رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

درخت خرما

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 سمرة بن جندب، یك اصله درخت خرما در باغ یكى از نصارا داشت. خانه مسكونى مرد انصارى كه زن و بچه اش در آن جا به سر مىبردند. هماندم در باغ بود. سمره گاهى مىآمد و از نخله خود خبر مىگرفت، یا از آن خرما مىچید. و البته طبق قانون اسلام، «حق» داشت كه در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگى كند. سمره هر وقت كه مىخواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بى اعتنا و سرزده داخل خانه مىشد و ضمنا چشم چرانى مىكرد. صاحبخانه از او خواهش كرد كه هر وقت مىخواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نكرد. ناچار صاحبخانه به رسول اكرم شكایت كرد و گفت: این مرد سرزده داخل خانه من مىشود، شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود تا خانواده من قبلاً مطلع باشند و خود را از چشم چرانى او حفظ كنند. رسول اكرم، سمره را خواست و به او فرمود: «فلانى از تو شكایت دارد، مىگوید تو بدون اطلاع وارد خانه او مىشوى و قهرا خانواده او را در حالى مىبینى كه او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو»، سمره تمكین نكرد. فرمود: «پس درخت را بفروش»، سمره حاضر نشد. رسول اكرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد، فرمود: «اگر این كار را بكنى، در بهشت براى تو درختى خواهد بود» باز هم تسلیم نشد. پاها را به یك كفش كرده بود كه نه از درخت خودم صرف نظر مىكنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم. در این وقت رسول اكرم فرمود: «تو مردى زیان رسان و سختگیرى و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد»(1). بعد رو كرد به مرد انصارى و فرمود: «برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره».

رفتند و این كار را كردند. آنگاه رسول اكرم به سمره فرمود: «حالا برو درختت را هرجا كه دلت مىخواهد بكار»(2).

  

 

******************* 

(1). «اَنَّكَ رَجُلٌ مُضارُّ وَلا ضَرَرَ وَلا ضِرار»

 (2). وسائل ج 3، كتاب الشفعه (باب: عدم جوازالا ضرار بالمسلم) ص 329، حدیث 1، 3 و 4.  

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
پنج شنبه 8/11/1394 - 9:55
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

ابوایوب انصارى

 یكى از اصحاب بزرگ پیامبر صلى الله علیه و آله) ابوایوب انصارى ( بود. موقعى كه پیامبر صلى اللهعلیه و آله از مكه به مدینه ھجرت كردند، ھمه قبایل مدینه تقاضا كردند كه پیامبر صلى الله علیه وآله بر آنان فرود آید! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: ھر جا شترم نشست ھمانجا را انتخاب كنم .تا اینكه نزدیك خانه ھاى) بنى مالك بن النجار (رسید در محلى كه بعدھا درب مسجد پیامبر صلىالله علیه و آله قرار گرفت ، شتر به زمین نشست . پس از اندكى برخاست و به راه افتاد، باز بهمحل اول برگشت و به زمین نشست.مردم نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند و ھركس او را به خانه خودش دعوت مى كرد. ابوایوبفورى خورجین پیامبر صلى الله علیه و آله را از پشت شتر گرفت و به خانه خود برد.پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خورجین چه شد؟ گفتند: ابوایوب آن را به خانه خود برد. فرمود:شخص باید ھمراه بارش و به خانه ابوایوب تشریف بردند و تا موقعى كه خانه ھاى اطراف مسجدساخته شد در خانه ابوایوب تشریف داشتند.اول در اطاق پایین و ھمكف بودند بعد ابوایوب عرضه داشتند یا رسول الله صلى الله علیه و آلهمناسب نیست شما در طبقه پایین و ما در طبقه فوقانى باشیم ، خوب است شما بالا تشریفببرید.حضرت قبول كردند و دستور دادند اثاثیه را به طبقه فوقانى ببرند. او در تمام جنگھا ھمانند بدر و احدو غزوات در ركاب پیامبر صلى الله علیه و آله با دشمنانش مى جنگید و شھامتھاى بزرگى از خودنشان مى داد.در جنگ خیبر پس از پیروزى در برگشت پشت خیمه پیامبر صلى الله علیه و آله نگھبانى مى دادوقتى صبح شد پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: بیرون خیمه چه كسى است ؟ عرض كرد: منمابوایوب ... دوباره پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خدا ترا رحمت كند) .آرى ابوایوب از راه احسان ونیكى با مال و جان این دعاى پیامبر صلى الله علیه و آله نصیب او شد

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
چهارشنبه 7/11/1394 - 13:28
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

امام حسین علیه السلام و ساربان

 

امام صادق علیه السلام فرمود:

زنى در كعبه طواف مى كرد و مردى ھم پشت سر آن زن مى رفت. آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روى بازوى آن زن گذاشت ؛ خداونددست آن مرد را به بازوى آن زن چسبانید.مردم جمع شدند حتى قطع رفت و آمد شد. كسى را به نزد امیر مكه فرستادند و جریان را گفتند. اوعلما را حاضر نمود، و مردم ھم جمع شده بودند كه چه حكم و عملى نسبت به این خیانت و واقعهكنند، متحیر شدند! امیر مكه گفت : آیا از خانواده پیامبر صلى الله علیه و آله كسى ھست ؟گفتند: بلى حسین بن على علیه السلام اینجاست . شب امیر مكه حضرت را خواستند و حكم را ازحضرتش پرسیدند.حضرت اول رو به كعبه نمود و دستھایش را بلند كرد و مدتى مكث فرمود: و بعد دعا كردند. سپسآمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوى آن زن جدا نمودند.امیر مكه گفت : اى حسین علیه السلام آیا حدى نزنم ؟ گفت : نه.صاحب كتاب گوید: این احسانى بود كه حضرت نسبت به این ساربان كرد اما ھمین ساربان در عوضخوبى و احسان حضرت در تاریكى شب یازدھم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطعكرد.

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
سه شنبه 6/11/1394 - 10:7
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

مالك اشتر

  )مالك اشتر (روزى از بازار كوفه مى گذشت با لباسى از كرباس خام و به جاى عمامه از ھمانكرباس بر سر داشت و به شیوه فقراء عبور مى كرد. یكى از بازاریان بر در دكانش نشسته بود، چونمالك را بدید به نظرش خوار و كوچك جلوه كرد و از روى استخفاف كلوخى  را به سوى او انداخت.مالك به او التفات ننمود و برفت . كسى مالك را مى شناخت و این واقعه را دید، به آن بازارى گفت :واى بر تو ھیچ دانستى كه آن چه كس بود كه به او اھانت كردى ؟گفت : نه ، گفت : او مالك اشتر یار على علیه السلام بود. آن مرد از كار بدى كه كرده بود لرزه بهاندامش آمد و دنبال مالك روانه شد كه از او عذر خواھى كند. دید به مسجدى آمده و مشغول نمازاست صبر كرد تا نمازش تمام شد، خود را بر دست و پاى او انداخت و پاى او را مى بوسید مالكسر او را بلند كرد و گفت : این چه كارى است مى كنى ؟ گفت : عذر گناھى است كه از من صادرشده است كه ترا نشناخته بودم.مالك گفت : بر تو ھیچ گناھى نیست ، به خدا سوگند كه به مسجد نیامدم مگر براى تو استغفار( كنم و طلب آمرزش نمایم

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
يکشنبه 4/11/1394 - 10:11
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 

على علیه السلام و كاسب بى ادب

  در ایامى كه امیرالمؤ منین علیه السلام زمامدار كشور اسلام بود، اغلب به سركشى بازارھا مىرفت و گاھى به مردم تذكراتى مى داد.روزى از بازار خرمافروشان گذر مى كرد، دختر بچه اى را دید كه گریه مى كند، ایستاد و علت گریهاش را پرسش كرد. او در جواب گفت : آقاى من یك درھم داد خرما بخرم ، از این كاسب خریدم بهمنزل بردم اما نپسندیدند، حال آورده ام كه پس بدھم كاسب قبول نمى كند.حضرت به كاسب فرمود: این دختر بچه خدمتكار است و از خود اختیار ندارد، شما خرما را بگیر وپولش را برگردان.كاسب از جا حركت كرد و در مقابل كسبه و رھگذرھا با دستش به سینه على علیه السلام زد كهاو را از جلوى دكانش رد كند.كسانى كه ناظر جریان بودند آمدند و به او گفتند، چه مى كنى این على بن ابیطالب علیه السلاماست!!كاسب خود را باخت و رنگش زرد شد، و فورا خرماى دختربچه را گرفت و پولش را داد.

سپس به حضرت عرض  

: اى امیرالمؤ منین علیه السلام از من راضى باش و مرا ببخش.حضرت فرمود: چیزى كه مرا از تو راضى مى كند این است كه : روش خود را اصلاح كنى و رعایت

( اخلاق و ادب را بنمایى . (

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
يکشنبه 4/11/1394 - 10:0
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

لاشه مردار و جیفه دنیا

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

  و نیز جناب مولوى مزبور نقل كردند از آقا سید رضا موسوى قندهارى كه سیدى فاضل و متقى بود، فرمود سلطان محمد دائى ایشان شغلش خیاطى و تهیدست و پریشان حال بود. روزى او را بشاش و خندان یافتم و پرسیدم چطور است امروز شما را شاد مىبینم فرمود آرام باش كه مىخواهم از شادى بمیرم. دیشب از جهت برهنگى بچه هایم و نزدیكى ایام عید و پریشانى و فلاكت خودم گریه زیادى كردم و به مولا امیرالمؤمنین علیه السّلام خطاب كردم آقا! تو شاه مردانى و سخى روزگارى، گرفتاریهاى مرا مىبینى، چون خوابیدم دیدم كه از دروازه عیدگاه قندهار بیرون رفتم، باغى بزرگ دیدم كه قلعه اش از طلا و نقره بود، درى داشت كه چندین نفر نزد آن ایستاده بودند نزدیك آنها رفتم پرسیدم این باغ كیست گفتند از حضرت امیرالمؤمنین است. التماس كردم كه بگذارند داخل شده و به حضور آن حضرت رسم. گفتند فعلاً رسول خدا صلّى الله علیه وآله تشریف دارند بعد اجازه دادند. به خود گفتم اول خدمت رسول خدا مىرسم و از ایشان سفارشى مىگیرم. چون به خدمتش رسیدم از پریشانى خود شكایت كردم. فرمود: پیش آقاى خود اباالحسن علیه السّلام برو، عرض كردم حواله اى مرحمت فرمایید. حضرت خطى به من دادند، دو نفر را هم همراهم فرستادند، چون خدمت حضرت اباالحسن علیه السّلام رسیدم فرمود سلطان محمد كجا بودى گفتم از پریشانى روزگار به شما پناه آورده ام و حواله از رسول خدا دارم پس آن حضرت حواله را گرفت و خواند و به من نظر تندى فرمود و بازویم را به فشار گرفت و نزد دیوار باغ آورد. اشاره فرمود شكافته شد، دالانى تاریك و طولانى نمایان شد و مرا همراه برد و سخت ترسناك شدم. اشاره دیگرى كرد روشنایى ظاهر شد، پس درى نمایان شد و بوى گندى به مشامم رسید به شدت به من فرمود داخل شو و هر چه مىخواهى بردار، داخل شدم دیدم خرابه اى است پر از لاشه مردار. حضرت به تندى فرمود زود بردار (لاشه خورهاى زیادى آنجا بود) از ترس مولا دست دراز كردم پاى قورباغه مرده اى به دستم آمد، برداشتم. فرمود برداشتى عرض كردم بلى. فرمود بیا، در برگشتن دالان روشن بود در وسط دالان دو دیگ پر آب روى اجاق خاموش مانده بود، فرمود سلطان محمد! چیزى كه به دست دارى در آب بزن و بیرون آور، چون آن را در آب زدم دیدم طلا شده است. حضرت به من نگریست لكن خشمش اندك بود، فرمود سلطان محمد! براى تو صلاح نیست محبت مرا مىخواهى یا این طلا را؟ عرض كردم محبت شما را، فرمود: پس آن را در خرابه انداز، به مجرد انداختن از خواب بیدار شدم، بوى خوشى به مشامم رسید تا صبح از خوشحالى گریه مىكردم و شكر خداى را نمودم كه محبت آقا را پذیرفتم. آقا سید رضا فرمود پس از این واقعه، اضطرار دنیوى سلطان محمد برطرف شد و وضع فرزندانش مرتب گردید. از این داستان حقایقى دانسته مىشود كه در اینجا به پاره اى از آنها به طور اختصار اشاره مىشود و تفصیل آنها براى محل دیگر. بر صاحب بصیرت آشكار است كه ثروتمندى و فراوانى نعمتهاى دنیوى و كامیابى به تنهایى نزد عقل صحیح براى انسان متصف به خوبى یا بدى نیست هرچند تمام نعمتهاى دنیویه بالذات خوب است لكن بالنسبه به انسان دو جور است: اگر شخص ثروتمند علاقه قلبیش عالم آخرت و ایستگاه ابدى و جوار محمد و آل محمد علیهم السّلام باشد وهرچه در دنیا دارد در دلش نباشد یعنى آنها را بالذات دوست ندارد بلكه آنها را وسیله تاءمین حیات ابدى خود شناسد البته چنین ثروتى براى او نعمت حقیقى و مقدمه سعادت ابدى است ونشانه چنین شخصى آن است كه سعى در ازدیاد ثروت مىكند ولى نه با حرص و علاقه قلبى به آن و سعى در نگاهدارى آن مىكند ولى نه با بخل در راه حق، یعنى در راه باطل ازصرف یك درهم خوددارى مىكند ولى در راه خدا از بذل تمام دارائى هم مضایقه ندارد و نیز چنین شخصى هیچگاه به ثروت خود نمى نازد و تكبر نمى نماید و خود را با تهیدست یكسان مىبیند ونیز هرگاه تمام ثروت وسایر علاقه هاى مادى او از بین رود، اضطراب درونى و حزن قلبى ندارد. و اگر شخص علاقه قلبى او تنها حیات مادى و شهوات دنیوى باشد و ثروتمندى را با لذات دوستدار و آن را وسیله رسیدن به آرزوهاى نفسانى شناخت و حیات پس از مرگ و قرب به پروردگار و جوار آل محمد صلّى الله علیه وآله حكایتى پنداشت و آنها را تنها بر زبان داشت گاهى كه مىگفت قیامت حق است، میزان و صراط و بهشت و جهنم همه حق است، امورى بود كه بر زبان مىگفت ولى علاقه قلبى او تنها دنیا بود. البته زیادتى ثروت و كامیابیهاى دنیوى براى چنین شخصى بلاى حقیقى و موجب شقاوت ابدى است و مثل او در عالم حقیقت مثل كسى است كه برایش سلطنت پیش بینى شده و باید حركت كند و به قصر سلطنتى وارد شود و بر تخت سلطنتى نشیند و از انواع نعمتها بهره برد، پس در اثناء راه به خرابه اى كه پر از لاشه مردار و لاش خورهاست برسد پس در آن خرابه منزل كند و در برابر قصر سلطنتى و به مردارخورى قناعت نماید؛ چنانچه در داستان مزبور به این حقیقت اشاره شده است و از آنجایى كه ثروتمندى و كامیابى غالبا براى بشر دام مىشود و او را صید مىكند، یعنى محبت آنها در دلش جاى گرفته و از عالم اعلا غافل مىگردد و علاقه قلبیه اش از جهان پس از مرگ بریده مىگردد، پروردگار حكیم بعضى از بندگان خود را از خوشیهاى این عالم محروم مىكند و به وسیله تیرهاى بلاى فقر و مرض و مصیبت و ظلم اشرار آنها را از دنیا دل آزرده مىنماید تا دل به آن نبندند و از حیات جاودانى غافل نشوند. و به عبارت دیگر: انسان یك دل بیشتر ندارد اگر در آن محبت به دنیا و شهوات نفسانى جاى گرفت به همان اندازه از جاى گرفتن محبت خدا و اولیاى او و سراى آخرت كم مىشود و گاه مىشود كه حب دنیا و شهوات تمام دل را احاطه مىكند تا جایى كه براى خدا و اولیاى او جایى باقى نمى ماند. و از آنچه گفته شد دانسته گردید سرّ فرمایش امیرالمؤمنین علیه السّلام كه فرمود: «مال دنیا مىخواهى یا محبت مرا». و شرح و تفصیل آنچه گفته شد در كتاب «قلب سلیم» موجود میباشد . 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
يکشنبه 4/11/1394 - 9:37
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

·         على (ع ) و جاسوس معاویه   ·         شخصى را كه متهم به جاسوسى براى معاویه بود نزد حضرت على (علیه السلام ) آوردند نام او عیزار بود اما او پیوسته جاسوسى خود را انكار مى كرد و خود را تبرئه مى نمود. حضرت به او فرمود: آیا قسم مى خورى كه

·         جاسوسى نكرده اى ؟ گفت : آرى و سوگند خورد. حضرت فرمود: اگر دروغ گفته باشى خدا چشمان تو را كور میكند و چون روز جمعه فرا رسید چشمان آن جاسوس نابینا شده بود.(1)

 

………………..

 

 1) محجة البیضاء، ج 4.



 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
شنبه 3/11/1394 - 11:47
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

·         على (ع ) در كربلا

 ·          ·         روزى على (علیه السلام ) با لشكریان خود از بیابان كربلا عبور مى كرد لحظه اى ایستاد و نگاهى به راست و چپ انداخت و در حالیكه گریه مى كرد، گفت : به خدا سوگند اینجا محل جنگ كردن و كشته شدن آنها مى باشد.

·         عده اى پرسیدند: اى امیرمؤ منان (علیه السلام ) اینجا چه جایى است ؟ حضرت فرمود: اینجا كربلا مى باشد و افرادى در اینجا كشته مى شوند كه بدون حساب وارد بهشت خواهند شد این را بگفت و حركت كرد و آن روز مردم معناى فرمایش آن حضرت را نفهمیدند.(1)

 

………………

 ·         1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 18.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
شنبه 3/11/1394 - 11:39
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

كرامت حرّ شهید

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

  و نیز جناب مولوى مزبور نقل كردند بنده 23 سال قبل در كربلا بودم و به مرض تب مزمن و اختلال حواس مبتلا بودم. رفقا مرا براى تفریح و تغییر هوا به سمت قبر جناب «حر شهید» بردند. در حرم حرّ بودم و قدرت ایستادن نداشتم، نشسته زیارت مختصرى خواندم، در این اثناء دیدم زن عربى بیابانى وارد شد و نزدیك ضریح نشست و انگشت خود را در حلقه ضریح گذارد و این دعا را خواند: «یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ مَوْلانَا الْحُسَیْنِ علیه السّلام اكْشِفْ لَنَا الْكُرَبَ الْعِظامَ بِحَقِّ مَوْلانَا اَلْحُسَیْنِ». پس انگشت خود را برمى داشت و در حلقه متصل به آن گذاشته و آن ذكر را مىخواند و همینطور مىخواند و دور مىزد، دور پنجم یا ششم او بود كه من هم آن جمله را حفظ كردم، چون توانائى ایستادن نداشتم كه از بالا شروع كنم خود را كشان كشان به ضریح رسانده و انگشتم را به حلقه پایین ضریح گذاشتم و همان جمله را خواندم و بعد در حلقه دیگر و چون در حلقه سوم مشغول خواندن شدم، گرمى مختصرى از داخل ضریح به انگشتانم رسید به طورى كه به داخل بدن و تمام رگهاى بدنم سرایت كرد مانند دواى آمپولى كه تزریق مىكنند، حس كردم مىتوانم برخیزم، پس برخاستم و بقیه حلقه ها را ایستاده خواندم و بكلى آن مرض برطرف گردید و دیگر اثرى از آن پیدا نشد. چون بعضى در مقام جناب حر بن یزید ریاحى در شك هستند و گویند چون آن جناب كسى بود كه راه را بر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام بست و مانع شد از برگشتن آقا به مدینه، براى دفع این شبهه و دانستن مقام آن جناب تذكر داده مىشود كه جناب حرّ، مردى شریف و بزرگوار و صاحب ریاست در كوفه بود و آمدنش جلو حضرت سیدالشهداء براى حفظ ریاستش و به امید اینكه كار به مسالمت مىگذرد. و اما جنگ با آن حضرت و كشتن امام علیه السّلام چیزى بود كه حر تصور آن را نمى كرد و آن را باور نمى داشت وچنانچه خودش فرمود اگر واقعه عاشورا و اقدام به كشتن امام علیه السّلام را مىدانست هیچگاه اقدام به چنین خطائى نمى كرد و چون روز عاشورا پیشنهادهاى امام علیه السّلام را شنید كه از آن جمله این بود بگذارند تا آقا با باقیمانده اهل بیت از عراق خارج شود و ابن سعد هیچیك را نپذیرفت، جناب حر آمد نزد عمر بن سعد و گفت آیا مىخواهى با حسین جنگ كنى گفت: آرى جنگى كه آسانتر آن بریدن سرها از بدن و جدا شدن دستهاست! حرّ فرمود: آیا این خواسته هاى حسین را هیچیك نمى پذیرى تا اینكه كار به مسالمت و صلح تمام شود. عمر سعد گفت: ابن زیاد راضى نمى شود. حرّ با خشم و دل شكسته برگشت پس به بهانه آب دادن به اسب خود از لشكر كناره گرفت و اندك اندك به لشكرگاه حسین علیه السّلام نزدیك مىشد. مهاجر بن اوس با وى گفت چه اراده دارى، مگر مىخواهى حمله كنى حر او را پاسخ نداد و لرزش او را گرفت. مهاجر گفت: اى حر! كار تو ما را به شك انداخته به خدا قسم! در هیچ جنگى ما این حال را از تو ندیدیم و اگر از من مىپرسیدند شجاعترین اهل كوفه كیست، غیر تو را نام نمى بردم، این لرزیدن تو از چیست حر گفت: به خدا خود را میان بهشت و دوزخ مىبینم! به خدا قسم جز بهشت را اختیار نخواهم كرد اگر چه پاره پاره شوم و به آتش سوخته گردم، پس اسب خود را به جانب حسین علیه السّلام دوانید و سپر را واژگون كرد و دو دست بر سر گذاشت و سر به آسمان گفت: خدایا! به سوى تو توبه مىكنم از كردار ناروایم كه دل اولیاى تو و اولاد دختر پیغمبر تو را آزردم و چون با این حالت عجز به امام علیه السّلام رسید سلام كرد و خود را بر خاك اندخت و سر بر قدم نهاد امام علیه السّلام فرمود سر بردار تو كیستى (معلوم مىشود از شدت شرمسارى صورت خود را پوشیده بود) عرض كرد پدر و مادرم فدایت باد! منم «حربن یزید» من آن كس هستم كه تو را مانع شدم از برگشتن به مدینه و بر تو سخت گرفتم تا در این مكان هم بر تو تنگ گرفتم، به خدا قسم! گمان نمى بردم كه خواسته هاى تو را رد مىكنندو آماده كشتن تو مىشوند. آیا توبه من پذیرفته نیست امام علیه السّلام فرمود: آرى خدا توبه پذیر است، توبه ات را مىپذیرد و مىآمرزدت، سپس عرض كرد گاهى كه از كوفه خارج شدم، ناگاه ندایى به گوشم رسید كه گفت اى حر! بشارت باد تو را به بهشت (البته این بشارت به اعتبار آخر كار او بوده است) من با خود گفتم این هرگز بشارت نخواهد بود من به جنگ پسر پیغمبر صلّى الله علیه وآله مىروم بشارت معنا ندارد، اكنون فهمیدم كه آن بشارت صحیح است. امام علیه السّلام فرمود آن بشارت دهنده برادرم خضر علیه السّلام بود كه تو را بشارت داد، به تحقیق كه اجر و خیر رانایل شدى. و بالجمله از امام علیه السّلام اجازه گرفت و به میدان رفت و هشتاد نفر از آن كفار را به جهنم فرستاد تا كشته گردید. اصحاب بدن او را آورده نزد امام علیه السّلام گذاردند حضرت چهره خون آلود او را مسح مىنمود و مىفرمود: «بَخٍّ بَخٍّ ما اَخْطَاءَتْ اُمُّكَ حَیْنَ سَمَّتْكَ حُرّاً اَنْتَ وَاللّهِ حُرُّ فِى الدُّنْیا وَاْلاخِرَةِ ثُمَّ اسْتَغْفَرَ لَهُ». یعنى: «به به! مادرت به غلط نام تو را حرّ ننهاد، به خدا قسم! تو در دنیا وآخرت حرى پس برایش استغفار كرد». و در بعض مقاتل اشعارى از امام علیه السّلام نقل شده كه در مرثیه حرّ، انشاء فرمود. غرض از آنچه نقل شد دانستن این است كه جناب حر از خطاى خودتوبه كرده و امام علیه السّلام توبه اش را پذیرفت و در برابر آن حضرت جهادكرد و امام علیه السّلام را یارى نمود تا كشته شد، پس با سایر شهداى كربلا درفضیلت شهادت یكى است، بلى سایر شهدا را جز فضیلت شهادت ازجهت علم وعمل هریك داراى فضیلتى بودند، گوییم جناب حرّ هم فضیلتى داشت كه به قول مرحوم شیخ جعفر شوشترى نمى توان كمتر ازفضیلت سایر شهدابوده و آن «حالت توبه» است. كسى كه سرهنگ و چهارهزار تابع دارد وتمام وسایل عیش و نوش، برایش فراهم و امید رسیدن به هدفهاى بالاترى پس از واقعه كربلا دارد، ناگاه به یاد خدا افتد و از خوف الهى چنان بلرزد و ترسان شود كه مورد حیرت قرار گیرد، آنگاه با یك عالم شرمسارى از گناهش صورت را پوشیده خود را بر خاك اندازد، این حالت توبه كه عبادت قلبیه است نزد پروردگار خیلى پر ارج است تا جایى كه محبوب حضرت آفریدگار مىشود و بدون شك حالت توبه او، امام علیه السّلام را دلشاد كرد و در آن لحظه، همّ و غمهاى امام علیه السّلام را برطرف ساخت و ازاین بیان دانسته مىشود صحت جمله: «یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ مَوْلانَا الْحُسَیْنِ». یعنى: «اى كسى كه به واسطه توبه ات، غم را ازدل امام علیه السّلام زدودى و آن بزرگوار را شاد ساختى (ضمنا ما هم باید بدانیم اگر از گناهانمان توبه كنیم و همان حالت توبه نصیبمان شود، امام زمان علیه السّلام از ما راضى و دلشاد خواهد گردید». پس دانسته شد كه جناب حرّ با سایر شهدا در ثواب زیارت قبر شریف و توسل به او در حوایج دنیوى و اخروى مساوى است و جمله: «یا كاشِفَ الْكَرْبِ» در خطاب به جناب حرّ یا حضرت اباالفضل علیه السّلام یا دیگرى از شهدا هرچند معناى صحیحى دارد چنانچه ذكر شد لكن چون از معصوم نرسیده قصد ورود از شرع نباید نمود. براى مزید اطمینان به مقام جناب حر داستانى را كه مرحوم سید نعمت اللّه جزائرى در كتاب انوار نعمانیه بیان كرده نقل مىشود: چون شاه اسماعیل صفوى بغداد را تصرف نمود وبه كربلا مشرف شد، به زیارت قبر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام از بعض مردم شنید كه به جناب حرّ، طعن مىزند پس خودش نزد قبر حر رفت و امر كرد قبر را نبش كردند، چون به جسد حر رسیدند، دیدند بدن تازه و مانند همان روزى است كه شهید شده و دیدند كه بر سرش پارچه اى بسته شده و به شاه خبر دادند كه چون روز عاشورا در اثر ضربتى كه بر سر مبارك حر رسیده بود، خون جارى مىشد، امام علیه السّلام این پارچه را بر سر او بستند و به همان حالت دفن شده، پس شاه امر كرد كه آن پارچه را باز كنند تا به قصد تبرك آن را براى خود بردارد، چون آن پارچه را باز كردند خون از همان موضع زخم جارى شد با پارچه دیگرى سر مبارك را بستند فایده نكرد و همینطور خون جارى مىشد، به ناچار به همان پارچه امام علیه السّلام آن زخم را بستند و خون قطع شد، پس شاه دانست حسن حال و مقام حر را پس قبه و بارگاه بر آن قبر بنا كرد و خادمى بر آن گماشت. 

باید دانست اینكه قبر شریف حر در یك فرسخى واقع شده دو وجه گفته شده: یكى آنكه عشیره حرّ آن جسد مطهر را در نزدیكى اقامتگاه خود برده و دفن كردند. وجه دیگر آنكه در هنگام نبرد با لشگریان این محل كه رسیده افتاده و شهید شده است و وجه اوّل اقرب است.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
شنبه 3/11/1394 - 9:3
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

شفاى مریض به وسیله حضرت سیدالشهداء علیه السلام

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

  و نیز جناب مولوى مزبور نقل كردند: در قندهار حسینیه اى است از اجداد ما براى اقامه عزاى حضرت سیدالشهداء علیه السّلام دختر عموى مادرم به نام «عالمتاب» كه عمه مرحوم حاج شیخ محمد طاهر قندهارى بود با اینكه به مكتب نرفته و درس نخوانده و نمى توانست خط بخواند به واسطه صفاى عقیده اى كه داشت وضو مىگرفت و یك صلوات مىفرستاد و دست روى سطر قرآن مجید گذارده آن را تلاوت مىكرد و براى هر سطرى صلواتى مىفرستاد و آن را مىخواند و به این ترتیب قرآن را به خوبى مىخواند و الا ن هم چنین است. 

این زن پسرى دارد به نام «عبدالرؤوف» در بچگى در سینه و پشت او كاملاً برآمدگى (قوز) داشت و من خود بارها مشاهده كردم. در حسینیه مزبور، شب عاشورا براى عزادارى عالمتاب بچه چهارساله قوزى خودش را همراه مىآورد و پدر و مادرش آرزوى مرگش را داشتند؛ چون هم خودش و هم آنها ناراحت بودند پس از پایان عزادارى گردنش را به منبر مىبندند و مىگویند یا حسین علیه السّلام از خدا بخواه كه این بچه را تا فردا یا شفا دهد یا مرگ، ما خواب بودیم كه ناگهان از صداى غرش همه بیدار شدیم دیدیم بدن بچه مىلرزد و بلند مىشود و مىافتد و نعره مىزند، ما پریشان شدیم، مادرم به عالمتاب گفت بچه را به خانه رسان كه آنجا بمیرد تا پدرش، كه عصبانى است اعتراض نكند. مادر، بچه را در برگرفت از شدت لرزش بچه، مادر هم مىلرزید تا منزلش رفتم، لرزش بچه تا سه چهار روز ادامه داشت پس از این لرزشهاى متوالى گوشتهاى زیادتى آب شد و سینه و پشت او صاف گردید به طورى كه هیچ اثرى از برآمدگى نماند و چندى قبل كه براى زیارت به اتفاق مادرش به عراق آمده بود او را ملاقات كردم جوانى رشید و بلند قد و هنوز خودش و مادرش زنده هستند.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 370روز قبل
شنبه 3/11/1394 - 8:37
  • تعداد رکورد ها : 12111