمر ديگر سخنى نگفت و رفت.

و در بسيارى از تواريخ اهل سنت و ديگران است كه عمر بارها مى‏گفت: من آن روز در نبوت پيغمبر شك و ترديد كردم.

على (ع) متن قرارداد را مى‏نويسد.

پس از اين مذاكرات رسول خدا (ص) على (ع) را طلبيد و به او فرمود: بنويس:

«بسم الله الرحمن الرحيم‏»

سهيل بن عمرو گفت: من اين عنوان را به رسميت نمى‏شناسم، بايد همان عنوان رسمى ما را بنويسى‏«بسمك اللهم‏» و على(ع) نيز به دستور رسول خدا (ص) همان گونه نوشت.

آن گاه فرمود: بنويس ‏«اين است آنچه محمد رسول الله با سهيل بن عمرو نسبت‏ به آن موافقت كردند. . .

سهيل گفت: اگر ما تو را به عنوان ‏«رسول الله‏» مى‏شناختيم كه اين همه با تو جنگ و كارزار نمى‏كرديم، بايد اين عنوان نيز پاك شود و به جاى آن‏ «محمد بن عبد الله‏» نوشته شود، پيغمبر قبول كرد و چون متوجه شد كه براى على بن ابيطالب دشوار است عنوان ‏«رسول الله‏» را از دنبال نام پيغمبر پاك كند خود آن حضرت انگشتش را پيش برده و فرمود: يا على جاى آن را به من نشان ده و بگذار من خود اين عنوان را پاك كنم و به ‏دنبال آن فرمود:

پس از اين مذاكرات رسول خدا (ص) على (ع) را طلبيد و به او فرمود: بنويس:

«بسم الله الرحمن الرحيم‏» سهيل بن عمرو گفت: من اين عنوان را به رسميت نمى‏شناسم، بايد همان عنوان رسمى ما را بنويسى‏«بسمك اللهم‏» و على(ع) نيز به دستور رسول خدا (ص) همان گونه نوشت.

«اكتب فان لك مثلها تعطيها و انت مضطهد».

[بنويس كه براى تو نيز چنين ماجراى دردناكى پيش خواهد آمد و به ناچار به چنين كارى راضى خواهى شد!  ]

و سپس مواد زير را نوشت:

1. جنگ و مخاصمه از اين تاريخ تا ده سال ميان طرفين ترك شود و به حالت جنگ پايان داده شود.

2. اگر كسى از قرشيان كه تحت قيموميت و ولايت ديگرى است‏ بدون اجازه ولى خود به نزد محمد آمد مسلمانان او را به وليش باز گردانند ولى از آن سو چنين الزامى نباشد.

3. هر يك از قبايل عرب بخواهند با يكى از دو طرف پيمان بندند در اين كار آزاد باشند و از طرف قريش الزام و تهديدى در اين كار انجام نشود.

فتح مکه

4. محمد (ص) و پيروانش ملزم مى‏شوند كه امسال از رفتن به مكه صرف نظر كرده و به مدينه بازگردند و سال ديگر مى‏توانند براى زيارت خانه خدا و عمره به مكه بيايند مشروط بر آنكه سه روز بيشتر در مكه نمانند و بجز شمشير كه آن هم در غلاف باشد - اسلحه ديگرى با خود نياورند.

5. طرفين متعهد شدند راههاى تجارتى را براى رفت و آمد همديگر آزاد بگذارند و مزاحمتى براى يكديگر فراهم نكنند.

6. تبليغ اسلام در مكه آزاد باشد و مسلمانان مكه بتوانند آزادانه مراسم مذهبى خود را انجام دهند و كسى حق سرزنش و آزار آنها را نداشته باشد.

قرارداد مزبور نوشته شد و به امضاى طرفين رسيد و به دنبال آن قبيله خزاعه درعهد و پيمان رسول خدا (ص) در آمدند و قبيله بكر نيز خود را در عهد و پيمان قريش در آوردند و همين قبيله بكر با شبيخونى كه به قبيله خزاعه زد مقدمات نقض قرارداد را فراهم ساختند و سبب شدند تا پيغمبر اسلام در سال هشتم با لشكرى گران به عنوان دفاع از قبيله خزاعه به سوى مكه حركت كند و منجر به فتح مكه و حوادث پس از آن گرديد به شرحى كه ان شاء الله پس از اين خواهد آمد.

در چهره بسيارى از افراد مسلمان آثار ناراحتى و نارضايتى از اين قرارداد مشهود بود، اما دور نماى كار براى آنان روشن نبود و بخوبى موضوعات را ارزيابى نمى‏كردند و طولى نكشيد كه بر همگان روشن شد كه قرارداد مزبور چه پيروزى بزرگى براى مسلمانان به ارمغان آورد، چنانكه به گفته بسيارى از مفسران سوره فتح و آيات مباركه‏ «انا فتحنا لك فتحا مبينا. . . » در همين واقعه نازل گرديد و از زهرى نقل شده كه گفته است:

تبليغ اسلام در مكه آزاد باشد و مسلمانان مكه بتوانند آزادانه مراسم مذهبى خود را انجام دهند و كسى حق سرزنش و آزار آنها را نداشته باشد.
اسلام

پيروزى و فتحى براى مسلمانان بزرگتر از آن پيروزى نبود، زيرا مسلمانان كه تا به آن روز پيوسته در حال جنگ با مشركين و در فكر تهيه لشكر و اسلحه و تنظيم سپاه و استحكام برج و باروى شهر مدينه در برابر حملات احتمالى مشركين بودند از آن به بعد با خيالى آسوده به تفكر در دستورهاى اسلامى و دفع دشمنان ديگر و بسط و توسعه اسلام به نقاط ديگر جزيرة العرب و بلكه قاره‏ها و ممالك ديگر افتادند، و در جريانات بعدى نيز شواهد اين مطلب بخوبى ديده مى‏شود، زيرا عموم مورخين داستان نامه نگارى آن حضرت را به سران و زمامداران جهان و دعوت آنها را به پذيرفتن اسلام و نبوت خود و جريانات پس از آن را در وقايع پس از صلح حديبيه نوشته و ثبت كرده‏اند.

پيروزى ديگرى كه از اين قرارداد نصيب مسلمانان گرديد آن بود كه تا به آن روز افراد تازه مسلمانى كه در مكه بودند تحت فشار و شكنجه مشركان قرار داشته و بيشتر به حال تقيه و اختفا در آن شهر زندگى مى‏كردند و جرئت اظهار عقيده و انجام برنامه‏هاى دينى خود را نداشتند، ولى از آن پس اسلام در نظر مشركان به رسميت‏شناخته شده بود و آنها مى‏توانستند آزادانه مراسم دينى خود را انجام دهند و بلكه‏دست‏به كار تبليغ دين اسلام در مكه و اطراف آن شهر شدند و به فاصله اندكى افراد بسيارى را به دين اسلام هدايت نمودند.

به هر صورت قرارداد مزبور در ميان نارضايتى و چهره‏هاى گرفته و درهم جمعى از مسلمانان به امضا رسيد و به دنبال آن منادى رسول خدا ندا كرد كه چون كار صلح به پايان رسيد مسلمانان از احرام بيرون آيند و سرها را تراشيده و تقصير كنند و قربانى‏ها را نحر كنند. اما اكثرا در انجام اين دستور تعلل كرده و حاضر نبودند تقصير و نحر كنند تا اينكه پيغمبر گرفته خاطر به خيمه ام سلمه كه در آن سفر همراه آن حضرت بود وارد شد و چون ام سلمه علت كدورت خاطر آن حضرت را سؤال كرد و از ماجرامطلع گرديد عرض كرد: اى رسول خدا!شما بيرون برويد و سر خود را تراشيده و نحر كنيد، مردم نيز به پيروى از شما اين كار را خواهند كرد، و همين طور هم شد كه وقتى مردم ديدند پيغمبر اسلام سر خود را تراشيده ديگران نيز سرها را تراشيده و شتران را نحر كردند و سپس به سوى مدينه حركت نمودند.

 

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص)

نويسنده: رسولى محلاتى

تنظيم براي تبيان: ابوذر سلطاني

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
عذرخواهى عمر از فرمان رسول خدا(ص)

عذرخواهى عمر از فرمان رسول خدا(ص)

عمر كه از قريش بر جان خود مى‏ترسيد صريحا از انجام اين كار عذر خواست و گفت: يا رسول الله از قبيله بنى عدى كسى در مكه نيست تا از من دفاع كند و من از قريش مى‏ترسم و بهتر است‏براى اين كار عثمان را بفرستى كه خويشانى در مكه دارد و مى‏توانند از او حمايت كنند
UserName
عضویت در خبرنامه