• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1411
  • دوشنبه 1383/11/5
  • تاريخ :

فرار از شهادت


آتش دشمن خیلی سنگین بود.عراقیها مست و دیوانه از شکست شب قبل ، حسابی مواضع ما رو می کوبیدن. ما هم هر چند نفر به زور خودمون رو داخل سنگرها جا کرده بودیم. چپ و راستمون خمپاره و گلوله توپ بود که به زمین می خورد. هوا هم خیلی گرم بود.

موقع نماز شد. مجید شروع کرد به نماز خوندن. توی رکعت دوم بود. قنوت گرفت که یه دفعه صدای سوت خمپاره همه مون رو زمینگیر کرد و نماز مجید رو هم شکست. مجید دوباره قامت بست. باز هم تا قنوت گرفت خمپاره ای کنار سنگرمون منفجر شد و دوباره نماز مجید شکست. بار سوم مجید قنوت گرفت و توی قنوتش گفت: اللهم الرزقنا... (می خواست بگهاللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک)

من تا صدای اللهم الرزقنای مجید رو شنیدم گفتم الانه که یه خمپاره صاف بیاد توی سنگرمون.عین فشنگ از جام پریدم و فرار کردم بیرون سنگر و یه جایی پناه گرفتم. مجید که نمازش تموم شد صدام کرد و گفت: مگه دیوونه شدی حمید ، این چه کاریه؟! چرا فرار کردی؟!

منم بهش گفتم: برو بابا تو می خوای شهید بشی به ما چه ! واسه چی میخوای ما رو به کشتن بدی؟؟!! برو یه جای دیگه شهید بشو.(آخه راستش من آدم شهید شدن نبودم)

صدای قهقهه مجید و بچه ها از توی سنگر بلند شد...

تفحص 2شهید با یک نشانه

تفحص 2شهید با یک نشانه

تفحص 2شهید با یک نشانه
راز اين پنج شهيد

راز اين پنج شهيد

راز اين پنج شهيد
ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده

ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده

ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده
ديده بان نفوذي

ديده بان نفوذي

ديده بان نفوذي
UserName
عضویت در خبرنامه