• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4429
  • دوشنبه 1388/7/13
  • تاريخ :

محاکمه بچه خرس کهکشانی (1)

دب اصغر

همسایههای کهکشان که از دست «دبّ اصغر» ناراحت بودند، او را پیش خورشید بردند. دبّ اصغر پسر خرس بزرگ بود. اسم خرس بزرگ، «دب اکبر» بود.

دبّاکبر از اینکه میخواستند پسرش را محاکمه کنند، خیلی ناراحت بود.

بیشتر ستارههای کهکشان راه شیری، توی دادگاه حاضر بودند. دبّ اصغر رو به خورشید ایستاده بود و به او نگاه میکرد. خورشید که کنار ترازویش نشسته بود، از او پرسید. «بگو ببینم تو چه کار بدی کردی؟»

دبّ اکبر بلند شد تا از پسرش دفاع کند، امّا خورشید اجازه نداد. دبّ اصغر گفت: «من کار بدی نکردم، فقط یک ستاره از خوشه پروین  کندم و خوردم... خیلی خوشمزه بود.»

ستارهها با هم گفتند: «وای، چه کار بدی!»

خورشید یک شهاب سنگ کوچک برداشت و توی یک کفه ترازو انداخت و گفت:

«خب، دیگر چه کار بدی کردی؟»

دبّ اصغر با چشمش به پایین نگاه کرد و گفت: «یک بار... یک بار، هم یک لیس به ماه زدم، خیلی شیرین بود.»

ستارهها با هم گفتند: «وای، چه کار بدی!» خورشید یک شهاب کوچک دیگر هم توی ترازو انداخت و دوباره پرسید: «دیگر چه کار کردی؟»

دبّ اصغر که کمی خجالت کشیده بود، سرش را پایین انداخت و گفت: «یک بار هم که حوصلهام سر رفته بود و هیچ کس با من بازی نکرد... من آن دو تا ستاره ماهی را ترساندم.»

دو ستاره ماهی گفتند: «بله، بله، برای ما ادای یک گربه را در آورد!»

خورشید یک شهاب کوچک دیگر هم توی ترازو انداخت. دبّ اکبر از ناراحتی، سرش از میان دستهایش گرفت.

خورشید باز از دبّ اصغر پرسید: «دیگر چه کار کردی؟»

دبّ اصغر که بیشتر خجالت کشیده بود، آهسته گفت: «یک بار هم که ستاره خرگوش خواب بود، من گوشش را خاراندم و او را از خواب بیدار کردم.»

ستاره خرگوش داد زد: «پس تو بچه خرس بد جنس مرا بیدار کردی!»

دبّ اصغر چیزی نگفت. خورشید هم یک شهاب کوچک دیگر توی ترازو انداخت و باز پرسید: «دیگر چه کار کردی؟»

ادامه دارد ...

طاهره ایید

دوست کودکان

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

********************************************

مطالب مرتبط

سنگر چوبی1

عسل و کیک وانیلی1

امیر مسعود و بزرگان ری1

تدبیر موش(1)

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
سنگر چوبی1

سنگر چوبی1

زهرا کوچولو، یک جوجه داشت. یک جوجهی خیلی کوچولو، گرد و تپلو. جوجه کوچولوی زهرا، بال و پر سیاهای داشت. چشمهای ریز، صورت ناز و ماهی داشت.
عسل و کیک وانیلی1

عسل و کیک وانیلی1

روز جمعه بود. عسل کوچولو دست‏هایش را زیر چانه‏اش گذاشته بود و با خودش فکر می‏کرد که امروز چکار کند که یک کار حسابی کرده باشد. اما چیزی به فکرش نرسید. این بود که سراغ مادر رفت. مادر توی اتاق مشغول اتو کردن لباس‏ها بود. عسل گفت: مامان، می‏گی من چکار کنم؟
امیر مسعود و بزرگان ری1

امیر مسعود و بزرگان ری1

امیرمسعود، فرمان داده بود تا مجلسی آراسته بودند؛ بسیار باشکوه و مجلل. غلامان زیادی بر در خیمه شاهانه ایستاده بودند. تعداد زیادی سوار و پیاده از لشکر اطراف چادر به نگهبانی مشغول بودند.
UserName