رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

على و عاصم

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 على علیه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل (1) وارد شهر بصره شد. در خلال ایامى كه در بصره بود، روزى به عیادت یكى از یارانش، به نام «علاء بن زیاد حارثى» رفت. این مرد، خانه مجلل و وسیعى داشت. على همینكه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت: «این خانه به این وسعت، به چه كار تو در دنیا مىخورد، در صورتى كه به خانه وسیعى در آخرت محتاجترى! ولى اگر بخواهى مىتوانى كه همین خانه وسیع دنیا را وسیله اى براى رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهى به اینكه در این خانه از مهمان، پذیرایى كنى، صله رحم نمایى، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشكارا كنى، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشكار نمودن حقوق قرار دهى و از انحصار مطامع شخصى و استفاده فردى خارج نمایى».

علاء: یا امیرالمؤمنین! من از برادرم عاصم پیش تو شكایت دارم

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 26/6/1394 - 12:24
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

امام صادق علیه السلام وگروهى ازمتصّوفه

 

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

  «سفیان ثورى»(1) كه در مدینه مىزیست، بر امام صادق وارد شد. امام را دید جامه اى سپید و بسیار لطیف مانند پرده نازكى كه میان سفیده تخم مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا مىسازد، پوشیده است. به عنوان اعتراض گفت: این جامه سزاوار تو نیست، تو نمى بایست خود را به زیورهاى دنیا آلوده سازى، از تو انتظار مىرود كه زهد بورزى و تقوا داشته باشى و خود را از دنیا دور نگهدارى. امام: «مى خواهم سخنى به تو بگویم، خوب گوش كن كه از براى دنیا و آخرت تو مفید است. اگر راستى اشتباه كرده اى و حقیقت نظر دین اسلام را در باره این موضوع نمى دانى، سخن من براى تو بسیار سودمند خواهد بود. اما اگر منظورت این است كه در اسلام بدعتى بگذارى و حقایق را منحرف و وارونه سازى، مطلب دیگرى است. و این سخنان به تو سودى نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقیرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان، پش خود مجسم سازى و فكر كنى كه یك نوع تكلیف و وظیفه اى براى همه مسلمین تا روز قیامت هست كه عین آن وضع را نمونه قرار دهند و همیشه فقیرانه زندگى كنند. اما من به تو بگویم كه رسول خدا در زمانى و محیطى بود كه فقر و سختى و تنگدستى بر آن مستولى بود. عموم مردم از داشتن لوازم اولیه زندگى محروم بودند. وضع خاص زندگى رسول اكرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومى آن روزگار بود ولى اگر در عصرى و روزگارى وسایل زندگى فراهم شد و شرایط بهره بردارى از موهبتهاى الهى موجود گشت، سزاوارترین مردم براى بهره بردن از آن نعمتها نیكان و صالحانند، نه فاسقان و بدكاران، مسلمانانند نه كافران. تو چه چیز را در من عیب شمردى! به خدا قسم من در عین اینكه مىبینى كه از نعمتها و موهبتهاى الهى استفاده مىكنم، از زمانى كه به حد رشد و بلوغ رسیده ام، شب و روزى بر من نمى گذرد مگر آنكه مراقب هستم كه اگر حقى در مالم پیدا شود فورا آن را به موردش برسانم». سفیان نتوانست جواب منطق امام را بدهد، سرافكنده و شكست خورده بیرون رفت و به یارن و هم مسلكان خود پیوست و ماجرا را گفت. آنها تصمیم گرفتند كه دسته جمعى بیایند و با امام مباحثه كنند. جمعى به اتفاق آمدند و گفتند: رفیق ما نتوانست خوب دلایل خودش را ذكر كند، اكنون ما آمده ایم با دلایل روشن خود تو را محكوم سازیم!! امام: «دلیلهاى شما چیست بیان كنید». جمعیت: دلیلهاى ما از قرآن است. امام: «چه دلیلى بهتر از قرآن بیان كنید آماده شنیدنم». جمعیت: ما دو آیه از قرآن را دلیل بر مدعاى خودمان و درستى مسلكى كه اتخاذ كرده ایم مىآوریم و همین ما را كافى است. خداوند در قرآن كریم یك جا گروهى از صحابه را این طور ستایش مىكند: «در عین این كه خودشان در تنگدستى و زحمتند، دیگران را بر خویش مقدم مىدارند. كسانى كه از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهایند رستگاران»(2). در جاى دیگر قرآن مىگوید: «در عین اینكه به غذا احتیاج و علاقه دارند، آن را به فقیر و یتیم و اسیر مىخورانند»(3). همینكه سخنشان به اینجا رسید، یك نفر كه در حاشیه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش مىداد گفت: آنچه من تا كنون فهمیده ام این است كه شما خودتان هم به سخنان خود عقیده ندارید، شما این حرفها را وسیله قرار داده اید تامردم را به مال خودشان بى علاقه كنید تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهره مند شوید، لهذا عملاً دیده نشده كه شما از غذاهاى خوب احتراز و پرهیز داشته باشید. امام: «عجالتا این حرفها را رها كنید، اینها فایده ندارد» بعد رو به جمعیت كرد و فرمود: «اول بگویید آیا شما كه به قرآن استدلال مىكنید، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تمیز مىدهید، یا نه! هركس از این امت كه گمراه شد از همین راه گمراه شد كه بدون اینكه اطلاع صحیحى از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد». جمعیت: البته فى الجمله اطلاعاتى در این زمینه داریم، ولى كاملاً نه. امام: بدبختى شما هم از همین است، احادیث پیغمبر هم مثل آیات قرآن است، اطلاع و شناسایى كامل لازم دارد؛ اما آیاتى كه از قرآن خواندید این آیات بر حرمت استفاده از نعمتهاى الهى دلالت ندارد. این آیات مربوط به گذشت و بخشش و ایثار است. قومى را ستایش مىكند كه در وقت معینى دیگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالى را كه بر خودشان حلال بود و به دیگران دادند و اگر هم نمى دادند گناهى و خلافى مرتكب نشده بودند. خداوند به آنان امر نكرده بود كه باید چنین كنند و البته در آن وقت نهى هم نكرده بود كه نكنند، آنان به حكم عاطفه و احسان، خود را در تنگدستى و مضیقه گذاشتند و به دیگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس این آیات با مدعاى شما تطبیق نمى كند؛ زیرا شما مردم را منع مىكنید و ملامت مىنمایید بر اینكه مال خودشان و نعمتهایى كه خداوند به آنها ارزانى داشته استفاده كنند. آنها آن روز آن طور بذل و بخشش كردند، ولى بعد در این زمینه دستور كامل و جامعى از طرف خداوند رسید، حدود این كار را معین كرد. و البته این دستور كه بعد رسید ناسخ عمل آنهاست، ما باید تابع این دستور باشیم نه تابع آن عمل. خداوند براى اصلاح حال مؤمنین و به واسطه رحمت خاص خویش، نهى كرد كه شخص، خود و عائله خود را در مضیقه بگذارند و آنچه در كف دارند به دیگران بخشند؛ زیرا در میان عائله شخص، ضعیفان و خردسالان و پیران فرتوت پیدا مىشوند كه طاقت تحمل ندارند. اگر بنا شود كه من گرده نانى كه در اختیار دارم انفاق كنم، عائله من كه عهده دار آنها هستم تلف خواهند شد. لهذا رسول اكرم صلّى الله علیه وآله فرمود: «كسى كه چند دانه خرما یا چند قرص نان یا چند دینار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجه اول بر پدر و مادر خود باید انفاق كند و در درجه دوم خودش و زن و فرزندش و در درجه سوم خویشاوندان و برداران مؤمنش و در درجه چهارم خیرات و مبرات» این چهارمى بعد از همه آنهاست. رسول خدا وقتى كه شنید مردى از انصار مرده و كودكان صغیرى از او باقى مانده و او دارایى مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود: «اگر قبلاً به من اطلاع داده بودید نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمین دفن كنند او كودكانى باقى مىگذارد كه دستشان پیش مردم دراز باشد!!». پدرم امام باقر براى من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است: «همیشه در انفاقات خود از عائله خود شروع كنید، به ترتیب نزدیكى كه هركه نزدیكتر است مقدم تر است. علاوه بر همه اینها، در نص قرآن مجید، از روش و مسلك شما نهى مىكند، آنجا كه مىفرماید: «متقین كسانى هستند كه در مقام انفاق و بخشش، نه تندروى مىكنند و نه كندروى، راه اعتدال و میانه را پیش مىگیرند»(4). در آیات زیادى از قرآن نهى مىكنند از اسراف و تندروى در بذل و بخشش، همان طور كه از بخل و خست نهى مىكند، قرآن براى این كار حد وسط و میانه روى را تعیین كرده است، نه اینكه انسان هر چه دارد به دیگران بخشد و خودش تهى دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدایا. به من روزى بده. خداوند این چنین دعایى را هرگز مستجاب نمى كند؛ زیرا پیغمبراكرم فرمود: «خداوند دعاى چند دسته را مستجاب نمى كند: الف كسى كه از خداوند بدى براى پدر و مادر خود بخواهد. ب كسى كه مالش را به قرض داده، از طرف، شاهد و گواه و سندى نگرفته باشد، و او مال را خورده است. حالا این شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره مىخواهد. البته دعاى این آدم مستجاب نمى شود؛ زیرا او به دست خودش راه چاره را از بین برده و مال خویش را بدون سند و گواه به اوداده است. ج كسى كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد؛ زیرا چاره این كار در دست خود شخص است، او مىتواند اگر واقعا از دست این زن ناراحت است، عقد ازدواج را با طلاق فسخ كند. د آدمى كه در خانه خود نشسته و دست روى دست گذاشته و از خداوند روزى مىخواهد، خداوند در جواب این بنده طمعكار جاهل مىگوید: «بنده من! مگر نه این است كه من راه حركت و جنبش را براى تو باز كرده ام! مگر نه این است كه من اعضا و جوارح صحیح به تو داده ام! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل داده ام كه ببینى و بشنوى و فكر كنى و حركت نمایى و دست بلند كنى! در خلقت همه اینها هدف و مقصودى در كار بوده. شكر این نعمتها به این است كه تو اینها را به كار وادارى. بنابراین، من بین تو و خودم حجت را تمام كرده ام كه در راه طلب گام بردارى و دستور مرا راجع به سعى و جنبش اطاعت كنى و بار دوش دیگران نباشى. البته اگر با مشیت كلى من سازگار بود، به تو روزى وافر خواهم داد و اگر هم به علل و مصالحى زندگى تو توسعه پیدا نكرد، البته تو سعى خود را كرده وظیفه خویش را انجام داده اى و معذور خواهى بود». ه كسى كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخششهاى زیاد، آنها را از بین برده است و بعد دست به دعا برداشته كه خدایا! به من روزى بده، خداوند در جواب او مىگوید: مگر من به تو روزى فراوان ندادم چرا میانه روى نكردى! مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش باید میانه روى كرد؟! مگر من از بذل و بخششهاى بى حساب نهى نكرده بودم و كسى كه در باره قطع رحم دعا كند، و از خداوند چیزى بخواهد كه مستلزم قطع رحم است، (یا كسى كه قطع رحم كرده بخواهد در باره موضوعى دعا كند) خداوند در قرآن كریم مخصوصا به پیغمبر خویش طرز و روش بخشش را آموخت، زیرا داستانى واقع شد كه مبلغى طلا پیش پیغمبر بود و او مىخواست آنها را به مصرف فقرا برساند و میل نداشت حتى یك شب آن پول در خانه اش بماند، لهذا در یك روز تمام طلاها را به این و آن داد. بامداد دیگر سائلى پیدا شد و با اصرار از پیغمبر كمك مىخواست، پیغمبر هم چیزى در دست نداشت كه به سائل بدهد، از اینرو خیلى ناراحت و غمناك شد. اینجا بود كه آیه قرآن نازل شد و دستور كار را داد، آیه آمد كه: «نه دستهاى خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهیدست بمانى و مورد ملامت فقرا واقع شوى»(5) اینهاست احادیثى كه از پیغمبر رسیده، آیات قرآن هم مضمون این احادیث را تاءیید مىكند و البته كسانى كه اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به مضمون آیات قرآن ایمان دارند. به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصیتى بكن، گفت یك پنجم مالم انفاق شود و باقى متعلق به ورثه باشد و یك پنجم كم نیست. ابوبكر به یك پنجم مال خویش وصیت كرد و حال آنكه مریض حق دارد در مرض موت تا یك سوم هم وصیت كند. و اگر مىدانست بهتر این است از تمام حق خود استفاده كند، به یك سوم وصیت مىكرد. سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوا و زهد مىشناسید، سیره و روش آنها هم همین طور بود كه گفتم. سلمان وقتى كه نصیب سالانه خویش را از بیت المال مىگرفت، به اندازه یك سال مخارج خود كه او را به سال دیگر برساند ذخیره مىكرد. به او گفتند: تو با اینهمه زهد و تقوا در فكر ذخیره سال هستى شاید همین امروز یا فردا بمیرى و به آخر سال نرسى. او در جواب گفت: «شاید هم نمردم چرا شما فقط فرض مردن را صحیح مىدانید. یك فرض دیگر هم وجود دارد و آن اینكه زنده بمانم و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوایجى دارم، اى نادانها! شما از این نكته غافلید كه نفس انسان اگر به مقدار كافى وسیله زندگى نداشته باشد، در اطاعت حق كندى و كوتاهى مىكند و نشاط و نیروى خود را در راه حق از دست مىدهد و همینقدر كه به قدر كافى وسیله فراهم شد آرام مىگیرد». و اما ابوذر، وى چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شیر آنها استفاده مىكرد و احیانا اگر میلى در خود به خوردن گوشت مىدید، یا مهمانى برایش مىرسید، یا دیگران را محتاج مىدید، از گوشت آنها استفاده مىكرد. و اگر مىخواست به دیگران بدهد، براى خودش نیز برابر دیگران سهمى منظور مىكرد. چه كسى از اینها زاهدتر بود؟ پیغمبر در باره آنان چیزها گفت كه همه مىدانید. هیچگاه این اشخاص تمام دارایى خود را به نام زهد و تقوا از دست ندادند و از این راهى كه شما امروز پیشنهاد مىكنید كه مردم از هر چه دارند صرف نظر و خود و عائله خود را در سختى بگذارند نرفتند. من به شما رسما این حدیث را كه پدرم از پدر و از اجدادش از رسول خدا نقل كرده اند كنند اخطار مىكنم، رسول خدا فرمود: «عجیبتر ین چیزها حالى است كه مؤمن پیدا مىكند كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برایش خیر و سعادت خواهد بود و اگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برایش خیر و سعادت است». خیر مؤمن در گروه این نیست كه حتما فقیر و تهیدست باشد؟ خیر مؤمن ناشى از روح ایمان و عقیده اوست ؛ زیرا در هر حالى از فقر و تهیدستى یا ثروت و بى نیازى واقع شود، مىداند در این حال وظیفه اى دارد و آن وظیفه را به خوبى انجام مىدهد. این است كه عجیبترین چیزها حالتى است كه مؤمن به خود مىگیرد كه همه پیشامدها و سختى و سستیها برایش خیر و سعادت مىشود. نمى دانم همین مقدار كه امروز براى شما گفتم كافى است یا بر آن بیفزایم هیچ مىدانید كه در صدر اسلام، آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود، قانون جهاد این بود كه یك نفر مسلمان در برابر ده نفر كافر ایستادگى كند و اگر ایستادگى نمى كرد گناه و جرم و تخلف محسوب مىشد، ولى بعد كه امكانات بیشترى پیدا شد،خداوند به لطف و رحمت خود تخفیف بزرگى داد و این قانون را به این نحو تغییر داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه فقط در برابر دو كافر ایستادگى كند نه بیشتر. از شما مطلبى راجع به قانون قضا و محاكم قضائى اسلامى سؤال مىكنم: فرض كنید یكى از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بین است و قاضى حكم مىكند كه نفقه زنت را باید بدهى. در اینجا چه مىكند؟ آیا عذر مىآورد كه بنده زاهد هستم و از متاع دنیا اعراض كرده ام! آیا این عذر موجه است! آیا به عقیده شما حكم قاضى به اینكه باید خرج زنت را بدهى، مطابق حق و عدالت یا آن كه ظلم و جور است اگر بگویید ابن حكم ظلم و ناحق است، یك دروغ واضح گفته اید و به همه اهل اسلام با این تهمت ناروا جور و ستم كرده اید و اگر بگویید حكم قاضى صحیح است، پس عذر شما باطل است. و قبول دارید كه طریقه و روش شما باطل است. مطلب دیگر: مواردى هست كه مسلمان در آن موارد یك سلسله انفاقهاى واجب یا غیر واجب انجام مىدهد؛ مثلاً زكات یا كفاره مىدهد، حالا اگر فرض كنیم معناى زهد اعراض از زندگى و مایحتاجهاى زندگى است و فرض كنیم همه مردم مطابق دلخواه شما «زاهد» شدند، و از زندگى و مایحتاج آن روگرداندند، پس تكلیف كفارات و صدقات واجبه چه مىشود؟ تكلیف زكاتهاى واجب كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غیره تعلق مىگیرد چه مىشود؟ مگر نه این است كه این صدقات فرض شده كه تهیدستان زندگى بهترى پیدا كنند و از مواهب زندگى بهره مند شوند! این خود مىرساند كه هدف دین و مقصود از این مقررارت رسیدن به مواهب زندگى و بهره مند شدن از آن است. و اگر مقصود و هدف دین فقیر بودن بود و حد اعلاى تربیت دینى این بود كه بشر از متاع این جهان اعراض كند و در فقر و مسكنت و بیچارگى زندگى كند، پس فقرا به آن هدف عالى رسیده اند و نمى بایست به آنان چیزى ادده تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند. و آنان نیز چون غرق در سعادتند نباید بپذیرند. اساسا اگر حقیقت این است كه شما مىگویید شایسته نیست كه كسى مالى را در كف نگاه دارد، باید هر چه به دستش مىرسد همه را ببخشد و دیگر محلى براى زكات باقى نمى ماند. پس معلوم شد كه شما بسیار طریقه زشت و خطرناكى را پیش گرفته اید و به سوى بدمسلكى مردم را دعوت مىكنید. راهى كه مىروید و مردم دیگر را هم به آن مىخوانید، ناشى از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و سنت پیغمبر و از حادیث پیغمبر است. اینها احادیثى نیست كه قابل تشكیك باشد، احادیثى است كه قرآن به صحت آنها گواهى مىدهد. ولى شما احادیث معتبر پیغمبر را اگر با روش شما درست در نیاید رد مىكنید و این خود نادانى دیگرى است. شما در معانى آیات قرآن و نكته هاى لطیف و شگفت انگیزى كه از آن استفاده مىشود تدبر نمى كنید. فرق بین ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمى دانید. امر و نهى را تشخیص نمى دهید. جواب مرا راجع به قصه سلیمان بن داوود بدهید كه از خداوند ملكى را مساءلت كرد كه براى كسى بالاتر از آن میسر نباشد(6) خداوند هم چنان ملكى به او داد. البته سلیمان جز حق نمى خواست. نه خداوند در قرآن و نه هیچ فرد مؤمنى این را بر سلیمان عیب نگرفت كه چرا چنین ملكى را در دنیا خواسته. همچنین است داوود پیغمبر كه قبل از سلیمان بود. و همچنین است داستان یوسف كه به پادشاه رسما مىگوید: «خزانه دارى را به من بده كه من هم امینم و هم داناى كار»(7). بعد كارش به جایى رسید كه امور كشوردارى مصر تا حدود یمن به او سپرده شد و از اطراف و اكناف در اثر قحطى كه پیش آمد مىآمدند و آذوقه مىخریدند و برمى گشتند. و البته نه یوسف میل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن این كار را بر یوسف عیب گرفت. همچنین است قصه ذوالقرنین كه بنده اى بود كه خدا را دوست مىداشت. و خدا نیز او را دوست مىداشت. اسباب جهان در اختیارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد.

اى گروه! از این راه ناصواب دست بردارید و خود را به آداب واقعى اسلام متاءدب كنید. از آنچه خدا امر و نهى كرده تجاوز نكنید و از پیش خود دستور نتراشید. در مسائلى كه نمى دانید مداخله نكنید. علم آن مسائل را از اهلش بخواهید. در صدد باشید كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسید. این براى شما بهتر و آسانتر و از نادانى دورتر است. جهالت را رها كنید كه طرفدار جهالت زیاد است، به خلاف دانش كه طرفداران كمى دارد. خداوند فرمود: «بالاتر از هر صاحب دانشى، دانشمندى است (8)».

   ************  *************   (1). (وَالَّذینَ تَبَوَّؤالدّارَ وَاْلا یمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ اِلَیْهِمْ وَلا یَجِدُونَ فى صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا اُوتُوا وَیُؤْثِرُونّ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاوُلئِكَ هُمُالْمُفْلِحُونَ) (سوره حشر، آیه 9)  (2). «وَیُطْعِمُونَ الَّطعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكیناً وَیَتیماً وَاَسیراً»، (سوره دهر، آیه 8) 3 - (وَالَّذین اِذا اَنْفقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَكانَ بَیْنَ ذلِكَ قَواماً) (سوره فرقان، آیه 67)(4). (وَلا تَجْعَلْ یَدَكَ مَغْلُولَةً اِلى عُنْقِكَ وَلا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلَوْماً مَحْسُوراً)، (سوره اسراء، آیه 29) (5). (وَهَبْ لى مُلْكاً لا یَنْبَغى لاَِحَدٍ مِنْ بَعْدى)، (سوره ص، آیه 35) (6). (قالَ اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ اْلاَرْضِ اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ)، (سوره یوسف، آیه 57) (7). تحف العقول، ص 348 354. و كافى ج 5 (باب المعیشه) ص 65 71.  

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 26/6/1394 - 11:54
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 

 

مسیحى و زره على علیه السلام

 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 در زمان خلافت على علیه السلام در كوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزدِیك مرد مسیحى پیدا شد. على او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى كرد كه: «این زره از آن من است، نه آن را فروخته ام و نه به كسى بخشیده ام. و اكنون آن را در نزد این مرد یافته ام» قاضى به مسیحى گفت: خلیفه ادعاى خود را اظهار كرد، تو چه مىگویى او گفت: این زره مال خود من است و در عین حال گفته مقام خلافت را تكذیب نمى كنم (ممكن است خلیفه اشتباه كرده باشد) قاضى رو كرد به على و گفت: تو مدعى هستى و این شخص منكر است، على هذا بر تو است كه شاهد بر مدعاى خود بیاورى. على خندید و فرمود: «قاضى راست مىگوید، اكنون مىبایست كه من شاهد بیاورم، ولى من شاهد ندارم» قاضى روى این اصل كه مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حكم كرد و او هم زره را برداشت و روان شد.

ولى مرد مسیحى كه خود بهتر مىدانست كه زره مال كى است، پس از آنكه چند گامى پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: این طرز حكومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست، از نوع حكومت انبیاست و اقرار كرد كه زره از على است. طولى نكشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على در جنگ نهروان مىجنگد(1).

 

 

**********

 (1). اَلاِْمامُ عَلىّ صوتُ العَدالَةِ اْلاَنْسانِیَّةِ، ص 63 نیز بحار، ج 9 (چاپ تبریز) ص 598 (با اختلافى)  

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 26/6/1394 - 11:29
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

شباهتى میان على (ع ) و عیسى (ع )

 بیشتر ما داستان زن زناكارى كه مردم او را نزد حضرت مسیح (علیه السلام ) آوردند و از او خواستند كه به خاطر خطایش سنگسارش ‍ كند را شنیده ایم ولى حضرت عیسى (علیه السلام ) به آنها فرمود: هر كس ‍ تاكنون هیچ لغزشى از او سر نزده او را سنگسار كند و پس از این خطاب همه سرافكنده رفتند و جز حضرت عیسى (علیه السلام ) و یارانش كسى نماند. اما زنى نیز نزد حضرت على (علیه السلام ) آمد و اقرار به زنا كرد. حضرت امیر (علیه السلام ) فرمود: كه مردم جمع شوند و منادى ندا در داد و مردم جمع شدند،حضرت پس از ستایش و ثناى خداوند سبحان فرمود: من فردا این زن را خواهم آورد و حد شرعى را بر او جارى خواهم ساخت شما نیز به همراه مشتى سنگ حاضر شوید. فرداى آن روز حضرت زن زنا كار را به میدان آورد و مردم نیز با سنگهاى خود گرد هم آمدند. حضرت نیز بر قاطرى سوار شد و انگشت بر گوش مباركش نهاد و با صدایى بلند فرمود: اى مردم خداى بزرگ با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خود عهدى كرد و او نیز همان عهد را با من نمود و آن این است كه كسى كه خود در خور حدى است در اجراى حدى شركت نكند...پس هر آن كس كه بر او حدى مانند حد این زن است حق ندارد بر این زن حد جارى سازد و سنگى بر او افكند تمام مردم جز امام و دو فرزند عزیزش ‍ امام حسن و امام حسین علیهم السلام برگشتند چنانكه جز حضرت عیسى و حواریونش مردم همه خجلت زده خود را به كنارى كشیدند!

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 26/6/1394 - 10:6
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

نظارت در حكومت

 حضرت على (علیه السلام ) به هنگام در دست گرفتن حكومت اسلامى بر منبر رفت و پس از ستایش خداوند فرمود: سوگند به خدا، تا هنگامى كه یك نخل در مدینه داشته باشم از بیت المال چیزى بر نمى دارم درست بیندیشید كه آیا وقتى من خود از بیت المال مسلمانان به خود سهمى نمى دهم مى توانم آن را به شما بدهم ؟ در این موقع عقیل برادر حضرت امیر (علیه السلام ) از جا برخاست و گفت : یا على (علیه السلام ) مرا با سیاه پوستى كه در مدینه است برابر مى نهى ؟ حضرت فرمود: بنشین برادر، مگر جز تو كسى در اینجا نبود كه حرف بزند تو بر آن سیاه پوست هیچ برترى ندارى مگر به مزیت در ایمان و یا پرهیزكارى .

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 26/6/1394 - 10:1
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

نظارت در حكومت

 سعید بن قیس همدانى مى گوید: یكى از روزها به هنگام شدت گرما كه معمولا كوچه هاى شهر خلوت مى شد و هر كس در زیر سایه بان و یا در خانه خود استراحت مى كرد، امیرمؤ منان على (علیه السلام ) را دیدم كه در كنار دیوارى ایستاده است بخدمت آن حضرت رسیدم و پس از سلام علت ایستاد ایشان را در این هواى گرم جویا شدم فرمود: ما خرجت الا لا مظلوما و اغیث ملهوفا در این ساعت از محل استراحت بیرون نیامدم مگر براى اینكه مظلومى را یاور و گرفتارى را پناهگاه باشم لذا ابن ابى الحدید در كتاب شرح نهج البلاغه خود مى گوید: امیرمؤ منان على (علیه السلام ) خود این كار را انجام مى داده و خانه اى نیز به نام بیت المقصص داشت كه مردم شكایت و تقاضاهاى خود را به آنجا مى بردند. دیباچه مروت و دیوان معرفت لشكر كش فتوت و سردار اتقیاء فردا كه هر كسى به شفیعى زند دست مائیم و دست و دامن معصوم مرتضى  

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 26/6/1394 - 10:0
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

صداى شیطان

 روزى حسن بصرى خدمت امیرالمؤ منین (علیه السلام ) كه كنار شط فرات بود ظرفى را پر از آب نموده و قدرى از آن را آشامید و بقیه آن را روى زمین ریخت . عى (علیه السلام ) فرمود: در این كار اسراف نمودى زیرا آب را، بر زمین ریختى و بر روى آب نریختى ، حسن بصرى از روى اعتراض گفت : شما خون مسلمین را بر زمین مى ریزى اسراف نمى كنى ، من به این مقدار آب اسراف نمودیم ؟حضرت فرمود: اگر من در ریختن خون مسلمین اسراف مى كردم چرا به آنها كمك نكردى و جزء شورشیان با من جنگ نمودى ؟ حسن گفت : من آماده جنگ شده بودم لباس و سلاح هم پوشیدیم تا با شامیان همراه شوم همین كه از منزل بیرون آمدم هاتفى از آسمان صدا زد! قالت و مقتول در جهنم هستند لذا از تصمیم خود منصرف شدم . حضرت فرمود: راست گفتى او برادرت شیطان بود.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
چهارشنبه 25/6/1394 - 14:12
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

سهل ؛ یارى صادق و همراهى دائمى امام على (ع )

 سهل بن حنیف كارگزار حضرت على (علیه السلام ) در شهر مدینه بود. وقتى حضرت براى پیكار صفین آماده مى شد حضرت به كارگزاران خود در تمام سرزمین اسلامى خود نامه نوشت و آنان را جملگى به كوفه فرا خواند از جمله آنها سهل بن حنیف بود او همراه قیس بن سعد كه از مصر برگشته بود به جانب كوفه رهسپار شد. وقتى آنها به كوفه رسیدند حضرت یاران خود را فرا خوانده بود تا درباره جنگ با معاویه از آنها نظر خواهى كند و از آنان مى خواست كه نظر خود را علام نمایند. هاشم بن عتبه و عمار بن یاسر و قیس بن سعد نظر موافق خود را به حضرت اعلام نمودند، سپس گروهى از انصار گفتند: فردى از میان شما جواب امیرالمؤ منین (علیه السلام ) را بدهد در اینجا بود كه سهل بن حنیف پاسخ مثبت خود را به نمایندگى از انصار به حضرت اعلام كرد در جنگ صفین ، سهل فرمانده سواران نیروهاى بصره بود. سهل در جنگ صفین شركت فعال داشت وى همراه امیرالمؤ منین (علیه السلام ) بعد از جنگ به كوفه برگشت و بعد از بازگشت به كوفه این یار دیرینه و فداكار على (علیه السلام ) از دنیا رفت . سیدرضى گوید: حضرت ، حضرت ، سهل را از دیگران بیشتر دوست مى داشت ، لذا حضرت فرمود است : (لو احبنى جبل لتهافت ) اگر كوهى مرا دوست داشته باشد (تكه تكه شده ) فرو ریزد امام جعفر صادق (علیه السلام ) مى فرماید: وقتى كه سهل از دنیا رفت حضرت على (علیه السلام ) او را با برداحمر یمنى كه منسوب به حبره بود كفن كرد، از امام باقر (علیه السلام ) نقل شده است كه فرمود: رسول خدا بر جنازه حمزه 70 تكبیر گفت و حضرت على (علیه السلام ) بر جنازه سهل 25 تكبیر گفت و اینها را به صورت پنج تا پنج تا بر جنازه او خواند، زیرا بعد از هر نماز گروهى مى آمدند و مى گفتند اى امیرمؤ منان ما به نماز نرسیدیم و حضرت دستور مى داد جنازه را به زمین گذاشته بر او نماز مى خواند تا اینكه پنج مرتبه جنازه را بر زمین گذاشتند. رحمت خدا بر سهل باد كه با افتخار زندگى كرد و در حالى از دنیا رفت كه على (علیه السلام ) از او راضى بود.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
چهارشنبه 25/6/1394 - 14:11
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

غریبى با غریبه اى نشسته

 روایت شده هنگامى كه امام حسن و امام حسین علیهم السلام و همراهان ؛ از دفن بدن مطهر پدرشان به سوى كوفه باز مى گشتند كنار ویرانه اى پیرمرد بینوا و نابینایى را دیدند كه پریشان بود و خشتى زیر سر نهاده و گریه مى كرد از او پرسیدند، تو كیستى ؟ و چرا نالان و پریشان هستى ؟ او گفت : من غریبى بینوا هست در اینجا مونس و غمخوارى نداریم یكسال است كه من در این شهر هستم هر روز مرد مهربان و غمخوارى دلسوز نزد من مى آمد و احوال مرا مى پرسید و غذا به من مى رسانید و مونس مهربانى من بود ولى اكنون سه روز است او نزد من نیامده است و از حال من جویا نشده است . گفتند: آیا نام او را مى دانى ؟ گفت : نه . گفتند: آیا از او نپرسیدى كه نامش چیست ؟ گفت : پرسیدم ولى فرمود: تو را با نام من چكار، من براى خدا از تو سرپرستى مى كنم . گفتند: اى بینوا! رنگ و شكل او چگونه بود؟ گفت : من نابینایم نمى دانم رنگ و شكل او چگونه بود. گفتند: آیا هیچ نشانى از گفتار و كردار او دارى ؟ گفت : پیوسته زبان و به ذكر خدا مشغول بود وقتى كه او تسبیح و تهلیل مى گفت : زمین و زمان و در دو دیوار با او همصدا و همنوا مى شدند وقتى كه كنار من مى نشست مى فرمود: مسكین جالس مسكینا: غریب جالس غریبا؛ درمانده اى با درمانده اى نشسته و غریبى همنشین غریبى شده است ! حسن و حسین علیهم السلام و محمد حنفیه و عبدالله بن جعفر؛ آن مهربان ناشناخته را شناختند؛ به روى هم نگریستند و گفتند: اى بینوا! این نشانه ها كه بر شمردى نشانه هاى باباى ما امیرمؤ منان على (علیه السلام ) است . بینوا گفت : پس او چه شده كه در این سه روز نزد ما نیامده ؟ گفتند:

اى غریب بى نوا شخص بدبختى ضربت بر آن حضرت زد و او به دار باقى شتافت و ما هم اكنون از كنار قبر او مى آئیم بینوا وقتى كه از جریان آگاه شد خروش و ناله جانسوزش بلند گردید، خود را بر زمین مى زد و خاك زمین را به روى خود مى پاشید و مى گفت : مرا چه لیاقت كه امیرمؤ منان (علیه السلام ) از من سرپرستى كند؟ چرا او را كشتند؟حسن و حسین علیهم السلام هر چه او را دلدارى مى دادند آرام نمى گرفت . آن پیر بى نوا به دامن حسن و حسین علیهم السلام را چسبید و گفت : شما را به جدتان سوگند شما را به روح پدر عالیقدرتان ، مرا كنار قبر او ببرید. امام حسن (علیه السلام ) دست راست او و امام حسین (علیه السلام ) دست چپ او را گرفتند و او را كنار مرقد مطهر على (علیه السلام ) آوردند، او خود را به روى قبر افكند و در حالى كه اشك مى ریخت مى گفت : خدایا من طاقت فراق این پدر مهربان را ندارم تو را به حق صاحب این قبر جانم را بستان دعاى او به استجابت رسید و هماندم جان سپرد امام حسن و امام حسین علیهم السلام از این حادثه جانسوز گریستند و خو شخصا جنازه آن پیرمرد را غسل داده و كفن كردند. نماز بر جنازه او خواندند و او را در حوالى همان روضه پاك به خاك سپرده اند. 

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
چهارشنبه 25/6/1394 - 14:9
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

مردى كه اندرز خواست

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

  مردى از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اكرم رسید. از آن حضرت پندى و نصیحتى تقاضا كرد. رسول اكرم به او فرمود: «خشم مگیر» و بیش از این چیزى نفرمود. آن مرد به قبیله خویش برگشت. اتفاقا وقتى كه به میان قبیله خود رسید، اطلاع یافت كه در نبودن او حادثه مهمى پیش آمده، از این قرار كه جوانان قوم او دستبردى به مال قبیله اى دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل كرده اند و تدریجا كار به جاهاى باریك رسیده و دو قبیله در مقابل یكدیگر صف آرایى كرده اند و آماده جنگ وكارزارند.شنیدن این خبر هیجان آور،خشم اورابرانگیخت.فورا سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همكارى شد. در این بین، گذشته به فكرش افتاد، به یادش آمد كه به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده، به یادش آمد كه از رسول خدا پندى تقاضا كرده است و آن حضرت به او فرموده: «جلو خشم خود را بگیر». در اندیشه فرو رفت كه چرا من تهییج شدم و به چه موجبى من سلاح پوشیدم و اكنون خود را مهیاى كشتن و كشته شدن كرده ام چرا بى جهت من برافروخته و خشمناك شده ام! با خود فكر كرد الا ن وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار بندم. جلو آمد و زعماى صف مخالف را پیش خواند و گفت: این ستیزه براى چیست اگر منظور غرامت آن تجاوزى است كه جوانان نادان ما كرده اند، من حاضرم از مال شخصى خودم ادا كنم. علت ندارد كه ما براى همچو چیزى به جان یكدیگر بیفتیم و خون یكدیگر را بریزیم. طرف مقابل كه سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند، غیرت و مردانگى شان تحریك شد و گفتند: ما هم از تو كمتر نیستیم. حالا كه چنین است ما از اصل ادعاى خود صرف نظر مىكنیم.

هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند(1).

  

*

*********

 (1). اصول كافى، ج 2، ص 404.  

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
چهارشنبه 25/6/1394 - 12:31
  • تعداد رکورد ها : 12111