• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4996
  • پنج شنبه 1388/7/16
  • تاريخ :

یک خواب سوسکی
یک خواب سوسکی

سفر سوسکی، یک اتفاق عجیب و باور نکردنی بود. سوسکی به طرف خانه میرفت که پایش به نخی که روی زمین بود، گیر کرد. نخ، نخ یک بادکنک بود. وقتی سوسکی خواست نخ را از دور پایش باز کند، باد وزید و بادکنک و نخ و سوسکی را از زمین بلند کرد و برد به آسمان. سوسکی بیچاره، از ترس چشمهایش را بسته بود و نخ بادکنک را محکم چسبیده بود. بادکنک رفت و سوسکی چسبیده به نخ هم رفت. به کجا؟ خدا میدانست. باد و بادکنک و نخ و سوسکی رفتند و رفتند تا اینکه به یک درخت عجیب و غریب و بزرگ رسیدند. سوسکی نخ را ول کرد و چسبید به درخت و از آن آمد پایین. روی زمین پر از برف بود. سفید و سرد و یخی! سوسکی پاهایش چسبید به یخ و هر چه کرد نتوانست پاهایش را از یخ جدا کند. از سرما میلرزید با ترس به دور و برش نگاه کرد. نمیدانست آنجا کجاست و قرار است چه بلایی بر سرش بیاید. ناگهان زمین لرزید و لرزید و سوسکی چشمش به پاهای پشمالوی یک خرس قطبی افتاد که درست جلوی او ایستاده بود. سوسکی، چشمهایش را بست و فریاد زد: «ای وای! مرا له نکنی!» اما شانس آورد. خرس قطبی از کنار او رد شد و یخ زیرپای سوسکی را شکست. سوسکی پاهایش آزاد شد. پرید و پای پشمالوی خرس را چسبید و رفت لای پشمهای گرم و نرم او نشست. با اینکه خرس راه میرفت و تکان تکان میخورد، اما سوسکی خیالش راحت بود و جایش گرم. تا اینکه اتفاق بدی افتاد! خرس تصمیم گرفت توی آبهای پر از یخ قطب، شنا کند. پایش را که توی آب گذاشت، سوسکی فریاد کشید و پرید پایین. دوباره سرما شروع شد. تیلیک، تیلیک میلرزید و نمیدانست کجا برود. چیزی نمانده بود که وسط یخهای قطب بنشیند و های های گریه کند که ناگهان صدایی شنید. این صدای مادرش بود که پتو را روی او میکشید و میگفت: «باز هم موقع خواب، پتویت را کنار زدی؟ عزیز من!؟»

سوسکی چشمهایش را باز کرد. او توی خانه بود. پیش مادرش. زیر پتوی گرم و نرم! وای که چه خواب سردی دیده بود! وای که حالا چه قدر همه چیز خوب و خوش و گرم بود!

یک خواب سوسکی

دوست خردسالان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**********************************

 

مطالب مرتبط

اشتباه کدخدا

راز پنهان

سنجاق قفلی نگران

خرس قرمز شکمو

گربه پرافاده

تجارت هوش

باغ گردو

با کلاه یا بی کلاه؟

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
بابایی مثل شیشه

بابایی مثل شیشه

امروز معلممان درباره مادر حرف می‏زد. می‏گفت: مادر مثل خورشید است. هوا خیلی گرم بود. کولر هم خراب شده بود. باید منتظر می‏ماندیم تا بابا بیاید. مادرم می‏گفت: از گرما هلاک شدیم. بابای بیچاره‏ات حالا توی این گرما چه کار می‏کند؟ گفتم: چه کار می‏کند؟
سنگر چوبی1

سنگر چوبی1

زهرا کوچولو، یک جوجه داشت. یک جوجهی خیلی کوچولو، گرد و تپلو. جوجه کوچولوی زهرا، بال و پر سیاهای داشت. چشمهای ریز، صورت ناز و ماهی داشت.
روباه مکار و بز کوهی

روباه مکار و بز کوهی

روزی و روزگاری روباه بسیار حیله‏گری زندگی می‏کرد که همیشه دوست داشت به دردسر بیفتد تا بتواند با کمک هوش خود و نیرنگ برای آن راه حلی پیدا کند. یک روز روباه در حال عبور از جنگل، به درون چاهی افتاد، اما هر چه تلاش کرد نتوانست از چاه بیرون بیاید.
UserName