• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3707
  • دوشنبه 1388/7/20
  • تاريخ :

محاکمه بچه خرس کهکشانی (2)
دب اصغر

دبّ اصغر سرش را خاراند تا بهتر فکر کند. و بعد گفت: «یک بار هم آتشدان ستاره را فوت کردم؛ ولی خاموش نشد.»

ستارهها گفتند: «وای، چه بد جنس!»

خورشید یک شهاب کوچک دیگر هم توی ترازو انداخت و گفت: «دیگر چه کار کردی؟»

دبّ اصغر که از خجالت عرق کرده بود، آهسته گفت: «یک ... یک بار هم ادای ستاره شیر را در آوردم.»

ستاره شیر گفت: «او خیلی بیادب است، باید مجازات شود.»

خورشید یک شهاب کوچک دیگر هم توی ترازو انداخت و گفت: «دیگر چه کار کردی؟»

دبّ اصغر که از ترس، صدایش میلرزید، گفت: «یک ... یک بار هم توی ترازوی شما نشستم؛ ولی نشکست.»

ستارهها با صدای بلند گفتند: «وای، چه کار بدی! او خرابکار است، باید مجازات شود.»

خورشید، شهاب کوچکی را توی ترازو انداخت.

دبّ اکبر که خیلی ناراحت شده بود، از جایش بلند شد و گفت : «خواهش میکنم او را ببخشید. او قول میدهد که دیگر کار بدی نکند.»

خورشید به دبّ اصغر اشاره کرد و گفت: «جلوتر بیا.»

دبّ اصغر با ترس جلو رفت. خورشید گفت:

«دیگر چه کار بدی کردی؟»

دبّ اصغر چشمهایش را مالید و سرش را خاراند. چیزی یادش نیامد. او در حالی که میخواست گریه کند، گفت: «نمیدانم، دیگر چیزی یادم نمیآید.»

خورشید به او گفت: «نزدیک من بیا»

دبّ اصغر آهسته آهسته جلو رفت و به خورشید نزدیک شد. ستارهها با هم حرف میزدند و میگفتند که او بچه خرس بد جنسی است و باید سخت تنبیه بشود. دبّ اصغر که کنار خورشید رسید، خورشید او را بلند کرد و توی کفه دیگر ترازو گذاشت. کفه ترازو به سرعت پایین رفت. خورشید با صدای بلند گفت: «ساکت باشید.»

ستارهها ساکت شدند و منتظر ماندند تا خورشید تصمیمی را که برای دبّ اصغر گرفته، اعلام کند.

خورشید گفت: «دبّ اصغر بد جنس نیست. خرابکار هم نیست، او فقط یک بچه خرس بازیگوش است. او خرسی است که دروغ نمیگوید و ما او را به خاطر راستگوییاش میبخشیم.»

دبّ اصغر از خوشحالی جیغ کشید و توی کفه ترازو تاب خورد. بعضی از ستارهها گفتند:

«وای، یک کار بد دیگر!»

امّا خورشید گفت: «او تا وقتی که یک بچه راستگوست، میتواند توی این کفه ترازو بنشیند و تاب بخورد.»

دبّ اصغر که ترازو را دوست دارد، تصمیم گرفته است که هیچ وقت دروغ نگوید.

 

طاهره ایید

دوست کودکان

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

********************************************

مطالب مرتبط

محاکمه بچه خرس کهکشانی (1)

سنگر چوبی1

عسل و کیک وانیلی1

امیر مسعود و بزرگان ری1

تدبیر موش(1)

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
محاکمه بچه خرس کهکشانی

محاکمه بچه خرس کهکشانی

همسایههای کهکشان که از دست «دبّ اصغر» ناراحت بودند، او را پیش خورشید بردند. دبّ اصغر پسر خرس بزرگ بود. اسم خرس بزرگ، «دب اکبر» بود. دبّاکبر از اینکه میخواستند پسرش را محاکمه کنند، خیلی ناراحت بود.
سنگر چوبی1

سنگر چوبی1

زهرا کوچولو، یک جوجه داشت. یک جوجهی خیلی کوچولو، گرد و تپلو. جوجه کوچولوی زهرا، بال و پر سیاهای داشت. چشمهای ریز، صورت ناز و ماهی داشت.
عسل و کیک وانیلی1

عسل و کیک وانیلی1

روز جمعه بود. عسل کوچولو دست‏هایش را زیر چانه‏اش گذاشته بود و با خودش فکر می‏کرد که امروز چکار کند که یک کار حسابی کرده باشد. اما چیزی به فکرش نرسید. این بود که سراغ مادر رفت. مادر توی اتاق مشغول اتو کردن لباس‏ها بود. عسل گفت: مامان، می‏گی من چکار کنم؟
UserName