• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4366
  • شنبه 1388/7/11
  • تاريخ :

آرزوی مورچه کوچولو
مورچه

مورچه کوچولو چشمانش را باز کرد. صبح شده بود. صدای پرنده‏ها به گوش می‏رسید. آنها روی درخت‏ها جست و خیز می‏کردند. نسیم صبح‏گاهی آهسته می‏وزید. مورچه کوچولو به طرف نامعلومی به راه افتاد. دیدن دریا برایش یک رویا بود. نتوانست جلوتر برود چون آب‏های زیادی کنار خیابان جمع شده بود. با خود گفت:

- حتماً دریا همین است.

و با لذت مشغول  تماشا شد. کلاغی که در حال پرواز بود به او گفت:

- مورچه‏ی نادان! ... این آب‏ها بر اثر باران دیشب، داخل چاله‏ها جمع شده،... هنوز تا دریا فاصله زیادی است.

مورچه کوچولو ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد. از سمت دیگر به راهش ادامه داد به امید اینکه به دریا برسد.

خورشید کم‏کم داشت بالا می‏آمد. هوا بسیار گرم بود. مورچه کوچولو هنوز راه زیادی در پیش داشت. عبور از روی علف‏ها خسته‏اش کرده بود. وقتی‏که به دریا می‏اندیشید خستگی را فراموش می‏کرد. برای دومین بار از دور آب‏های زیادی دید. باز با خود اندیشید که حتماً به دریا رسیده است. خوشحال و خندان بر سرعتش افزود.

آب‏ها بر اثر وزش باد امواجی ایجاد کرده و جلوتر آمدند. مورچه به تصور اینکه امواج دریاست احساس شادی کرد و با خود گفت: «این دریا حتما مرغ دریایی ندارد.» چون هیچ پرنده‏ای در آسمانش دیده نمی‏شد.

آهو خانم که راز مورچه و دریا را می‏دانست در حالی که به طرف جنگل می‏رفت گفت:

- مورچه‏جان! ... این دریا نیست! ... کشاورزان زمین‏شالی را آماده کردند تا برنج بکارند. هنوز تا دریا فاصله‏ی زیادی است.

مورچه کوچولو دیگر توان راه رفتن نداشت. اشک در چشمان کوچکش جمع شده بود. بارها از مادرش شنیده بود که برای رسیدن به هدف باید سعی و تلاش کرد. اکنون به راه دور و درازی که در پیش داشت می‏اندیشید. آرزو کرد. «ای کاش بال داشت!» ناگهان احساس کرد بال دارد. خودش هم نمی‏دانست یک مورچه‏ی بالدار است. به وسیله‏ی آن بال‏ها می‏توانست به دور دست‏ها سفر کند.

مورچه‏ی بالدار پرواز کرد. از مزارع و دشت عبور کرد. از آن بالا همه جا زیبا بود. دیگر راه زیادی باقی نمانده بود. از اینکه به آرزویش می‏رسید خوشحال بود. دریا از دور دیده می‏شد که خودش را به صخره‏ها می‏کوبید.

 

عایشه‏ بی‏بی‏ناز قلی‏زاده

کیهان بچه‏ها

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

*******************************

 

مطالب مرتبط

بابایی مثل شیشه

سنگر چوبی

روباه مکار و بز کوهی

عسل و کیک وانیلی

امیر مسعود و بزرگان ری

شکارچی های ترسو

زبان حبابی

دارا و ندار

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
بابایی مثل شیشه

بابایی مثل شیشه

امروز معلممان درباره مادر حرف می‏زد. می‏گفت: مادر مثل خورشید است. هوا خیلی گرم بود. کولر هم خراب شده بود. باید منتظر می‏ماندیم تا بابا بیاید. مادرم می‏گفت: از گرما هلاک شدیم. بابای بیچاره‏ات حالا توی این گرما چه کار می‏کند؟ گفتم: چه کار می‏کند؟
سنگر چوبی1

سنگر چوبی1

زهرا کوچولو، یک جوجه داشت. یک جوجهی خیلی کوچولو، گرد و تپلو. جوجه کوچولوی زهرا، بال و پر سیاهای داشت. چشمهای ریز، صورت ناز و ماهی داشت.
روباه مکار و بز کوهی

روباه مکار و بز کوهی

روزی و روزگاری روباه بسیار حیله‏گری زندگی می‏کرد که همیشه دوست داشت به دردسر بیفتد تا بتواند با کمک هوش خود و نیرنگ برای آن راه حلی پیدا کند. یک روز روباه در حال عبور از جنگل، به درون چاهی افتاد، اما هر چه تلاش کرد نتوانست از چاه بیرون بیاید.
UserName