رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

·         برخورد با خاطى

 ·         روزى شخصى ، دست سخن چینى را گرفت و او را نزد حضرت على (علیه السلام ) آورد حضرت پس از ملاقات فرمود: ·         اى مرد ما درباره آنچه كه تو گفته اى تحقیق مى كنیم اگر راست باشد (و آنچه گفته اى راست باشد) نسبت به تو بدبین خواهیم بود و ترا دشمن مى داریم (چرا كه ستر عیب مردم كردى ) اگر آنچه گفته بودى دروغ بود و حقیقت نداشت تو را تنبیه مى كنیم (حد خواهیم زد)... و اگر میخواهى تو را عفو كنم و از گناهان بگذریم .

·         شخص گناهكار عرض كرد: یا امیرالمؤ منین (علیه السلام ) راه سوم را انتخاب مى كنم . مرا ببخشید.(1)

 

************

 

1) المحجة البیضاء، ج 4.



 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
چهارشنبه 29/7/1394 - 14:22
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 ایثار و جان بازى كمیل

  ·         روزى حجاج بن یوسف دستور دستگیرى كمیل بن زیاد را صادر كرد. كمیل از آن دستور مطلع شد و فرار كرد و پنهان شد. حجاج دستور داد حقوق طایفه و قبیله كمیل را قطع كردند. وقتى كمیل از آن دستور مطلع شد گفت : ·         من پیر شده و عمرم رو به پایان است و شایسته نیست بخاطر من حقوق دیگران قطع شود پس از مخفى گاه خود خارج شد و به نزد حجاج رفت . حجاج به او گفت دوست داشتم : تو را پیدا كرده و دستگیر مى كردم . كمیل گفت :

·         از عمر من چیزى باقى نمانده و هر گونه كه مى خواهى درباره من حكم كن ، كه حسابرسى در نزد خداوند است و امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) نیز قبلا به من خبر داده كه تو قاتل من هستى . سپس حجاج دستور داد سر كمیل این یار با وفا و صاحب سر على (علیه السلام ) را از بدنش جدا كردند.(1)

 

************

 

 1) محجة البیضاء، ج 4.


 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
چهارشنبه 29/7/1394 - 14:19
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

·          قدرت معنوى على (ع )

  

·         حسن بن ذكوان فارس گفت : من نزد حضرت على (علیه السلام ) بودم كه عده اى نزد آن حضرت آمده و از زیادى بیش از اندازه اب فرات به سبب طغیان به او شكایت كردند و گفتند كه مزارع آنها از این زیادى آب آسیب دیده است و از حضرت خواستند تا دعا كند آب كمتر شود حضرت برخاست و به داخل خانه اش رفت و همه مردم منتظر بودند تا اینكه بعد از لحظاتى حضرت ، در حالى كه لباس و عمامه و عباى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را بر تن و عصاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را در دست داشت خارج شد سوار بر اسب شده و حركت كرد فرزندان او و مردم هم او را همراهى مى كردند و من هم با آنها به راه افتادم آن حضرت كنار فرات ایستاد و از اسب پیاده شد سپس دو ركعت نماز مختصرى خواند آنكاه چوبى به دست گرفت و با حسن و حسین علیهم السلام روى پل رفت و من هم به همراه آنها رفتم وبقیه مردم ایستاده و نظاره گر بودند، حضرت آن چوب را به آب زد و بلافاصله آب به مقدار یك ذراع پایین رفت . حضرت رو به مردم كرد و فرمود: ایا كافى است ؟ گفتند: نه یا امیرالمؤ منین (علیه السلام ). حضرت با دیگر با چوپ اشاره به آب كرد و به اندازه یك ذراع دیگر آب كم شد تا اینكه یكبار دیگر بر اثر خواهش ‍ مردم همین كار را تكرار كرد و وقتى آب به مقدار سه ذرع كم شد مردم ، گفتند بس است (و این اندازه آب بى ضرر است ) حضرت سوار مركب شد و به منزل خود بازگشت .(1)

 

**************

 

 1) نفس المهموم، ص 60.



 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
شنبه 25/7/1394 - 14:6
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 میثم همراز شبانه على (ع )

 میثم تمار نقل مى كند شبى از شبها مولایم على (علیه السلام ) مرا با خود به صحراى بیرون كوفه برد تا این كه به مسجد جعفى رسید آنگه رو به قبله كرد و چهار ركعت نماز خواند و پس از سلام ، نماز و تسبیح ، دستهایش را به دعا باز كرد و گفت : خدایا چگونه بخوانمت ؟ در حالى كه نافرمانى كرده ام و چگونه نخوانمت ؟ كه تو را شناخته ام و دلم خانه محبت توست دستى پر گناه و چشمى پر امید به سویت آوردم ... و سپس به سجده رفت و صورت بر خاك نهاده و صد بار گفت : العفو! العفو! برخاست و از آن سجده بیرون رفت من نیز در پى آن حضرت بودم تا به صحرا رسیدیم آنگاه پیش پاى من خطى كشید و فرمود مبادا كه از این خط بگذرى ...! آنگاه مرا همان جا گذاشت و خود رفت ، شبى تاریك بود پیش خود گفتم : مولایم را چرا تنها گذاشتم ؟ او دشمنان بسیارى دارد اگر مساءله اى پیش آید پیش خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم چه عذرى خواهم داشت ؟ هر چند كه بر خلاف دستور اوست ولى در پى او خواهم رفت تا ببینم چه مى شود رفتم و رفتم تا او را بر سر چاهى یافتم كه سر در داخل چاه كرده و دیدم با چاه سخن مى گوید حضور مرا حس كرد و پرسید كیستى ؟ عرض كردم میثم . فرمود: مگر به تو دستور ندادم كه از آن خط فراتر نیایى ؟ عرض كردم : چرا مولاى من ، لیكن از دشمنان نسبت به شما و جانتان ترسیدم و دلم طاقت نیاورد، آن گاه پرسید از آنچه گفتم چیزى هم شنیدى ؟ گفتم نه مولاى من و حضرت اشعارى را خطاب به من به این مضمون خواند: در سینه ام اسرارى است كه هر گاه فراخناى سینه ام احساس تنگى مى كند زمین را با دست كنده و راز خویش را با زمین مى گویم ...(1) ·         و فى الصدر لبانات نكت الارض بالكف و ابدیت لها سرى

·         اذا ضاق لها صدرى و ابدیت لها سرى و ابدیت لها سرى

 

************

 

1) سفینةالبحار، ج 2، ص 525

.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
شنبه 25/7/1394 - 14:3
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 میثم تمار صاحب سر امام

 میثم فرزند یحیى بود و از صاحبان سر على (علیه السلام ) بود كه علم تفسیر قرآن را نزد على (علیه السلام ) فرا گرفته بود و از معارفى كه آن حضرت به او یاد داده بود كتابى هم تدوین كرده بود، یك بار امام على (علیه السلام ) به جاى میثم در مغازه خرمافروشى وى ایستاد و او را به دنبال كارى فرستاد و تا بازگشت او خود در مغاره ماند، یك مشترى بارى خرید خرما به على (علیه السلام ) مراجعه كرد حضرت فرمود: پول را بگذار و خرما را بردار... وقتى میثم برگشت و از این معامله با خبر شد دید كه پولهاى آن شخص ‍ تقلبى است و به حضرت قضیه را گفت .

على (علیه السلام ) فرمود: او هم خرما را تلخ خواهد یافت ، میثم در همین گفتگو با على (علیه السلام ) بود كه مشترى خرما را آورد و گفت : این خرماها تلخ است ...(1)

  
 

1) اعیان الشیعه، ج 1 (واژه شیعه)؛ تنقیح المقال، ج 1، ص 195؛ بحارالانوار، ج 42،

ص 151 - 152، ط جدید



 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
شنبه 25/7/1394 - 13:59
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 

وزنه برداران

  بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ جوانان مسلمان سرگرم زورآزمایى و مسابقه وزنه بردارى بودند. سنگ بزرگى آنجا بود كه مقیاس قوت و مردانگى جوانان به شمار مىرفت و هركس آن را به قدر توانایى خود حركت مىداد. در این هنگام رسول اكرم رسید و پرسید: «چه مىكنید؟». داریم زورآزمایى مىكنیم. مىخواهیم ببینیم كدامیك از ما قویتر و زورمندتر است. «میل دارید كه من بگویم چه كسى از همه قویتر و نیرومندتر است؟». البته چه از این بهتر كه رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد. افراد جمعیت همه منتظر و نگران بودند كه رسول اكرم كدامیك را به عنوان قهرمان معرفى خواهد كرد؟ عده اى بودند كه هر یك پیش خود فكر مىكردند الا ن رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفى خواهد كرد.

رسول اكرم: «از همه قویتر و نیرومندتر آن كس است كه اگر از یك چیزى خوشش آمد و مجذوب آن شد، علاقه به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتى آلوده نكند. و اگر در موردى عصبانى شد و موجى از خشم در روحش پیدا شد، تسلط بر خویشتن را حفظ كند، جز حقیقت نگوید و كلمه اى دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد. و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلویش برداشته شد. زیاده از میزانى كه استحقاق دارد دست درازى نكند»(1)

   

***********

 (1). وسائل، ج 2، ص 469.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
سه شنبه 21/7/1394 - 11:31
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 

در سرزمین منا

 

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ مردمى كه به حج رفته بودند، در سرزمین «مِنى» جمع بودند، امام صادق علیه السلام و گروهى از یاران، لحظه اى در نقطه اى نشسته از انگورى كه در جلوشان بود، مىخوردند. سائلى پیدا شد و كمك خواست. امام مقدارى انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نكرد و گفت: به من پول بدهید امام گفت: «خیر است، پولى ندارم» سائل ماءیوس شد و رفت. سائل بعد از چند قدمى كه رفت پشیمان شد و گفت: پس همان انگور را بدهید. امام فرمود: خیر است، آن انگور را هم به او نداد». طولى نكشید سائل دیگرى پیدا شد و كمك خواست. امام براى او هم یك خوشه انگور برداشت و داد. سائل انگو را گرفت و گفت: سپاس خداوند عالمیان را كه به من روزى رساند. امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف داد و سپس هر دو مشت را پر از انگور كرد و به او داد. سائل براى بار دوم خدا را شكر كرد. امام باز هم به او گفت: «بایست و نرو»سپس به یكى از كسانش كه آنجا بود رو كرد و فرمود: «چقدر پول همراهت هست؟» او جستجو كرد، در حدود بیست درهم بود، به امر امام به سائل داد. سائل براى سومین بار زبان به شكر پروردگار گشود و گفت: سپاس منحصرا براى خداست، خدایا! منعم تویى و شریكى براى تو نیست. امام بعد از شنیدن این جمله، جامه خویش را از تن كند و به سائل داد. در اینجا سائل لحن خود را عوض كرد و جمله اى تشكرآمیز نسبت به خود امام گفت. امام بعد از آن دیگر چیزى به او نداد و او رفت. یاران و اصحاب كه در آنجا نشسته بودند گفتند: ما چنین استنباط كردیم كه اگر سائل همچنان به شكر و سپاس خداوند ادامه مىداد، باز هم امام به او كمك مىكرد، ولى چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام تمجید و سپاسگزارى كرد، دیگر كمك ادامه نیافت.(1)  

 

**********   (1). بحارالانوار، ج 11، حالات امام صادق، ص 116.

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
سه شنبه 21/7/1394 - 11:27
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 سازمان شرطة الخمیس

 شرطة الخمیس افرادى بودند كه با على (علیه السلام ) شرط و پیوند ناگسستنى برقرار نمودند و با نظام خاصى تا سر حد شهادت در آمادگى كامل براى دفاع از حریم مقدس على (علیه السلام ) به سر مى بردند و از این رو آنها را خمیس مى گفتند كه به پنج گروه تقسیم شده بودند: 1- گروه پیش از جنگ . 2- گروه مراقب قلب لشگر. 3- گروه مراقب طرف راست لشگر. 4- گروه مراقب طرف چپ لشگر. 5- گروه ذخیره . این سازمان قبل از خلافت على (علیه السلام ) تحت نظر آن حضرت پى ریزى شد و اعضاى مركزى آن افرادى مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و جابربن عبدالله انصارى و... بودند و در زمان خلافت على (علیه السلام ) به پنج هزار تا شش هزار نفر رسیدند، اینك در این رابطه به داستان زیر توجه كنید: اصبغ بن نباته از پارسایان وارسته بود سابقه بسیار نیكى در اسلام داشت و در عصر خلافت على (علیه السلام ) سن پیرى را مى گذراند و از افراد جدى و سرشناس سازمان شرطة الخمیس به شمار مى آمد. از او پرسیدند چرا شما را شرطة الخمیس گوید؟! او در پاسخ گفت : ما در حضور امیرمؤ منان على (علیه السلام ) متعهد شدیم تا خود را در راه او فدا كنیم و آن حضرت فتح و پیروزى را براى ما ضمانت كرد.

ابوالجاورد گوید: به اصبغ گفتم : مقام على (علیه السلام ) در نزد شما چگونه است ؟ پاسخ داد: نمى دانم منظور چیست ؟ ولى همین قدر بدان كه شمشیرهاى ما همواره همراه ماست ، هر كسى را كه على (علیه السلام ) اشاره كند كه به قتل برسانید، آنكس را خواهیم كشت و آن حضرت به ما فرمود: من با شما (در مقابل جانبازى شما) طلا و نقره را شرط نمى كنم و شرط و عهد شما جز كشته شدن در راه حق نیست ، در میان بنى اسرائیل ، افرادى اینگونه به عهد و پیمان خود وفا كردند، خداوند مقام پیامبرى قوم با قریه خودشان را به آنها داد، شما نیز در این پایه از ارزش هستید جز اینكه پیامبر نمى باشید.(1)

 

************

 

1) همان، ج 42، ص 125

.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
چهارشنبه 15/7/1394 - 13:10
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 

 تحمل ؛ حمل سخن اهل بیت علیهم السلام

 صالح یكى از فرزندان میثم تمار نقل كرده است كه پدرم گفت : روزى در بازار بودم ، اصبغ بن نباته یكى از یاران على (علیه السلام ) نزد من آمد و با حالتى شگفت زده گفت اى واى میثم از امیرالمؤ منین (علیه السلام ) سخنى دشوار و عجیب شنیدم . گفتم چه شنیدى ؟ گفت : شنیدم كه مى فرمود: حدیث و سخن اهل بیت بسیار سنگین و دشوار است و آن را جز فرشته اى مقرب یا پیامبر صاحب رسالت یا بنده مؤ منى كه خداوند دلش را براى ایمان آزموده است ، توان تحملش را ندارد و به درك عمق آن نمى رسد. میثم مى گوید: فورى برخاسته خدمت على (علیه السلام ) رفتم و از او نسبت به كلامى كه از اصبغ شنیده بودم توضیح خواستم حضرت تبسمى كرد و فرمود: بنشین اى میثم ! آیا هر صاحب دانشى مى تواند هر علمى را حمل كن و بار آن را بكشد؟!

خداوند وقتى به فرشتگان گفت : كه مى خواهم در زمین جانشینى قرار دهم فرشتگان گفتند: خدایا آیا كسى را در آن قرار مى دهى كه فساد كند و خون بریزد؟ سپس حضرت به داستان حضرت موسى و خضر و سوراخ كردن كشتى و گشتن آن غلام اشاره كرد، آنگاه فرمود: پیامبر ما صلى الله علیه و آله و سلم در روز غدیر خم دست مرا گرفت و فرمود: خدایا هر كه را من مولایش بودم على (علیه السلام ) مولاى اوست ، ولى جز اندكى كه خداوند نگاهشان داشت آیا دیگران این كلام پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را به دوش كشیدند و فهمیده و عمل كردند؟ پس بشارت باد بر شما كه آنچه از گفته پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم حمل كردید و به آن متعهد ماندید، خداوند به شما امتیازى بخشید (اى میثم ) كه به فرشتگان و رسولان نداد. پس بدون ترس و گناه فضیلت ما و كار بزرگ و شاءن والاى ما را براى مردم بازگو كنید.(1) اما میثم ؛ پس از شهادت حضرت مسلم در كوفه توسط شخصى بنام عریف و به همراه 100 نفر از ماءموران مختار توسط ابن زیاد به زندان افتادند و بعدها مختار از زندان آزاد شد ولى میثم به دار آویخته شد(2) و در محلى میان نجف اشرف و كوفه مدفن این یار با وفاى حضرت على (علیه السلام ) است .

 

*********

 

1) اقتباس از نهج البلاغه، حکمت 261.


2) بحارالانوار، ج 20، ص 383

.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
چهارشنبه 15/7/1394 - 13:7
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

در سرزمین منابِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ مردمى كه به حج رفته بودند، در سرزمین «مِنى» جمع بودند، امام صادق علیه السلام و گروهى از یاران، لحظه اى در نقطه اى نشسته از انگورى كه در جلوشان بود، مىخوردند. سائلى پیدا شد و كمك خواست. امام مقدارى انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نكرد و گفت: به من پول بدهید امام گفت: «خیر است، پولى ندارم» سائل ماءیوس شد و رفت. سائل بعد از چند قدمى كه رفت پشیمان شد و گفت: پس همان انگور را بدهید. امام فرمود: خیر است، آن انگور را هم به او نداد». طولى نكشید سائل دیگرى پیدا شد و كمك خواست. امام براى او هم یك خوشه انگور برداشت و داد. سائل انگو را گرفت و گفت: سپاس خداوند عالمیان را كه به من روزى رساند. امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف داد و سپس هر دو مشت را پر از انگور كرد و به او داد. سائل براى بار دوم خدا را شكر كرد. امام باز هم به او گفت: «بایست و نرو»سپس به یكى از كسانش كه آنجا بود رو كرد و فرمود: «چقدر پول همراهت هست؟» او جستجو كرد، در حدود بیست درهم بود، به امر امام به سائل داد. سائل براى سومین بار زبان به شكر پروردگار گشود و گفت: سپاس منحصرا براى خداست، خدایا! منعم تویى و شریكى براى تو نیست. امام بعد از شنیدن این جمله، جامه خویش را از تن كند و به سائل داد. در اینجا سائل لحن خود را عوض كرد و جمله اى تشكرآمیز نسبت به خود امام گفت. امام بعد از آن دیگر چیزى به او نداد و او رفت.

یاران و اصحاب كه در آنجا نشسته بودند گفتند: ما چنین استنباط كردیم كه اگر سائل همچنان به شكر و سپاس خداوند ادامه مىداد، باز هم امام به او كمك مىكرد، ولى چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام تمجید و سپاسگزارى كرد، دیگر كمك ادامه نیافت.(1)

  

 

 

**********  (1). بحارالانوار، ج 11، حالات امام صادق، ص 116.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 403روز قبل
چهارشنبه 15/7/1394 - 9:56
  • تعداد رکورد ها : 12111