• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 11950
  • سه شنبه 1388/7/7
  • تاريخ :

سه حکایت شیرین

آرزوی پر ماجرا
ماشین

پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود. پسر بزرگتر پرسید: پدرجان ما چرا اتومبیل نداریم؟

پدر گفت: من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادرزن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.

پسر کوچک، پس از شنیدن حرف پدر گفت: پدر جان، من پهلوی شما خواهم نشست. پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد: تو باید عقب بنشینی، جای من در جلو می‏باشد.

دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند.

پدر که خیلی عصبانی شده بود، گفت: بیایید پایین، بچه‏های بی‏تربیت! تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده‏‏ام.

 

محاصره‏ی روباه
روباه

شخصی با تیر و کمان و نیزه و یک سگ و یک قبضه تفنگ و یک جوال کاه در حرکت بود.

رفیقش پرسید: کجا می‏روی؟

گفت: به شکار

پرسید: این همه وسایل چیست؟

گفت: اول تیر و کمان را به کار می‏برم، اگر موفق نشدم تفنگ را به کار می‏اندازم. اگر نشد سگ را رها می‏کنم، در صورتی که روباه از دست سگ رها شده و در لانه‏ای وارد شد با نیزه حمله می‏کنم و اگر لانه‏اش طولانی بود کاه را در مقابل لانه‏اش آتش می‏زنم، تا مجبور به خروج شود.

رفیقش گفت: از این قرار عاقبت کار روباه با خداست!

 

سکّه رو خودت بردار

یک روز یک نفر سر بگو مگو به نانوایی سیلی میزنه، نانواهم اونو به دادگاه می‏کشه و دیّه‏ی سیلی رو می‏خواهد.

قاضی از مرد می‏خواهد که یک سکه به نانوابده. مرد به بهانه‏ی آوردن سکه از دادگاه فرار می‏کنه. نانوا که متوجه فرار اون میشه، یه سیلی در گوش قاضی می‏خوابونه و به قاضی میگه: وقتی اومد، سکّه رو خودت بردار!!

 

دوست نوجوانان

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

*********************************

مطالب مرتبط

من عمر نوح دارم!

یک طنز بی‏مزه!

زندگی در حاشیه

مایه دار با شخصیت2

خدا خر را شناخت و شاخش نداد.

اگر تو کیفی، من بند کیفم.

شخصیت شناسی،پیاز

یک حادثه‏ی شاعرانه!

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
من عمر نوح دارم!

من عمر نوح دارم!

یکی از شاگردان مرحوم «میرزا ابوالحسن جلوه» نقل می‏کند که:- در یکی از روزها که در حضور استاد بودم، یک نفر تاجر اصفهانی وارد شد.
یک طنز بی‏مزه!

یک طنز بی‏مزه!

دزدی نیمه‏شب به خانه‏ای رفت. صاحب خانه در گوشه‏ی اتاق خوابیده بود. دزد خورجینی را که با خود داشت روی زمین انداخت تا وسایلی را که می‏خواست بردارد داخل آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی پیدا نکرد. ناامید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و
زندگی در حاشیه

زندگی در حاشیه

ما حاشیه‏نشین هستیم. مادرم می‏گوید: «پدرت هم حاشیه‏نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد.» من هم در حاشیه به دنیا آمده‏ام. ولی نمی‏خواهم در حاشیه بمیرم.
UserName