رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

نصیحت زاهد 

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ گرمى هواى تابستان شدت كرده بود. آفتاب بر مدینه و باغها و مزارع اطراف مدینه به شدت مىتابید، در این حال مردى به نام محمد بن منكدر كه خود را از زهاد و عباد و تارك دنیا مىدانست تصادفا به نواحى بیرون مدینه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامى افتاد كه معلوم بود در این وقت، براى سركشى و رسیدگى به مزارع خود بیرون آمده و به واسطه فربهى و خستگى به كمك چند نفر كه اطرافش هستند و معلوم است كس و كارهاى خود او هستند، راه مىرود. با خود اندیشید: این مرد كیست كه در این هواى گرم، خود را به دنیا مشغول ساخته است! نزدیكتر شد، عجب! این مرد محمد بن على بن الحسین (امام باقر) است این مرد شریف، دیگر چرا دنیا را پى جویى مىكند؟! لازم شد نصیحتى بكنم و او را از این روش باز دارم. نزدیك آمد و سلام داد. امام باقر نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام داد. آیا سزاوار است مرد شریفى مثل شما در طلب دنیا بیرون بیاید، آن هم در چنین وقتى و در چنین گرمایى، خصوصا با این اندام فربه كه حتما باید محتمل رنج فراوان بشوید؟! چه كسى از مرگ خبر دارد؟ كى مىداند كه چه وقت مىمیرد؟ شاید همین الا ن مرگ شما رسید. اگر خداى نخواسته در همچو حالى مرگ شما فرا رسد، چه وضعى براى شما پدید خواهد آمد؟! شایسته شما نیست كه دنبال دنیا بروید و با این تن فربه در این روزهاى گرم، این مقدار متحمل رنج و زحمت بشوید. خیر، خیر، شایسته شما نیست. امام باقر دستها را از دوش كسان خود برداشت و به دیوار تكیه كرد و گفت: «اگر مرگ من در همین حال برسد و من بمیرم، در حال عبادت و انجام وظیفه از دنیا رفته ام ؛ زیرا این كار، عین طاعت و بندگى خداست. تو خیال كرده اى كه عبادت منحصر به ذكر و نماز و دعاست. من زندگى و خرج دارم، اگر كار نكنم و زحمت نكشم، باید دست حاجت به سوى تو و امثال تو دراز كنم. من در طلب رزق مىروم كه احتیاج خود را از كس و ناكس سلب كنم. وقتى باید از فرا رسیدن مرگ ترسان باشم كه در حال معصیت و خلافكارى و تخلف از فرمان الهى باشم، نه در چنین حالى كه در حال اطاعت امر حق هستم كه مرا موظف كرده بار دوش دیگران نباشم و رزق خود را خودم تحصیل كنم».

زاهد: عجب اشتباهى كرده بودم، من پیش خود خیال كردم كه دیگرى را نصیحت كنم. اكنون متوجه شدم كه خودم در اشتباه بوده ام و روش غلطى را مىپیموده ام و احتیاج كاملى به نصیحت داشته ام.(1)

  

 

*************   (1). بحارالانوار (چاپ كمپانى) ج 11، حالات امام باقر، ص 82.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
يکشنبه 12/7/1394 - 8:46
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

على (ع ) و یتیمان

 حبیب بن ابى ثابت مى گوید: روزى مقدارى عسل به بیت المال آوردند حضرت على (علیه السلام ) دستور داد یتیمان را حاضر كردند موقعى كه عسل را بین نیازمندان تقسیم مى فرمود: خود شخصا به دهان یتیمان عسل مى گذارد. بعضى گفتند: اى امیرمؤ منان این عمل براى چیست ؟ حضرت فرمود: امام پدر یتیمان است . عسل به دهان یتیم مى گذارم و به جاى پدران از دست رفته آنها، عطوفت پدرى مى كنم .(1) (نقل شده پیر مردان عصر على (علیه السلام ) وقتى این گونه عواطف امام گونه ، را از آن حضرت مشاهده مى

كردند به حسرت مى گفتند: اى كاش ما نیز بچه یتیمى بودیم تا حضرت با دستان مبارك خود عسل در دهان ما نیز مى گذاشت )

.

***********

 1) پیکار صفین، نهج البلاغه، نامه 17.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
پنج شنبه 9/7/1394 - 12:23
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

نامه معاویه به على (ع )

  

 معاویة بن ابوسفیان در عصر خلافت حضرت على (علیه السلام ) پس از بروز جنگ صفین براى آن حضرت نامه اى نوشت كه در ضمن آن نامه چهار مطلب زیرا را مطرح كرده بود: 1- اینكه سرزمین شام را به من واگذار كن تا رهبرى آن را خودم به عهده بگیرم . 2- ادامه جنگ (صفین ) موجب خونریزى زیاد و موجب نابودى عرب خواهد شد، آن را متوقف كن . 3- ما هر دو طرف در مورد جنگ برابر هستیم و هر دو طرف مسلمانند و شخصیتهاى اسلامى در هر دو سو وجود دارند. 4- ما هر دو از فرزندان عبد مناف (جد سوم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ) هستیم و بر یكدیگر برترى نداریم . بنابراین هنوز جاى آن هست كه از گذشته پشیمان شویم و آینده خود را اصلاح نماییم . امام على (علیه السلام ) در پاسخ به معاویه ، تك تك موارد سخن او را جواب داد و آن این بود كه فرمود: 1- اینكه خواسته اى سرزمین شام را به تو واگذارم ، آگاه باش من چیزى را كه دیروز از تو منع كردم امروز به تو نخواهم بخشید (حكومت الهى امروز و دیروز ندارد). 2- اینكه نوشته اى جنگ موجب نابودى عرب مى شود، بدان كه اگر آن كس كه در جنگ كشته شده طرفدار حق است جایگاهش بهشت مى باشد و اگر طرفدار باطل است در آتش خواهد بود. 3- اینكه ادعا كردى در جنگ و جنگاوران من و تو جایگاهى مساوى داریم ، چنین نیست زیرا تو در شك به درجه من در یقین نرسیده اى و اهل شام حریصتر از اهل عراق به آخرت نیستند.

4- اما اینكه گفته اى ما همه از فرزندان عبد مناف هستیم ، آرى چنین است ولى امیه جد تو مانند برادرش هاشم جد من نیست و حرب جد تو مانند عبدالمطلب جد من نیست و ابوسفیان پدر تو مانند ابوطالب پدر من نیست و هرگز مهاجران مانند اسیران (كفار در فتح مكه ) كه آزاد شده رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم هستند، و فرزندان صحیح النسب همانند منسوب به پدر نیستند و حق پرست همانند باطل پرست و مؤ من همانند مفسد نخواهد بود... وانگهى افتخار و برترى مقام نبوت در اختیار ماست كه با آن عزیزان را ذلیل و ذلیلان را ارجمند ساختیم ...(1)

 

*******

 

1) اعیان الشیعه، ج 42، ص 215

.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
پنج شنبه 9/7/1394 - 12:20
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

ابن سینا و ابن مسكویه

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ «ابوعلى بن سینا» هنوز به سن بیست سال نرسیده بو كه علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهى و طبیعى و ریاضى و دینى زمان خود سرآمد عصر شد. روزى به مجلس درس «ابو على بن مسكویه»، دانشمند معروف آن زمان، حاضر شد. با كمال غرور گردویى را به جلو ابن مسكویه افكند و گفت مساحت سطح این را تعیین كن. ابن مسكویه جزوهایى از یك كتاب كه در علم اخلاق و تربیت نوشته بود (كتاب طهارة الاعراق)، به جلو ابن سینا گذاشت و گفت: «تو نخست اخلاق خود را اصلاح كن تا من مساحت سطح گردو را تعیین كنم، تو به اصلاح اخلاق خود محتاجترى از من به تعیین مساحت سطح این گردو».

بوعلى از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنماى اخلاقى او در همه عمر قرار گرفت (1)

 

. 

 

***********

 

 

(1). تاریخ علوم عقلى در اسلام، ص 211.

 

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
پنج شنبه 9/7/1394 - 12:14
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

غزالى و راهزنان

   بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ «غزالى» دانشمند شهیر اسلامى، اهل طوس بود (طوس قریه اى است در نزدیكى مشهد). در آن وقت ؛ یعنى در حدود قرن پنجم هجرى، نیشابور مركز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب مىشد. طلاب علم در آن نواحى براى تحصیل و درس خواندن به نیشابور مىآمدند. غزالى نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سالها از محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد كسب فضل نمود. و براى آن كه معلوماتش فراموش نشود و خوشه هایى كه چیده از دستش نرود، آنها را مرتب مىنوشت و جزوه مىكرد. آن جزوه ها را كه محصول سالها زحمتش بود، مثل جان شیرین دوست مىداشت. بعد از سالها، عازم بازگشت به وطن شد. جزوه ها را مرتب كرده در توبره اى پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد. از قضا قافله با یك عده دزد و راهزن برخورد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت مىشد، یكى یكى جمع كردند. نوبت به غزالى و اثاث غزالى رسید. همین كه دست دزدان به طرف آن توبره رفت، غزالى شروع به التماس و زارى كرد و گفت: غیر از این، هرچه دارم ببرید و این یكى را به من واگذارید. دزدها خیال كردند كه حتما در داخل این بسته متاع گرانقیمتى است. بسته را باز كردند. جز مشتى كاغذ سیاه شده چیزى ندیدند. گفتند: اینها چیست و به چه درد مىخورد؟ غزالى گفت: هرچه هست به درد شما نمى خورد، ولى به درد من مىخورد. به چه درد تو مىخورد؟ اینها ثمره چند سال تحصیل من است. اگر اینها را از من بگیرید، معلوماتم تباه مىشود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر مىرود. راستى معلومات تو همین است كه در اینجاست بلى. علمى كه جایش توى بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست، برو فكرى به حال خود بكن. این گفته ساده عامیانه، تكانى به روحیه مستعد و هوشیار غزالى داد. او كه تا آن روز فقط فكر مىكرد كه طوطى وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط كند، بعد از آن در فكر افتاد كه كوشش كند تا مغز و دماغ خود را با تفكر پرورش دهد و بیشتر فكر كند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.

غزالى مىگوید: «من بهترین پندها را كه راهنماى زندگى فكرى من شد، از زبان یك دزد راهزن شنیدم»(1)

  *******************  

(1). غزالى نامه، ص 116.

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
پنج شنبه 9/7/1394 - 10:58
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 بازارى و عابر   

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 مردى درشت استخوان و بلند قامت كه اندامى ورزیده و چهره اى آفتاب خورده داشت و زد و خوردهاى میدان جنگ یادگارى بر چهره اش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود، با قدمهاى مطمئن و محكم از بازار كوفه مىگذشت. از طرف دیگر، مردى بازارى در دكانش نشسته بود. او براى آنكه موجب خنده رفقا را فراهم كند، مشتى زباله به طرف آن مرد پرت كرد. مرد عابر بدون اینكه خم به ابرو بیاورد و التفاتى بكند، همان طور با قدمهاى محكم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینكه دور شد یكى از رفقاى مرد بازارى به او گفت: هیچ شناختى این مرد عابر كه تو به او اهانت كردى كه بود؟. نه، نشناختم! عابرى بود مثل هزارها عابر دیگر كه هر روز از جلو چشم ما عبور مىكنند، مگر این شخص كه بود؟ عجب! نشناختى این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف، «مالك اشتر نخعى» بود. عجب! این مرد مالك اشتر بود؟! همین مالكى كه دل شیر از بیمش آب مىشود و نامش لرزه بر اندام دشمنان مىاندازد؟ بلى مالك خودش بود. اى واى به حال من! این چه كارى بود كه كردم الا ن دستور خواهد داد كه مرا سخت تنبیه و مجازات كنند. همین حالا مىدوم و دامنش را مىگیرم و التماس مىكنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر كند. به دنبال مالك اشتر روان شد. دید او راه خود را به طرف مسجد كج كرد. به دنبالش به مسجد رفت، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد. رفت و با تضرع و لابه خود را معرفى كرد و گفت: من همان كسى هستم كه نادانى كردم و به تو جسارت نمودم.

مالك: «ولى من به خدا قسم! به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو؛ زیرا فهمیدم تو خیلى نادان و جاهل و گمراهى، بى جهت به مردم آزار مىرسانى. دلم به حالت سوخت، آمدم در باره تو دعا كنم و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم. نه، من آن طور قصدى كه تو گمان كرده اى در باره تو نداشتم»(1)

  

 

**************

 

(1). سفینة البحار، ماده «شتر»، نقل از مجموعه ورام.

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
پنج شنبه 9/7/1394 - 10:51
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 

توجیه گر؛ مكار و پاسخ امام على (ع

 در جریان جنگ صفین كه بین سپاه امام على (علیه السلام ) و سپاه معاویه در گرفت و هجده ماه طول كشید عمار یاسر صحابى بزرگ رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم جزء سپاه امیرمؤ منان على (علیه السلام ) بود. مسلمانان همه مى دانستند كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به عمار فرمود: تقتلك الفئة الباغیة ؛ گروه ستمگر و متجاوز تو را مى كشند.

عمار در جنگ صفین به شهادت رسید و براى آنان كه در شك و تردید بودند ثابت شد كه معاویه و پیروانش جمعیت ستمگر و یاغى را تشكیل مى دهند زیرا آنها عمار یاسر را كشتند، معاویه به غلط اندازى و توجیه گرى پرداخت و اعلام كرد كه على (علیه السلام ) عمار یاسر را كشته است زیرا على (علیه السلام ) او را به میدان جنگ فرستاده و سبب كشتن او شده است و با این توجیه گرى گروهى را فریب داد و اغفال كرد وقتى كه على (علیه السلام ) از این توطئه با خبر شد در پاسخ به این غلط اندازى فرمود: اگر سخن معاویه درست باشد پس حضرت حمزه را رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم كشته است زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم او را به میدان فرستاد. عبدالله پسر عمر و عاص همین پاسخ على (علیه السلام ) را به معاویه گفت : معاویه به قدرى خشمگین گردید كه به عمر و عاص گفت : فرزند احمق خود را از این مجلس بیرون كن .(1)

 

***********

 

1) بحارالانوار، ج 32، ص 326.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
دوشنبه 6/7/1394 - 10:48
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

توجیه در جنگ جمل

 در جریان جنگ جمل بعضى به بهانه اینكه این جنگ یك نوع برادر كشى و مسلمان كشى است از دفاع مى كشیدند و بعضى از مقدس نماهاى چند آتشه صریحا امام بر حق ، حضرت على (علیه السلام ) را از اینكه با آشوبگران جمل مى جنگد مورد انتقاد قرار مى دادند. امام على (علیه السلام ) آشكارا سپاه جمل را لعنت كرد، یكى از مقدس مآبها به على (علیه السلام ) گفت : مؤ منین آنها را از لعن خود استثناء كن ! حضرت على (علیه السلام ) قاطعانه به او فرمود: ویلك ما كان فیهم مؤ من (1)؛ واى بر تو كسى در میان آنها مؤ من نیست .

و در جنگ صفین نیز بعضى با توجیه و حربه مسلمان كشى جایز نیست از یارى على (علیه السلام ) دست كشیدند.

 

***********

 

1) تفسیر سوره حجرات، شهید دستغیب، ص 302.




 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
دوشنبه 6/7/1394 - 10:38
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

على و شكر كتیبه  در جنگ صفین معاویه لشكرى بیست و پنج هزار نفرى را تدارك دید و در نوع خود در تمام جوانب این مجموعه بیست و پنج هزار نفرى را مجهز نمود، با تدارك وسائل و اسلحه و از حیث زره و كلاه خود و كاملترین تمرینات ، آنها را جهت نبرد با سپاه امام على (علیه السلام ) آماده نمود تمامى این لشكر از فرق سر تا پا غیر از دو چشم آنها غرق آهن بود، به شكلى كه هیچ جائى جهت نفوذ تیر یا شمشیر در آن نباشد و تمامى آنها را سوار بر اسب كرد تا روحیه لشكر على (علیه السلام ) را با هیبت این لشگر در ابتداى نبرد تضعیف نماید این لشگر را كتیبه نامید و راهى میدان كرد. لشكریان حضرت امیر (علیه السلام ) وقتى این وضعیت را دیدند جراءت مقابله با آنرا در خود ندیدند چون وضع جبهه مقابل را مى دیدند چگونه است نه جاى شمشیر زدن بود نه راه نفوذ، على (علیه السلام ) از صف لشكریان خود بیرون آمد و لشكر خود را به تذكراتى هشدار داد و آنها را براى نبرد تشجیع نمود آنگاه به آنها فرمود: به شما بگویم این لشكر كتیبه معاویه را در هم خواهم كوبید كسى حق ندارد از جاى خود تكان خورد. آنگاه حضرت ذوالفقار را در دست گرفت و حمله كرد حضرت آنچنان جنگید كه تمامى لشگر پا به فرار گذاشتند. على (علیه السلام ) به تعقیب آنها پرداخت فراریان آنها خود را به خیمه معاویه رساندند معاویه كه منتظر بود این لشگر برود و همه لشكر على (علیه السلام ) را درهم بكوبد و بیاید؛ دید همه شكست خورده با كشته هاى فراوان برگشته اند. معاویه گفت : اى واى بر شما كى شما را اینطور كرده ؟ مگر لشكر على (علیه السلام ) چند برابر شما بود؟ همه گفتند: معاویه ما كه لشكر على (علیه السلام ) را ندیدیم ولى ما هر وقت نگاه مى كردیم مى دیدم على (علیه السلام ) پشت سرماست و با ذوالفقار حمله مى كند. همین قدر بدان كه هر كه كشته شده به شمشیر على (علیه السلام ) كشته شده و هر كه نیزه خورده به نیزه على (علیه السلام ) است ، هر كه تیر خورده ، به تیر على (علیه السلام ) است او گفت : على (علیه السلام ) كه تیر ندارد گفتند و الله ما نمى دانیم چه شده ولى مى دیدیم كه على (علیه السلام ) گاهى با تیر حمله مى كرد گاهى با نیزه و گاهى با شمشیر و گاهى هم از پشت سر.

(1)

 **********

1) فرحة الغری و ارشاد القلوب.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
دوشنبه 6/7/1394 - 10:9
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

مستمند و ثروتمند

   بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ رسول اكرم صلّى الله علیه وآله طبق معمول، در مجلس خود نشسته بود، یاران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یكى از مسلمانان كه مرد فقیر ژنده پوشى بود از در رسید. و طبق سنت اسلامى كه هركس در هر مقامى هست، همین كه وارد مجلسى مىشود باید ببیند هر كجا جاى خالى هست همانجا بنشیند و یك نقطه مخصوص را به عنوان اینكه شاءن من چنین اقتضا مىكند در نظر نگیرد آن مرد به اطراف متوجه شد، در نقطه اى جایى خالى یافت، رفت و آنجا نشست. از قضا پهلوى مرد متعین و ثروتمندى قرار گرفت. مرد ثروتمند جامه هاى خود را جمع كرد و خودش را به كنارى كشید، رسول اكرم كه مراقب رفتار او بود به او رو كرد و گفت: «ترسیدى كه چیزى از فقر او به تو بچسبد؟!». نه یا رسول اللّه! «ترسیدى كه چیزى از ثروت تو به او سرایت كند؟». نه یا رسول اللّه! «ترسیدى كه جامه هایت كثیف و آلوده شود؟». نه یا رسول اللّه! «پس چرا پهلو تهى كردى و خودت را به كنارى كشیدى؟». اعتراف مىكنم كه اشتباهى مرتكب شدم و خطا كردم. اكنون به جبران این خطا و به كفاره این گناه حاضرم نیمى از دارایى خودم را به این برادر مسلمان خود كه در باره اش مرتكب اشتباهى شدم ببخشم مرد ژنده پوش: ولى من حاضر نیستم بپذیرم. جمعیت: چرا؟!

چون مىترسم روزى مرا هم غرور بگیرد و با یك برادر مسلمان خود آنچنان رفتارى بكنم كه امروز این شخص با من كرد.

(1) 

 

*******************

 (1). اصول كافى، ج 2 (باب فضل فقراءالمسلمین) ص 260.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 375روز قبل
سه شنبه 31/6/1394 - 10:50
  • تعداد رکورد ها : 12111