• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2821
  • پنج شنبه 1388/7/16
  • تاريخ :

آخرین نماز
نماز

 اتومبیل ارتشی وارد اردوگاه شد. مقابل ساختمان بلند و سنگی نگه داشت. دو سرباز با صورت‌های پوشیده كه زیربغل سید را گرفته بودند، او را كشان كشان به داخل ساختمان بردند. چشمانش بسته بود. صدای چك چك قطرات آب و فریادهای مردان زیر شكنجه بر دل سید می‌نشست و وجودش را آزار می‌داد، از صدای بسته شدن در كه در پشت سرش آن را شنید، احساس كرد كه وارد اتاق اصلی شده. او را روی صندلی نشاندند. پارچه دور سرش را باز كردند. آرام چشمانش را باز كرد. نور شدید چراغ همچون تیرهای برنده، چشمانش را آزار داد. دستانش را در مقابل چشمانش قرار داد. نور شدید چراغ كم شد.

چهره شخصی با سری طاس كه بر روی میز چوبی نشسته بود، از پشت نور چراغ نمایان شد. بسته سیگارش را از داخل جیب پیراهنش خارج كرد. یك نخ سیگار را از داخل بسته بیرون كشید و روی لب‌هایش گذاشت. شعله فندك طلایی رنگش را به سیگار نزدیك كرد و آرام دود سیاهی از درون دهانش بیرون جهید.

ابروهایش را جمع كرد. خشم بر چهره‌اش نشست. از روی میز بلند شد. كنار سید ایستاد. اندامش را برانداز كرد. انگار از دیدن سید خوشحال بود. خنده‌ای بلند كرد و به خودش آفرین گفت. تو جاسوس تازه كاری ، باید مثل كلاغ باشی، هم دروغ بگی و هم راست. سرش را انداخته بود پایین، انگار نگاه كردن به چهره او را برای خود گناه دانسته بود. مرد كه از رفتار سید به جوش آمده بود، با دستش سر سید را چرخانید و به طرف خود كشاند. نگاهی به زخمهای نشسته بر صورت سید كرد و گفت : شما ایرانی‌ها تروریست‌ هستید. همه دنیا می‌دونند شما آدم كُشید!

دوباره صدای خنده‌هایش بلند شد ، سید سرش را پایین انداخت. نگاهش را به كف اتاق دوخت… شعله سوزان آتش را به صورت سید نزدیك كرد. سرش را به عقب كشید. صندلی شروع به چرخش كرد صدای خنده‌های مرد و شعله‌های سوزان آتش همچون امواج پرتلاطم دریا وجودش را تكان داد. چشمانش را آرام بست.

انگار در داخل گودالی افتاده بود. خودش را بیرون كشید. سرش را بلند كرد. خود را در صحرای شن دید. صدای نره اسبی را از پشت شنید، برگشت سواری را دید كه شمشیر بر دست داشت، با لحنی فریاد كنان پرسید : كیستی … ؟

او را به بند كشید و با اسب به زمین كشاند تا حدی كه مرگ را در جلو چشمانش دید. سرش را از میان شن‌های صحرا بلند كرد. مردی با اندامی درشت و چهره غضب آلود همچون اژدها در میان شعله‌های آتش در مقابلش ایستاد. خم شد دستش را زیر صورت سید گرفت. نگاهی به او كرد و گفت : از سپاه حسینی؟ انتظار چنین سؤالی را نداشت و گفت : سپاه حسین … !

بلند شد و گفت : این مردك را شكنجه كنید تا بدانیم از كجا آمده.

او را به ستون چوبی بستند. گیج بود نمی‌دانست در كجاست. چشمانش را بست. سوزش ضربات شلاق وجودش را تكان می‌‌داد …

سطل آبی بر روی صورتش پاشیدند. چشمانش را گشود. با حالتی شگفت زده و پریشان به میز مقابلش چشم دوخت. انواع غذاهای لذیذ و هزار رنگ با نوشیدنی‌های گوناگون بر روی میز چیده شده بود. دو شمعدانی با شمع‌های فروزان به سفره غذا جلوه‌ای دیگر می‌بخشید!

مرد دستی بر سر طاسش كشید و گفت : ما آدمهای خوبی هستیم، درست بر خلاف چیزی كه به تو گفته‌اند. اگر با ما باشی، حاضریم تا آن طرف دنیا تو را ببریم.

ـ من یك چیزی می خوام.

ـ برای خوردن ؟

ـ سرش را با حالت منفی تكان داد و گفت نه برای وضو!

انتظار چنین پاسخی را نداشت، با لحنی تمسخر آمیز گفت : وضو… نماز… شما آدمكشای معروف! نماز!

اسارت

و بعد به حرف‌هایش خندید. صبر سید تمام شده بود. آب دهانش را به صورت مرد پاشید. مرد دیگر نتوانست تحمل كند. خشم بر چهره‌اش نمایان شد و با آستین لباسش صورتش را تمیز كرد.

سربازان سید را بلند كردند. او را از اتاق كشان كشان بیرون كشیدند. نسیم سرد سالن صورت سید را نوازش داد. در سلول باز شد و سید را در داخل سلول انداختند. بلند شد، چشمانش جایی را نمی‌دید. فقط پرده سیاه سلول بر چشم‌هایش گشوده شده بود. زخم‌ها بر روی صورتش احساس سنگینی می‌كرد. لحظه‌ای به یاد دوستانش ، رهبرش و مادرش افتاد.

صدای دعا در داخل سلول زمزمه شد. تیمم كرد، خود را برای آخرین نماز آماده كرد. بلند شد و از خودش پرسید : قبله كدام طرف است !

به خودش خندید و در جواب سؤالش گفت : سید قبله چیست؟ همه جا خداست، همه جا قبله است …

چشم‌هایش را گشود. خودش را در جمع نمازگزاران دید. صدای صلوات بر فضای صحرا پاشیده شد. مردی با چهره‌ای نورانی از جلوی نمازگزاران بلند شد، نگاهی به چهره نمازگزاران كرد و گفت : پدرم از رسول خدا برایم نقل كرده كه دنیا زندان مؤمن است و بهشت كافر.

كلامش زیبا و دلنشین بود. از فردی كه در كنارش نشسته بود ، پرسید : او كیست كه به این زیبایی سخن می‌گوید؟ مرد لبخندی زد و گفت : برادر ! خب معلوم است. او حسین بن علی (ع) است.

نامش را زیر لب زمزمه كرد و از خودش پرسید : من كجا هستم!

صدایی از پشت تپه‌های صحرا آمد كه گفت : در كربلا. سپس صدای گریه نمازگزاران بلند شد. ماه از پشت ابر سیاه آشكار شد و همپای نمازگزاران گریست. نتوانست جلوی خودش را بگیرد، اشك بر گوشه چشمانش حلقه زد و پاورچین پاورچین از گونه‌هایش گذشت و چهره زخمی سید را نوازش داد.

دو سرباز وارد سلول شدند. او را بلند كردند و از سلول بیرون كشیدند. در اصلی ساختمان باز شد، از پشت نرده‌های آهنی ساختمان فریاد الله اكبر به گوش رسید. سربازان او را به تیغه چوبی متصل كردند و چند سرباز با صورت‌های پوشیده در مقابلش ایستادند. تفنگ‌ها را به طرفش نشانه گرفتند. هنوز صدای فریاد الله اكبر بچه‌ها به گوش می‌رسید. سید نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخت و همپای بچه‌ها فریاد الله اكبر را به زبان آورد.

صدای تیر همچون برق آسمان، ابرهای سیاه را درید و از میان امواج پرتلاطم دریا گذشت. قطره‌های قرمز بر پیراهن سید نشست.

هنوز صدای الله اكبر بچه‌ها به گوش می‌رسید و دیوارهای ضخیم و تیغه‌های آهنی اردوگاه را به لرزه در می‌آورد.


منبع :

خبرگزاری فارس

روزی که گفتند فردا آزاد می شوید

روزی که گفتند فردا آزاد می شوید

روزی که گفتند فردا آزاد می شوید
انتم ضیوفنا !

انتم ضیوفنا !

انتم ضیوفنا !
ماجرای ابوکلیه

ماجرای ابوکلیه

ماجرای ابوکلیه
شکنجه و اثرات روانی آن بر روی اسیران و راه‌های مقابله در اسارت

شکنجه و اثرات روانی آن بر روی اسیران و...

شکنجه و اثرات روانی آن بر روی اسیران و راه‌های مقابله در اسارت
UserName
عضویت در خبرنامه