• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2589
  • پنج شنبه 1388/7/23
  • تاريخ :

فرزند جبهه (2)

شهيد محمد آرمان به روايت همسر

ادامه...

در تمام مدتي که محمّد در پشت جبهه بود، سعي مي‏کرد به من در کارها کمک کند.به محض آمدن، اولين کارش اين بود که پيش مادرش برود و در کارها به او کمک کند. توي خانه خلق و خوي بسيار خوشي داشت. در تمام مدت زندگي، هيچ‏وقت با من تند صحبت نکرد.

دفاع مقدس

زندگي ما بسيار ساده و محقر بود؛ اما مهر و محبتي که دايم با حضور دور و نزديک محمّد به خانه‏ي کوچک ما مي‏ريخت. اين سادگي را دوست داشتني‏تر مي‏کرد. يک روز که به مرخصي آمده بود، عده‏اي از دوستانش براي ديدار او به خانه‏مان آمدند. من و خواهرش در اتاق ‏ديگري که با پرده از اين اتاق جدا شده بود، نشسته بوديم و در حال آماده کردن غذا بوديم. محمّد با دوستانش شوخي مي‏کرد و مي‏خنديد. يکي از دوستان – زنگي آبادي – پاي مصنوعي داشت. در جبهه يک پاي خود را از دست داده بود محمّد براي اينکه شوخي کند، پاي مصنوعي او را آورد و پرت کرد جلوي ما!

ما که خيلي ترسيده بوديم، وحشت زده پرسيديم: اين ديگر چيست؟

گفت: اين يک پلاستيک بيشتر نيست؛ اگر شما دست و پاهايي را که در جبهه قطع مي‏شوند ببينيد چه مي‏کنيد؟

وقتي پسرمان به دنيا آمد بسيار خوشحال بود. پسرمان در روز تولد امام رضا عليه‏السلام به دنيا آمد و محمّد اسم او را رضا گذاشت. وقتي از او مي‏پرسيدند: چرا اين اسم را انتخاب کرده‏اي. مي‏گفت: در دعاي کميل وقتي که ما مي‏خوانيم يا سريع‏الرضا- اي کسي که زود راضي مي‏شوي- اين جمله در مغزم نقش بود. وقتي خانمم از من پرسيد اسم بچه را چه بگذاريم، من فوراً به ياد اين جمله افتادم و به خاطر همين، اسم پسرم را رضا گذاشتم.

يکي از بستگانم، به شوخي از او پرسيد: در گوش پسرت اذان و اقامه گفتي يا نه؟!

محمّد يا خنده جواب داد: اختيار داريد اما که تمام خواب و خوراک و صبح و شام و رفتن و نشستنمان با  اذان و اقامه است، ولي من يک چيز ديگر هم در گوش پسرم گفته‏ام!

مرد با تعجب پرسيد: چي؟

محمّد گفت: گفتم جنگ، جنگ!

علاقه بسيار زيادي به خانواده‏اش داشت. درست است که هر پدري فرزندش را دوست دارد، اما ميزان عشق و علاقه‏اي که محمّد نسبت به فرزند خود داشت، يک چيز به خصوصي بود.

برادرش مي‏گويد: يک روز، محمّد، سر ناهار آمد خانه‏ي ما ، داشتيم ناهار مي‏خورديم. گفتم: محمّد! بنشين غذا‏ بخور. و برايش غذا کشيدم. گفت: اين ناهاري که تو مي‏خواهي من اينجا بخورم بده تا ببرم با زن و بچه‏ام بخورم.

گفتم: تو بنشين بخور. براي آنها هم مي‏گذارم. قبول نکرد و گف: نه‏! همين‏ها را مي‏برم با هم مي‏خوريم!

در تمام مدتي که محمّد در پشت جبهه بود، سعي مي‏کرد به من در کارها کمک کند.به محض آمدن، اولين کارش اين بود که پيش مادرش برود و در کارها به او کمک کند. توي خانه خلق و خوي بسيار خوشي داشت. در تمام مدت زندگي، هيچ‏وقت با من تند صحبت نکرد.

وقتي بچه به دنيا آمده بود، از همان اول يکي از چشم‏هايش آب مي‏زد و حالت خواب آلوده داشت. محمّد همراه خواهرش بچه را برداشت و با موتور او را به دکتر برد. دکتر يک قطره‏ي چشم برايش نوشت. قطره گير نمي‏آمد. محمّد تمام شهر را زير پا گذاشت تا بالاخره توانست آن را تهيه کند و به خانه بياورد. شب‏ها وقتي بچه گريه مي‏کرد، بدون آن که مرا بيدار کند، خودش شير خشک درست مي‏کرد و به او مي‏داد. حاضر نبود مرا بيدار کند مي‏گفت: او خسته است و بهتر است استراحت کند.

بر خلاف اکثر والدين که آرزو مي‏کنند فرزندانشان دکتر و مهندس بشوند، هر وقت صحبت مي‏کرد فقط مي‏گفت: دلم مي‏خواهد پسرم در آينده‏ يک آدم سالم باشد. يک آدم متدين ، در آينده براي جامعه مفيد باشد به مردم خدمت کند.

فقط همين را مي‏گفت. اما هيچ يک از اين دلبستگي‏ها مانع از آن نشد که محمّد جبهه را فراموش کند. جبهه و جنگ را مقدم بر منافع شخصي و خانوادگي خود مي‏دانست بعد از بازگشت به جبهه، داشتن دو مسئوليت سنگين خانواده و جنگ او را وادار کرد تا به فکر بردن خانواده به اهواز بيفتد، تا در يک زمان بتواند به هر دو مسئوليت بپردازد.

جنگ به مراحل حساسي رسيده بود و حضور او در جبهه لازم و ضروري است؛ به طوري که حتي حاضر به مرخصي رفتن هم نبود.

بنابراين تصميم خود را گرفت و دست به کار تهيه مقدمات شد من اول فکر کردم که دارد شوخي مي‏کند که در چنين شرايطي ما را وارد منطقه مي‏کند؛ اما وقتي موضوع را از خودش سوال کردم، گفت: با خودم عهد و پيمان بسته‏ام که تا آخر بايستم. يا جنگ تمام مي‏شود يا من شهيد مي‏شوم.

دفاع مقدس

دوستان محمّد عقيده داشتند که زندگي در غربت و در تنهايي براي خانواده مشکل خواهد بود؛ اما محمّد مي‏گفت: خانواده من که از خانواده امام حسين عليه‏السلام بالاتر نيستند. چه اشکالي دارد اينها  يک هزارم سختي‏هايي که آنها ديده‏اند تحمل کنند! مي‏خواهم حتي رضا کوچولوي خودم را بياورم خط تا صحنه گرم جنگ را احساس کند.

به کوشش فرمانده‏ي محمّد، يکي از خانه‏هاي قرارگاه کربلاي پنج براي اقامت با قرارگاه در اختيار او گذاشته شد و محمّد براي آوردن ما، به پشت جبهه برگشت.

پشت جبهه، با مخالفت شديد بستگان رو به رو شد. همه مي‏گفتند: در اين شرايط هر کس سعي مي‏کند زن و بچه‏اش را به جاي امن ببرد تو مي‏خواهي آنها را ببري زيربمباران؟!

اما محمّد عقيده داشت زن و بچه او از خانواده امام حسين عليه‏السلام عزيزتر نيستند و در ضمن نمي‏تواند بين جبهه و خانه مدام در حرکت باشد مي‏گفت: رضا از همين کوچکي بايد بوي باروت را بشناسند و کوله بار مسئوليت را بر عهده بگيرد.

رضا در آن هنگام دو يا سه ماه بيشتر نداشت محمّد با من صحبت کرد و شرايط زندگي در آنجا را برايم تشريح  کرد از بمباران‏ها، از جبهه‏ها؛ از کشته شدن و در زيرآوار ماندن و... پس جوياي نظر من شد از من پرسيد: راضي هستي تا با من به مناطق جنگي بيايي؟

من گفتم: هر چي که خودت صلاح مي‏داني. اگر قرار است که کشته شويم، چه بهتر که آنجا و در کنار هم باشيم.

بر خلاف اکثر والدين که آرزو مي‏کنند فرزندانشان دکتر و مهندس بشوند، هر وقت صحبت مي‏کرد فقط مي‏گفت: دلم مي‏خواهد پسرم در آينده‏ يک آدم سالم باشد. يک آدم متدين ، در آينده براي جامعه مفيد باشد به مردم خدمت کند.

بالاخره تدارک سفر ديده شد و ما مقداري از وسايل خود را برداشتيم و به طرف اهواز به راه افتاديم. در حالي که چشمان اشک آلود خانواده‏ها پشت سرمان بود. محمّد قبل از عزيمت با تک تک اعضاي خانواده و فاميل و دوستان خداحافظي گرمي کرد و هميشه مي‏گفت: شايد ديگر برنگشتم.

وقتي به اهواز رسيديم. آنجا مرتب بمباران مي‏شد. من که چيزي از بمباران نمي‏دانستم، يک روز پشت پنجره ايستاده بودم و به هواپيماها نگاه مي‏کردم که يک دفعه ديدم صداي مهيبي بلند شد و شيشه‏ها ريخت پايين.

محمّد سريع خودش را رساند و گفت: هر وقت بمباران مي‏شود خودتان را به سنگرها برسانيد و کنار پنجره‏ها نايستيد.

يکي بار بيمارستاني که در کنار خانه‏مان بود، بمباران شد و ساختمان به‏طور کل پايين آمد. حتي چند ترکش به خانه همسايه‏ها اصابت کرده بود. اوايل خيلي مي‏ترسيدم اما با دلداري‏ها و صحبت‏هاي محمّد رفته رفته به همه چيز عادت کردم.

همراه آوردن خانواده و نزديک شدن مسير، تاثير عمده‏اي بر تعداد دفعات سرکشي محمّد نداشت. خودش مي‏گفت: نمي‏دانم بچه‏ها اينجا هستند راحت‏ترم يا وقتي در جيرفت بودند، چون آنجا حداقل مدتي را تمام وقت با آنها بودم اما اينجا هر چند وقت يک بار مي‏روم و سري مي‏زنم، لباسم را عوض مي‏کنم و برمي‏گردم.

دفاع مقدس

يک بار که مسئول گردان مهندسي متوجه شده بود محمّد به علت فشار کار، به خانه نمي‏رود. به اين بهانه که مي‏خواهند ناهار را خانه او باشد، آرمان را به اهواز فرستاده بود. اما به جاي ناهار شام را به خانه‏مان آمد. بعد از شام محمّد فوراً لباس پوشيد و گفت: برويم!

گفتند: کجا؟

گفت: برويم منطقه ديگر!

آقاي کارنما گفت: آقا! من شما را فرستادم اينجا کمي استراحت کني. پيش خانواده‏ات باشي. چي‏ داري مي‏گويي؟

و خلاصه آن شب به او اجازه بازگشت نداد.

اگر به او مي‏گفتند تو که خانه‏ات همين جاست، حداقل يکي دوبار سري به آنها بزن تا هم خستگي‏ات رفع شود و هم آنها احساس تنهايي نکنند، جواب مي‏داد: وجود من در منطقه واجب‏تر است تا رفتن به خانه. حاضر نبود به خاطر کار شخصي، شب را در اهواز و در زير کولر و امکانات رفاهي بسر ببرد، اما بچه‏ها در جزيره مجنون و مناطق سخت عملياتي دچار نگراني و عذاب باشند. ترجيح مي‏داد کنار رزمنده‏ها باشد. همسفره آنها بشود و حضور مستقيم در جنگ داشته باشد به اين ترتيب اتفاق مي‏افتاد که آرمان حتي روزها و هفته‏ها به ما سر نمي‏زد تا بتواند کارهايش را در منطقه پيش ببرد.


منبع :

ماهنامه شميم عشق

 

(1)فرزند جبهه

(1)فرزند جبهه

محمد آرمان اواخر مردادماه سال 1343 در شهرستان جيرفت به دنيا آمد. پدرش كارگر ساده شهرداري بود كه با روزي دو تومان حقوق زندگي سختي را مي گذراند. محمد سومين فرزند اين خانواده تهيدست و متدين بود. او دو سال بيشتر نداشت كه پدر به خاطر بدهكاري مجبور به فروش خانه
UserName
عضویت در خبرنامه