• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4124
  • سه شنبه 1388/7/21
  • تاريخ :

" به مادرم قول داده ام که دروغ نگویم"
راهزن

عده ای از راهزنان در بیابان به دنبال مسافری می گشتند تا اموالش را غارت کنند. ناگاه مسافری را دیدند وبه سویش رفتند وبه اوگفتند: هرچه داری به ما بده.

او گفت: راستش هشتاد دینار بیشترندارم که چهل دینارش را بدهکارم و با چهل دیناردیگر باید زندگیم را تامین کنم و به وطن برسم.

رییس راهزنان گفت: رهایش کنید که از قیافش پیداست آدم بدبخت و بی پولی است.

راهزنان از آنجا رفتند وهمچنان در کمین بودند تا کاروانی دیگر برسد تا به غارت دارایی آن بپردازند؛ اما پس ازساعتها انتظار کسی را نیافتند.

مسافری که هشتاد دینار با خودش داشت، در راه به محلی رسید و طلبکار خود را یافت و چهل دینار بدهی خود را پرداخت کرد و به سفرخود ادامه داد.

راهزنان باز سرراه او را گرفتند و گفتند: هرچه پول داری به ما بده،وگرنه تو را می کشیم.

او گفت: راستش را گفتم که هشتاد دینار پول داشتم. چهل دینار بدهکاریم بود که پرداختم و اکنون چهل دینار دیگر بیشتر ندارم که خرج زندگیم می باشد.

به دستور رییس راهزنان، اثاثیه ی او را به هم ریختند وهمه چیزش را گشتند و بیش ازچهل دینار نیافتند.

رییس راهزنان به او گفت: راستش را بگو بدانم چطور شد با اینکه درخطر جدی بودی، سخن حقیقت و راست بر زبان جاری کردی؟

گفت: من درکودکی به مادرم قول دادم که دروغ نگویم.

راهزنان از روی مسخره خندیدند؛ ولی ناگهان جرقه ای از نور در دل و وجدان رییس راهزنان تابید و آه سردی کشید وگفت: عجبا! تو به مادرت قول دادی که دروغ نگویی و اینگونه پایبند قولت هستی؛ اما ما پای قولمان به خدا نباشیم که ازما پیمان گرفته گناه نکنیم؟!

همین عمل نیک مسافر، مومن و راستگویی او، رییس راهزنان را دگرگون کرد و به توبه واداشت. او از راهزنی دست کشید و به راه خدا رفت.

 

 قصه ها و پندها،جلد2،سید ناصر حسینی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

************************************

 

مطالب مرتبط

درسی که مورچه‏ها به فیلسوف دادند

سه حکایت شیرین

یک طنز بی‏مزه!

زندگی در حاشیه

باز هم اُلاغ!

آتش امید

افسون

بپا مغرور نشی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
درسی که مورچه‏ها به فیلسوف دادند

درسی که مورچه‏ها به فیلسوف دادند

روزی یک مرد فیلسوف در ساحل دریا ایستاده و شاهد غرق شدن یک کشتی بادبانی بزرگ بود. در مقابل چشم‏های حیرت زده فیلسوف، کشتی با تمام خدمه و مسافرانش زیر آب رفت و حتی یک نفر نجات پیدا نکرد. با دیدن این صحنه‏های دلخراش. فیلسوف آه بلندی کشید و با زبان اعتراض گفت:
کریستف کلمب و تخم مرغ!

کریستف کلمب و تخم مرغ!

بعداز اینکه آقای کریستف کلمب با هزار زور و زحمت و جان کندن، توانست امریکا را کشف کند و به اسپانیا برگشت، بزرگان اسپانیا به او حسادت کردند و گفتند: «چه خبرتان است که دائماً ورد زبانتان کریستف کلمب است؟ مگر کشف کردن امریکا هم کاری دارد؟ ما خودمان هم میتوان
سه حکایت شیرین

سه حکایت شیرین

آرزوی پر ماجرا پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود. پسر بزرگتر پرسید: پدرجان ما چرا اتومبیل نداریم؟ پدر گفت: من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادرزن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و
UserName