رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

گریه شیر در عزاى حضرت سیدالشهداء علیه السلام

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

  و نیز نقل كردنداز عالم بزرگوار جناب حاج سید محمد رضوى كشمیرى فرزند مرحوم آقا سید مرتضى كشمیرى كه فرمود در كشمیر به دامنه كوهى حسینیه اى است و اطراف آن طورى است كه مىتوان از بیرون داخل آن را دید و پشت بام آن جهت روشنایى و هوا، مقدارى باز است و هر ساله ایام عاشورا در آن اقامه عزاى حضرت سیدالشهداء علیه السّلام مىشود و جمعى از شیعیان جمع مىشوند و عزادارى مىكنند و ازشب اول محرم از بیشه نزدیك شیرى مىآید مىرود پشت بام حسینیه و سرش را از همان روزنه داخل مىكند و عزاداران را مىنگرد و قطرات اشك پشت سر هم مىریزد تا شب عاشورا هر شب به همین كیفیت ادامه مىدهد و پس از پایان مجلس مىرود. و فرمود در این قریه، اول محرم هیچ وقت مشتبه و مورد اختلاف نمى شود و با آمدن شیر معلوم مىشود شب اول عاشوارى حسینى - علیه الصلوة والسلام است. ظهور آثار حزن از بعضى حیوانات در عاشوارى حسینى علیه السّلام مكرر واقع شده و از موثقین نقل گردیده و در اینجا براى زیادتى بصیرت خواننده عزیز تنها یك داستان عجیب از كتاب كلمه طیبه نورى نقل مىشود: عالم جلیل و كامل نبیل صاحب كرامات باهره و مقامات ظاهره «آخوند ملا زین العابدین سلماسى - اعلى اللّه مقامه» فرمود: چون از سفر زیارت حضرت رضا علیه السّلام مراجعت كردیم، عبور ما به كوه الوند افتاد كه در نزدیكى همدان واقع شده است، پس در آنجا فرود آمدیم و موسم بهار بود پس همراهان مشغول خیمه زدن شدند و من نظر مىكردم به دامنه كوه ناگاه چشمم افتاد به چیز سفیدى چون تاءمل كردم پیرمرد محاسن سفیدى را دیدم كه عمامه كوچكى بر سر داشت و بر سكویى نشسته كه قریب به چهار ذرع ارتفاع داشت و بر دور آن سنگهاى بزرگى چیده كه بجز سر چیزى از او نمایان نبود، پس نزدیك او رفتم و سلام كردم و مهربانى نمودم پس به من انس گرفت و از جاى خود فرود آمد و مرا از حال خود خبر داد كه از گروه ضاله نیست كه به جهت بیرون رفتن از عمده تكالیف اسمهاى مختلفه بر خود گذاشته اند و به اشكال عجیبه بیرون مىآیند بلكه براى او اهل و اولاد بوده وپس از تمشیت امور ایشان براى فراغت در عبادت از آنها عزلت اختیار كرده و در نزد او بود رساله هاى عملیه از علماى آن عصر و هیجده سال است كه در آنجا بود. و از جمله عجایبى كه دیده بود پس از استفسار از آنها گفت اول آمدن من به اینجا ماه رجب بود، چون پنج ماه و چیزى گذشت شبى مشغول نماز مغرب بودم ناگاه صداى ولوله عظیمى آمد و آوازهاى غریبى شنیدم، پس ترسیدم و نماز را تخفیف دادم و نظر نمودم در این دشت دیدم بیابان پر شده از حیوانات و روى به من مىآیند، اضطراب و خوفم زیاد شد واز آن اجتماع تعجب كردم چون دیدم در ایشان حیوانات مختلفه و متضاده اند چون شیر و آهو و گاو كوهى و پلنگ و گرگ با هم مختلطند و به صداهاى غریبى صیحه مىزنند پس در این محل دور من جمع شدند و سرهاى خود را به سوى من بلند نموده فریاد مىكردند، با خود گفتم دور است كه سبب اجتماع این وحوش و درندگان كه با هم دشمنند براى دریدن من باشد در حالى كه خود را نمى درند این نیست مگر براى امرى بزرگ و حادثه اى عجیب. چون تاءمل كردم به خاطرم آمد كه امشب شب عاشوراست و این فریاد و فغان و اجتماع و نوحه گرى براى مصیبت حضرت سیدالشهداء است چون مطمئن شدم عمامه از سر برداشتم و بر سر خود زدم خود را از این مكان انداختم و مىگفتم حسین حسین، شهید حسین وامثال این كلمات. پس حیوانات در وسط خود جایى برایم خالى كردند و دور مرا حلقه گرفتند پس بعضى سر بر زمین مىزدند و بعضى خود را در خاك مىانداختند و به همین نحو بودیم تا فجر طالع شد، پس آنها كه وحشى تر از همه بودند رفتند و به همین ترتیب مىرفتند تا همه متفرق شدند واز آن سال تا به حال كه مدت هیجده سال است این عادت ایشان است حتى اینكه گاهى عاشورا بر من مشتبه مىشود پس از اجتماع آنها در این محل بر من ظاهر مىگردد آنگاه عابد برخاست و خمیرى كرد و آتش افروخت كه دو قرص نان براى افطارى و سحرى خود تدارك كند، از او خواهش كردم فردا میهمان من باشد كه طبخى كنم و برایش بیاورم گفت روزى فردا را دارم اگر فردا را چیزى نرسید روز بعد مهمان تو مىباشم چون شب شد به همراهان خود گفتم طعامى نیكو بسازید به جهت مهمان عزیزى كه سالهاست مطبوخى نخورده. پس شب مهیا شدند و صبح از برنج طبخى نمودند و من روى سجاده ام نشسته مشغول تعقیب بودم، نزدیك طلوع آفتاب مردى را دیدم كه به شتاب بر كوه بالا مىرود، ترسیدم و به خادم خود كه «جعفر» نام داشت گفتم او را نزد من آور پس او را آواز داد كه بیاید، گفت تشنه ام آبى به من رسان. چون به نزد عابد رفتم آنگاه مىآیم به نزد شما. چون نزد عابد رفت و چیزى به او داد و عابد از او بگرفت، برگشت به سوى ما و سلام كرد و نشست. پرسیدم سبب این شتاب چه بود و چه كار داشتى و به عابد چه دادى و تو كیستى و از كجا آمدى گفت اصل من از شهر خوى آذربایجان است در كوچكى مرا دزدیدند فلان حاجى دباغ همدانى مرا خرید و نزد معلم گذاشت خط نوشتن و مسائل دینى را به من آموخت پس مرا عیال و سرمایه داد و مستقل نمود، شب گذشته در خواب حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را دیدم به من فرمود پیش از طلوع آفتاب یك من آرد حلال پاكیزه برسان به عابدى كه در كوه الوند است، گفتم فدایت شوم! از كجا بشناسم حلیت و پاكیزه بودن آن را فرموده در نزد فلان حاجى دباغ. از خواب بیدار شدم و وقت شب بر من مشتبه شد از خانه بیرون آمدم از بیم آنكه مبادا پیش از طلوع آفتاب به عابد نرسم و خانه دباغ را درست نمى شناختم چون قدرى رفتم شب گردها مراگرفتند ونزد داروغه بردند گفت اى پسر! این چه وقت بیرون آمدن است گفتم مرا شغلى با فلان حاجى دباغ است با هم معاهده كردیم كه در آخر شب او را ملاقات كنم از خواب بیدار شدم وقت را نشناختم از خانه بیرون آمدم از ترس خلف وعده، شبگردان مرا گرفتند و نزد تو آوردند و آن مرد دباغ معروف بود. داروغه گفت در سیماى این جوان آثار صدق و صلاح مشاهده مىكنم او را به خانه حاجى دباغ برید، اگر او را شناخت و به خانه اش برد او را رها كنید وگرنه او را بر گردانید نزد من، پس مرا آوردند تا درب خانه حاجى دباغ، گفتند این خانه اوست و به كنارى رفتند، پس درب خانه را كوبیدم خود حاجى بیرون آمد، بر او سلام كردم، جواب گفت و مرا در بغل گرفت و پیشانیم را بوسید و داخل خانه كرد، آن جماعت برگشتند. گفتم یك من آرد حلال مىخواهم. گفت به چشم و رفت و انبانى آورد سربسته و گفت این همان مقدار است. گفتم قیمت آن چند است گفت آنكه تو را امر كرد به این، مرا نیز امر كرد كه از تو بها نگیرم، پس انبان را به دوش كشیده و نماز صبح را هنگام بالا رفتن از كوه به تعجیل انجام دادم از ترس فوت وقت. و این فضل خداست كه به هركس خواست مىدهد. جناب آخوند - اعلى اللّه مقامه - فرمود در نزدیكى دامنه آن كوه كه ما منزل كرده بودیم، جماعتى از صحرانشینان گوسفند داشتند نزد ایشان فرستادیم كه قدرى دوغ و پنیر بگیرد آنها از فروختن امتناع كردند و او را از میان خود بیرون نمودند واو با دست خالى و حالتى پریشان برگشت. ساعتى نگذشت كه جماعتى از ایشان با حالت اضطراب رو به ما كرده و گفتند چون ما از فروختن دوغ و ماست ابا كردیم و فرستاده شما را بیرون نمودیم در گوسفندان ما مرضى پیدا شده كه ایستاده به خود مىلرزند تا اینكه افتاده و مىمیرند و گمان داریم این جزاى كردار ماست. پس به شما پناه آورده ایم كه این بلا را از ما بگردانید پس دعایى برایشان نوشتم و گفتم این را در میان گوسفندان بر بالاى چوبى نصب كنید، چون آن را بردند بعد ازساعتى تمام مردان ایشان برگشتند و با خود مقدار زیادى دوغ و پنیر آوردند كه ما نتوانستیم برداریم آنگاه نزد عابد رفتم، عابد گفت میان شما و این جماعت حادثه عجیبى روى داده یك نفر از طایفه جن ساكن این مكان مرا خبر داد به رفتن بعضى ازشما نزد این جماعت و امتناع ایشان از فروختن و اذیت كردن و بیرون نمودن او را و تعصب كردن جنیان این مكان براى شما و غضب آنها برایشان وتلف كردن آنها گوسفندان ایشان را و پناه آوردن ایشان به شما و گرفتن دعایى از شما كه مشتمل بود بر تهدید و وعید بر جنیان و آنها چون نوشته شما را دیدند به یكدیگر گفتند حال كه خودشان از ایشان راضى شدند و ما را تهدید مىكنند دست از گوسفندان ایشان بدارید. پس عابد دست در زیر فرش خود كرد و آن دعا را به من داد و نام آن عابد «حسین زاهد» بود!

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 1/11/1394 - 8:53
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

خزیمة و پادشاه روم

  )خزیمة ابرش ( پادشاه عرب بدون مشورت پادشاه روم كه از دوستان صمیمى وى بود كارى انجامنمى داد رسول را به نزد او فرستاد، و از او درباره فرزندانش مشورت و نظر خواست او در نامه اشنوشت : من براى ھر یك از دختران و پسران خویش مالى زیاد و ثروتى فراوان قرار دادم كه بعد ازمن درمانده و مستمند نشوند. صلاح شما در این كار چیست ؟پادشاه روم جواب فرستاد كه : ثروت ، معشوق بى وفاست و دوام ندارد، بھترین خدمت به فرزنداناین است كه ، آنان را از مكارم اخلاق و خویھاى پسندیده برخوردار كنید، تا در دنیا سبب دوام دولت

( و در آخرت سبب غفران باشد.(

 

 

................................  -  لطائف الطوئف ص ٢٦ الاستیعاب

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
سه شنبه 29/10/1394 - 13:43
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

كرامت ابوالفضل و شفاى مسلول

  بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ و نیز جناب مولوى مزبور نقل كرد كه برادرم محمد اسحاق در بچگى مسلول شد و از درمان ناامید گردیدیم. پدرم او را به كربلا برد و در حرم حضرت اباالفضل علیه السّلام او را به ضریح مقدس بست و از آن بزرگوار خواست كه از خداوند شفاء یا مرگ او را بخواهد. بچه را بست و خود در رواق مشغول نماز شد، هنگامى كه برگشت نزد بچه، گفت بابا گرسنه ام. به صورتش نگاه كرد دید رخسارش تغییر كرده و شفا یافته است، او را بیرون آورد و فرداى آن روز انار خواست و هشت دانه انار ویك قرص نان بزرگ خورد و اصلاً از آن مرض خبرى نشد و اكنون ساكن نجف و در حضرت حمزه مشغول خبازى است. 

بنده در سفرى كه براى زیارت حضرت حمزه مشرف شدم به اتفاق جناب مولوى، محمد اسحاق مزبور را ملاقات كردم و آثار ورع و صلاح و سداد از او آشكار بود.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
سه شنبه 29/10/1394 - 11:33
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

شجاعت عبیدالله بن عباس

      بسر بن ارطاة یكى از دژخیمان خون آشام معاویه بود، كه به دستور او، به شهرها و روستاها رفت و به قتل و غارت مردم پرداخت ، تا مردم را از پیروى حكومت على (علیه السلام ) باز دارد و بسوى معاویه متوجه سازد (و سرانجام على (علیه السلام ) او را نفرین كرد و او در اواخر عمر، دیوانه شد و با حال بسیار بد، از دنیا رفت ) بسر، با سپاه خود به یمن رفت ، در آن هنگام یمن در قلمرو حكومت على (علیه السلام ) بود عبیدالله بن عباس ، فرماندار على (علیه السلام ) در آنجا بود، عبیدالله خود را پنهان ساخت و از یمن بیرون آمد. بسر وارد منزل عبیدالله شد و دو كودك او را سربرید كه سخنان جانسوز مادر او در اشعارى در تاریخ ثبت شده است . پس از جریان صلح امام حسن (علیه السلام ) روزى تصادفا عبیدالله و بسر بن ارطاة نزد معاویه بودند، عبیدالله بن عباس فرصت را غنیمت شمرد و به معاویه گفت : آیا تو این مرد لعین و پست (اشاره به بسر) را دستور دادى فرزندان مرا بكشد؟ معاویه گفت : نه . بسر خشمگین شده و شمشیرش را بزمین كوبید و گفت : اى معاویه ! شمشیرت را بگیر، تو آن را به من دادى و دستور دادى مردم را بكشم ، من آنچه را تو مى خواستى انجام دادم . معاویه گفت : تو مرد ضعیفى هستى . شمشیرت را جلو كسى انداختى كه دیروز فرزندانش را كشته اى .

       عبیدالله گفت : اى معاویه تو خیال مى كنى كه من بسر را به جاى یكى از فرزندان خواهم كشت ، او پست تر و حقیرتر از این است ، من اگر بخواهم خونبهاى فرزندانم را بگیرم مى بایست ، یزید و عبیدالله فرزندان تو را به قتل رسانم .(1)

 

……………………..

 

1) محجة البیضاء، ج 4، ص 219.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
دوشنبه 28/10/1394 - 10:55
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 

     دادرسى على (ع

 

      وقتى على (علیه السلام ) وارد كوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بین آن مردم جوانى بود از شیعیان آن حضرت كه در جنگهاى آن حضرت نیز شركت كرده و در ركاب او مى جنگید، روزى آن جوان با زنى ازدواج كرد. صبح روز بعد حضرت على (علیه السلام ) در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به یكى از اصحاب فرمود: به فلان محله مى روى در آنجا مسجدى مى بینى در كنار آن مسجد خانه اى است كه صداى مشاجره زن و مردى را مى شنوى آن زن و مرد را نزد من بیاور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. على (علیه السلام ) فرمود: چرا از دیشب تا حال در مشاجره و نزاع هستید؟ جوان گفت : اى امیرمؤ منان (علیه السلام ) من این زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفرى در خود نسبت به او احساس كردم و نزدیك او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بیرون مى كردم . لذا به نزاع و مشاجره مشغول بودیم ، تا اینكه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرین در آن مجلس فرمود: بعضى از حرفها را نباید همه كس بشنوند (یعنى ، شما از مجلس خارج شوید) همه برخاستند و مجلس را ترك كردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقى ماندند. حضرت على (علیه السلام ) به آن زن فرمود: آیا این جوان را مى شناسى ؟ زن گفت : نه . حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برایت بگویم و او را بشناسى انكار حقیقت نمى كنى ؟ زن گفت : نه . حضرت فرمود: آیا تو فلانى دختر فلان شخص نیستى ؟ زن گفت : آرى . حضرت فرمود: آیا پسر عمویى نداشتى كه هر دو عاشق یكدیگر بودید. گفت : ·         آرى . فرمود: آیا پدرت از ازدواج شما ممانعت نكرد و او را از همسایگى خود دور نكرد تا شما با یكدیگر تماسى نداشته باشید؟ زن گفت : همین طور است . فرمود: آیا به یاددارى كه یك شب براى قضاء حاجت خارج شدى و پسر عمویت تو را غافلگیر كرد و با تو نزدیكى كرد و تو حامله شدى و جریان را از پدرت پنهان كردى و تنها به مادرت خبر دادى ؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسید مادرت تو را به بیرون خانه برد و بچه ات را به دنیا آوردى و او را در پارچه اى پیچیدى و پشت دیوار گذاشتى و لحظاتى بعد سگى به آنجا آمد و تو ترسیدى كه بچه ات را بخورد، سنگى برداشتى و به سوى سگ انداختى اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شكست و تو و مادر نزد او آمدید و مادرت سر او را با پارچه اى بست و بچه را گذاشتید و رفتید... زن ساكت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه حق را بگویى زن فرمایش امام را تاءكیید كرد و گفت : یا على (علیه السلام ) غیر از من و مادرم هیچ كس از این جریان اطلاع نداشت . حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر كرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده اى آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ كردند و او را با خود به كوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالى كه او پسر تو بود. ·         سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه كرد اثر شكستگى در سر او دیده شد.

·         حضرت فرمود: این جوان همان پسر تو مى باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگى كن كه ازدواج بین شما وجود ندارد.(1

)

……………………..

 1) محجة البیضاء، ج 6، ص 226.
 

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
دوشنبه 28/10/1394 - 10:44
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 داستانى از عظمت شاءن سادات

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

  و نیز جناب مولوى مزبور نقل كردند كه روزى نظام  حیدرآباد دكن در عمارى مىنشیند و عده اى هنود بت پرست آن عمارى را به دوش حمل مىكنند (طبق مرسوم تشریفات سلطنتى آن زمان) پس در آن حالت چرت و بى خودى عارضش مىشود و حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را مىبیند به او مىفرماید: نظام! حیا نمى كنى كه به دوش سادات عمارى خود را قرار دادى چشم باز مىكند و منقلب مىشود مىگوید عمارى را بر زمین گذارید. مىپرسند مگر از ما تقصیرى واقع شده؟ مىگوید نه لكن باید عده دیگرى بیایند و عمارى را بلند كنند، پس جمعى دیگر را مىآورند و عمارى را به دوش مىكشند تا نظام به مقصد خود رفته و برمى گردد به منزلش. پس آن عده را كه در مرتبه اول، عمارى بر دوش آنهابود، در خلوت مىطلبد و دست به گردن آنها كرده و با ایشان معانقه نموده و رویشان را مىبوسد و مىگوید شما از كجایید؟ جواب مىدهند اهل فلان قریه. مىپرسد آیا از سابق اینجا بودید؟ مىگویند همینقدر مىدانیم اجداد ما از عربستان اینجا آمده اند و توطن نموده اند. مىگوید باید فحص كنید، نوشته جاتى كه از اجدادتان دارید جمع كنید و نزد من آورید پس اطاعت كردند و هرچه داشتند آوردند. سلطان در بین آن نوشته شجرنامه و نسب نامه اجدادشان را مىبیند كه نسب آنها به حضرت على بن موسى الرضا علیه السّلام مىرسد و از سادات رضوى هستند، نظام به گریه مىافتد و مىگوید شما چطور هنود شده اید در حالى كه مسلمان زاده بلكه آقاى مسلمانانید؟! همه آنها منقلب شده و مسلمان و شیعه اثنى عشرى مىشوند، نظام هم املاك زیادى به آنها عطا مىكند. 

لزوم اكرام و احترام از سلسله جلیله سادات و ذریّه هاى رسول خدا صلّى الله علیه وآله از مسلمیات مذهب ماست و در جلد اول گناهان كبیره در بحث صله رحم به آن اشاره شده است و تفصیل مطلب با ذكر ادله آن در كتاب فضائل السادات است و در كتاب «كلمه طیبه» مرحوم نورى چهل روایت و داستان اشخاصى كه به بركت اكرام به ذرّیه طاهره آثار عظیمه مشاهده نمودند نقل كرده است و از رسول خدا صلّى الله علیه وآله روایت كرده اند كه فرمود: «اَكْرمُوا اَوْلادِىَ الصّالِحُونَ للّهِِ وَالطّالِحُونَ لى»

یعنى: «ساداتى كه اهل صلاح و تقوا هستند براى خدا آنها را گرامى دارید و ساداتى كه چنین نیستند براى خاطر من و انتسابشان به من گرامى دارید». 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
دوشنبه 28/10/1394 - 9:46
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

·         دادرسى على (ع )

  وقتى على (علیه السلام ) وارد كوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بین آن مردم جوانى بود از شیعیان آن حضرت كه در جنگهاى آن حضرت نیز شركت كرده و در ركاب او مى جنگید، روزى آن جوان با زنى ازدواج كرد. صبح روز بعد حضرت على (علیه السلام ) در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به یكى از اصحاب فرمود: به فلان محله مى روى در آنجا مسجدى مى بینى در كنار آن مسجد خانه اى است كه صداى مشاجره زن و مردى را مى شنوى آن زن و مرد را نزد من بیاور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. على (علیه السلام ) فرمود: چرا از دیشب تا حال در مشاجره و نزاع هستید؟ جوان گفت : اى امیرمؤ منان (علیه السلام ) من این زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفرى در خود نسبت به او احساس كردم و نزدیك او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بیرون مى كردم . لذا به نزاع و مشاجره مشغول بودیم ، تا اینكه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرین در آن مجلس فرمود: بعضى از حرفها را نباید همه كس بشنوند (یعنى ، شما از مجلس خارج شوید) همه برخاستند و مجلس را ترك كردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقى ماندند. حضرت على (علیه السلام ) به آن زن فرمود: آیا این جوان را مى شناسى ؟ زن گفت : نه . حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برایت بگویم و او را بشناسى انكار حقیقت نمى كنى ؟ زن گفت : نه . حضرت فرمود: آیا تو فلانى دختر فلان شخص نیستى ؟ زن گفت : آرى . حضرت فرمود: آیا پسر عمویى نداشتى كه هر دو عاشق یكدیگر بودید. گفت : ·         آرى . فرمود: آیا پدرت از ازدواج شما ممانعت نكرد و او را از همسایگى خود دور نكرد تا شما با یكدیگر تماسى نداشته باشید؟ زن گفت : همین طور است . فرمود: آیا به یاددارى كه یك شب براى قضاء حاجت خارج شدى و پسر عمویت تو را غافلگیر كرد و با تو نزدیكى كرد و تو حامله شدى و جریان را از پدرت پنهان كردى و تنها به مادرت خبر دادى ؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسید مادرت تو را به بیرون خانه برد و بچه ات را به دنیا آوردى و او را در پارچه اى پیچیدى و پشت دیوار گذاشتى و لحظاتى بعد سگى به آنجا آمد و تو ترسیدى كه بچه ات را بخورد، سنگى برداشتى و به سوى سگ انداختى اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شكست و تو و مادر نزد او آمدید و مادرت سر او را با پارچه اى بست و بچه را گذاشتید و رفتید... زن ساكت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه حق را بگویى زن فرمایش امام را تاءكیید كرد و گفت : یا على (علیه السلام ) غیر از من و مادرم هیچ كس از این جریان اطلاع نداشت . حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر كرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده اى آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ كردند و او را با خود به كوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالى كه او پسر تو بود. ·         سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه كرد اثر شكستگى در سر او دیده شد.

·         حضرت فرمود: این جوان همان پسر تو مى باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگى كن كه ازدواج بین شما وجود ندارد.(1)

 

***********

 

1) محجة البیضاء، ج 6، ص 226.


زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
شنبه 7/9/1394 - 14:10
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

شكایت همسایه

 

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ شخصى آمد حضور رسول اكرم و از همسایه اش شكایت كرد كه مرا اذیت مىكند و از من سلب آسایش كرده. رسول اكرم فرمود: «تحمل كن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلكه روش خود را تغییر دهد» بعد از چندى دو مرتبه آمد و شكایت كرد. این دفعه نیز رسول اكرم فرمود: «تحمل كن» براى سومین بار آمد و گفت: یا رسول اللّه! این همسایه من، دست از روش خویش بر نمى دارد و همان طور موجبات ناراحتى من و خانواده ام را فراهم مىسازد. این دفعه رسول اكرم به او فرمود: «روز جمعه كه رسید، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور و سر راه مردم كه مىآیند و مىروند و مىبینند بگذار، مردم از تو خواهند پرسید كه چرا اثاثت را اینجا ریخته اى بگو از دست همسایه بد و شكایت او را به همه مردم بگو».

شاكى همین كار را كرد. همسایه موذى كه خیال مىكرد پیغمبر براى همیشه دستور تحمل و بردبارى مىدهد، نمى دانست آنجا كه پاى دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید، اسلام حیثیت و احترامى براى متجاوز قائل نیست. لهذا همینكه از موضوع اطلاع یافت، به التماس افتاد و خواهش كرد كه آن مرد، اثاث خود را برگرداند به منزل. و در همان وقت متعهد شد كه دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد.(1)

  

 

*************

 (1). اصول كافى، ج 2 (باب حق الجوار) ص 668.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
چهارشنبه 6/8/1394 - 12:46
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

       

تازه مسلمان

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 دو همسایه كه یكى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مىگفتند. مسلمان كه مرد عابد و متدینى بود آن قدر از اسلام توصیف وتعریف كردكه همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام كرد. شب فرا رسید، هنگام سحر بود كه نصرانى تازه مسلمان دید در خانه اش را مىكوبند، متحیر و نگران پرسید: كیستى از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفى كرد، همان همسایه مسلمانش بود كه به دست او به اسلام تشرف حاصل كرده بود. در این وقت شب چكار دارى زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش كه برویم مسجد براى نماز! تازه مسلمان براى اولین بار در عمر خویش وضو گرفت و به دنبال رفیق مسلمانش روانه مسجد شد. هنوز تا طلوع صبح خیلى باقى بود. موقع نافله شب بود، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید. نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند كه هوا كاملاً روشن شد. تازه مسلمان حركت كرد كه برود به منزلش، رفیقش گفت: كجا مىروى مى خواهم برگردم به خانه ام، فریضه صبح را كه خواندیم دیگر كارى نداریم. مدت كمى صبر كن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع كند. بسیار خوب. تازه مسلمان نشست و آن قدر ذكر خدا كرد تا خورشید دمید. برخاست كه برود، رفیق مسلمانش قرآنى به او داد و گفت: فعلاً مشغول تلاوت قرآن باش تا خورشید بالا بیاید و من توصیه مىكنم كه امروز نیت روزه كن، نمى دانى روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد؟ كم كم نزدیك ظهر شد. گفت: صبر كن چیزى به ظهر نمانده، نماز ظهر را در مسجد بخوان. نماز ظهر خوانده شد. به او گفت: صبر كن طولى نمى كشد كه وقت فضیلت نماز عصر مىرسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم! بعد از خواندن نماز عصر گفت: چیزى از روز نمانده. او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید. تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حركت كرد كه برود افطار كند. رفیق مسلمانش گفت: یك نماز بیشتر باقى نمانده و آن عشا است. صبر كن تا در حدود یك ساعت از شب گذشته، وقت نماز عشا (وقت فضیلت) رسید و نماز عشاء هم خوانده شد. تازه مسلمان حركت كرد و رفت. شب دوم هنگام سحر بود كه باز صداى در را شنید كه مىكوبند، پرسید: كیست من فلان شخص همسایه ات هستم، زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش كه به اتفاق هم به مسجد برویم. من همان دیشب كه از مجسد برگشتم، از این دین استعفا كردم. برو یك آدم بیكارترى از من پیدا كن كه كارى نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند. من آدمى فقیر و عیالمندم، باید به دنبال كار و كسب روزى بروم.

امام صادق بعد از اینكه این حكایت را براى اصحاب و یاران خود نقل كرد، فرمود: «به این ترتیب، آن مرد عابد سختگیر، بیچاره اى را كه وارد اسلام كرده بود خودش از اسلام بیرون كرد. بنابراین، شما همیشه متوجه این حقیقت باشید كه بر مردم تنگ نگیرید، اندازه و طاقت و توانائى مردم را در نظر بگیرید تا مىتوانید كارى كنید كه مردم متمایل به دین شوند و فرارى نشوند، آیا نمى دانید كه روش سیاست اموى بر سختگیرى و عنف و شدت است، ولى راه و روش ما بر نرمى و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست»(1).

  

 

 

************

 (1). وسائل ج 2، ص 494 (باب استحباب الرفق على المؤمنین) حدیث 3 و 9.  

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
چهارشنبه 6/8/1394 - 11:13
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

·          میهماندارى كریم

 ·         روزى پدر و پسرى كه از دوستان و شیعیان امیرالمؤ منین (علیه السلام ) بودند نزد آن حضرت آمدند، حضرت برخاست آنها را احترام كرد آنگاه آنها را بالاى اتاق خود نشانید و خود جلوى آنها نشست بعد از مدتى دستور داد غذا را آوردند، آنگاه با آنها غذا را میل فرمود. سپس به قنبر فرمود: طشت و آفتابه و دستمال به اتاق بیاور تا میهمانان دستشان را بشویند وقتى وسایل آماده شد حضرت برخاست و آفتابه را گرفت تا بر دست آن مرد بریزد. آن شخص به خاك افتاد و اجازه آن كار را به حضرت نداد و عرض كرد: یا امیرالمؤ منین (علیه السلام ) چگونه خداوند مرا ببیند در حالى كه تو بر دستم آب مى ریزى ؟ حضرت فرمود: بنشین و دستت را بشوى كه خداوند مى بیند كه برادر (یعنى على (علیه السلام )) فضیلت و برترى بر تو ندارد و مى خواهد تو را خدمتگذارى كند تا در بهشت پاداش ‍ ده برابرى بگیرد. آن مرد نشست و حضرت فرمود: تو را (به حق بزرگ من كه آن را شناخته اى ) قسم مى خورم كه كاملا دستت را بشویى و گمان كن كه قنبر آب بر دستت مى ریزد. آن شخص

·         اطاعت كرد و امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) آب را ریخت تا او دستهایش را بشوید، آنگاه على (علیه السلام ) آفتابه را به فرزندش محمد حنفیه داد و فرمود: پسرم اگر فرزند این مرد به تنهایى نزد من آمده بود خودم آب بر دستش مى ریختم اما خداوند اجازه نداده كه بین پدر و پسرى كه در یك مجلس هستند به تساوى برخورد شود لذا من بر دست پدر او آب ریختم و تو بر دست پسر او؛ محمد برخاست و آب بر دست آن جوان ریخت تا او نیز دستهایش را بشوید... امام حسن (علیه السلام ) فرمود: كسى كه از رفتار على (علیه السلام ) پیروى كند شیعه واقعى اوست .(1)

 

**********

 

1) محجة البیضاء، ج 5، ص 278.


 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
چهارشنبه 29/7/1394 - 14:23
  • تعداد رکورد ها : 12111