ساده بدون جذابيتهاي كاذب
عبدالرضا كاهاني را هم ميتوان فيلمسازي بدشانس بهحساب آورد و هم فيلمسازي خوشاقبال.
بدشانسياش از آنروست كه 3 فيلم ساخته كه تنها يكي بهنمايش عمومي درآمده و خوششانسي او بدينجهت است كه برخلاف شرايط حاكم بر سينماي ايران زماني كه هنوز تكليف نمايش 2فيلم قبلياش روشن نشده اين امكان را پيدا ميكند كه فيلم سوم خود را جلوي دوربين ببرد، آن هم با فاصلهاي نهچندان طولاني از فيلمهاي قبل، آن هم در شرايطي كه بيشك فيلم اول او در صورت اكران، اثري نيست كه استقبال چنداني را بهدنبال داشته باشد.
فيلم دومش« آنجا» نيز از همين قاعده پيروي ميكند با اين تفاوت كه احتمالاً امكان نمايش عمومي نيز نخواهد داشت. با اين وصف در خوششانسي كاهاني نبايد از اين مسئله غافل شد كه بيترديد انتخاب مضموني كه احتمال جذب مخاطب بيشتري را دارد و لااقل ميتواند دخلوخرج كند، سهمي را بر دوش داشته است و از طرفي 2فيلم قبلي كاهاني نيز علاوه بر نشانههاي آشكاري كه از قريحه و استعداد او داشتند، در جشنوارههاي خارجي خوش درخشيدند، بيآنكه سنخيتي با آن سينماي جشنوارهاي منسوخشده ايران داشته باشند.

«بيست» نشانگر رويكرد آشكاري است به سينماي داستانگو؛ سينمايي كه البته داستانگويي در آن سنخيتي با آن داستانگوييهاي نازل بدنه سينما ندارد و حسن آن نيز در اين است كه هم مخاطب خاص را راضي ميكند و هم اينكه براي مخاطب عام داراي جذابيت است و البته در اين ميان نقطه اشتراكي هم با آن سينماي نازل عامهپسندانه نيز ندارد و اگر با مخاطب عام ارتباط برقرار ميكند به شكل غيرمستقيم و ناخودآگاه ميتواند سليقهاش را هم بالا ببرد تا شايد روزي اين اتفاق فرخنده براي سينماي ما نيز بيفتد كه مخاطبان سينما هر نوار متحركي را فيلم درنظر نگيرند. بههرحال بيست حاصل رويكردي است كه اگر چه تمايل دارد مخاطب زيادي را به سالن سينما بكشاند اما با اين وجود به نفع بازار كوتاه نميآيد و در نهايت سازندهاش ترجيح ميدهد همان فيلم ساده، جمعوجور و شستهورفته خود را داشته باشد، بدون آنكه با افزودن جذابيتهايي كاذب، مخاطب بيشتري را جذب كند.
«بيست» نشانگر رويكرد آشكاري است به سينماي داستانگو؛ سينمايي كه البته داستانگويي در آن سنخيتي با آن داستانگوييهاي نازل بدنه سينما ندارد و حسن آن نيز در اين است كه هم مخاطب خاص را راضي ميكند و هم اينكه براي مخاطب عام داراي جذابيت است
اين درحالي است كه بيشك قصه بيست قابليت چنين مسئلهاي را در خود دارد.
با اين وصف بيست فيلمي است كه بسيار خوب شروع ميشود، در سطحي ميان مايه پيش ميرود و در نهايت نهچندان در خور توجه به پايان ميرسد. صحنه آغازين فيلم فوقالعاده است و هوشمندانه به روشني نشان ميدهد كه اگر فيلمساز صاحب ذوق باشد چگونه ميتواند با تصوير حرفهاي بسياري را بزند، بدون اينكه ديالوگي در كار باشد يا يك موقعيت دراماتيزهشده پيش روي مخاطب قرار گيرد. آنچه در كادر تصوير ميبينيم بسيار ساده و در عين حال هوشمندانه است؛ دستهاي مردي كه پشت ميز نشسته، در حال جابجايي وسايل روي ميز است و با دقت اندازهگيري ميكند و هر چيز را سر جاي خود قرار ميدهد.
همين صحنه كوتاه و ساده كافي است كه شخصيت سليماني تا حد بسيار زيادي براي مخاطب روشن شود و از همان ابتدا تماشاگر بداند كه با شخصيتي وسواسي روبهروست؛ وسواسياي كه در طول فيلم به همراه نمايش انزواي سليماني كافي است كه يكسري از روابط علي و معلولي را كه ناشي از تصميمگيريهاي سليماني است، توجيهپذير ساخته و منطق درستي به آنها بدهد.
از سوي ديگر فيلمساز به اين كاركرد بسنده نميكند و در طول فيلم نيز با ارجاع به همين مسئله، قرار گرفتن دقيق وسايل روي ميز را به موتيفي بدل ميسازد كه قرار است كاركردها و تأثيرات ديگري داشته باشد. اشاره به همين صحنهها كافي است تا بدانيم با چه فيلمساز دقيقي روبهرو هستيم و تا چه اندازه به جزئيات اهميت ميدهد؛ جزئياتي كه در طول فيلم به اشكال مختلف و در جنبههاي گوناگون مورد توجه و تمركز فيلمساز قرار ميگيرد و از اغلب آنها نيز به شكلي دراماتيزه و درست در جاي خود بهرهبرداري ميكند.
ابتداي فيلم، لحني واقعگرايانه و شبهمستند دارد. معرفي آدمهايي كه در تالار كار ميكنند،
آشنا ساختن تماشاگر با مكاني كه قرار است بخش اعظم فيلم در آن سپري شود و مقدمهچينيهاي لازم براي مشخصشدن روابط آدمها با يكديگر، همگي بهخوبي با جزئياتي توأم با ايجاز را بهنمايش درميآورند.
در همين فصول آغازين، مقدمات تغيير لحن تدريجي فيلم و نزديكشدن به روايتي داستانگويانه را پيريزي ميكند و دكتر رفتنهاي سليماني به آنجا ختم ميشود كه او براي درمان بهتر است تالار را تعطيل كند. اتخاذ چنين تصميمي بهعنوان نقطه عطف اول داستان در روايتي كلاسيك و داستان گويانه، فيلم را وارد فاز تازهاي ميكند كه رفتهرفته به داستان گويي فيلمساز ميانجامد؛ تصميمي كه با توجه به آنچه به شكلي موجز پيش از اين نشان داده شده، پذيرفتني و ملموس بهنظر ميرسد. اينجاست كه كاهاني بخشي از مصالح داستاني خود را در خدمت لحن داستان گويانه فيلم ميگيرد و بهكمك آن فيلم را پيش ميبرد.
بههرحال بيست حاصل رويكردي است كه اگر چه تمايل دارد مخاطب زيادي را به سالن سينما بكشاند اما با اين وجود به نفع بازار كوتاه نميآيد و در نهايت سازندهاش ترجيح ميدهد همان فيلم ساده، جمعوجور و شستهورفته خود را داشته باشد، بدون آنكه با افزودن جذابيتهايي كاذب، مخاطب بيشتري را جذب كند.
اما نكته آنجاست كه فيلم شخصيتهاي متنوعي دارد كه در صحنههايي به همه آنها اختصاص پيدا ميكند و فيلمساز با تمركز روي اين شخصيتها و مسائلشان عناصري را به لحاظ روايي پيش روي مخاطب قرار ميدهد كه متأسفانه از برخي از آنها در خدمت درام بهره چنداني نميبرد. درواقع همانقدر كه در جا انداختن برخي از اين آدمها و روابطشان مثل فرشته و آشپز، فيروزه و بيژن و خود سليماني كه فراتر از ديگران قرار ميگيرد موفق عمل ميكند، آدمهايي را وارد قصه ميكند كه برخي در كليت فيلم اصلاً جا نميافتند و برخي ديگر بهعنوان شخصيت فرعي صحنههايي را به آنها اختصاص ميدهد كه بعداً رها كرده و استفاده درستي از آنها نميكند.

پسر سليماني ازجمله شخصيتهايي است كه حضوري زائد و تحميلي در فيلم دارد و به همان نسبت كه اين شخصيت در فيلم جا نميافتد، بازيگر آن نيز برخلاف ديگر هنرپيشگان فيلم، بازي ضعيفي از خود نشان ميدهد. جالب اينكه كاهاني بهرغم اينكه استادي خود را در شكلدادن به جزئياتي كه بعداً درست و بجا مورداستفاده قرار ميگيرند، نشان ميدهد، از اين شخصيت كه به هر حال به جا يا نابجا وزني در فيلم به او ميدهد، استفاده خاصي هم نميكند و ظاهراً اينكه اگر در نهايت سليماني از وجود چنين پسري غافل ميماند نيز بايد به حساب كليشهشكني فيلم گذاشته شود. اما هر چه هست اين شخصيت در كليت فيلم جايي براي خود پيدا نميكند و در نهايت نيز جلوهاي مبهم پيدا ميكند، در حالي كه در يك شكل درست ميتوانست بهعنوان شخصيت مقابل سليماني حضوري فعالتر در فيلم داشته باشد.
اما در كنار چنين شخصيتي ميتوان به آن كارگر علاقهمند بازيگري تالار اشاره كرد كه در ابتدا فيلمساز، خوب روي او كار ميكند، به قدر نياز آن را به مخاطب معرفي كرده و در فيلم جا مياندازد، اما از اين زماني كه در فيلم صرف اين شخصيت ميكند، بهره چنداني نميبرد و در نهايت نيز او را در ميانه فيلم رها ميكند و درواقع از كنار مصالحي كه حضور اين شخصيت در اختيار او قرار ميدهد، بيتوجه رد ميشود.
نكته درخور اعتناي ديگر فيلم هويتي است كه تالار در فيلم مييابد؛ يك مكان كه به دليل اتفاقاتي كه در درون آن ميگذرد، كيفيتي زنده پيدا ميكند و از قابليتي دراماتيزه شده برخوردار ميشود و به اين شكل بهعنوان يك كل بر ديگر ايدههاي دراماتيك فيلم محاط ميشود و اين گوشه ديگري از هوشمندي فيلمسازي است كه به يك عنصر ايستا در فيلم (يك مكان)، كيفيتي پويا ميبخشد كه ميتواند نهتنها رخدادهاي فيلم را بلكه آدمها و مناسبات ميان آنها را نيز تحتالشعاع خود قرار دهد.
درون چنين مكاني است كه تماشاگر خود را نه غريبه بلكه يك آشنا احساس ميكند، تالاري كه گويي خود در آن حضور داشته و آدمهايش را از نزديك ميشناسد؛ از رنجي كه فيروزه در زندگي كشيده اطلاع دارد، از دلبستگي فرشته به زندگي در پرتو كودكي كه ميتوانسته به رابطه او و همسرش شكلي باطراوت دهد اما براي زندگيكردن در تالار اين امكان از دست رفته است؛ وسواس و افسردگي سليماني برايش آشناست، همانطور كه غد بازيهاي بيژن و يا ترش روي سر آشپز تالار و... .

اما بيست زماني افت ميكند كه كاهاني بهجاي استفاده از يك پايان باز كه متناسب با لحن واقعگرايانه فيلم باشد، از يك پايان خوش و روشن استفاده ميكند؛ پاياني خوش كه با ازدواج بيژن و منيژه اتفاق ميافتد و تالار به كار خود ادامه ميدهد. هر چند كه در اين ميان با مرگ سليماني قرار است قدري به اين پايان رنگوبوي ضدكليشهاي داده شود اما هرچه هست كاهاني ترجيح ميدهد تكليف اتفاقات به شكل روشني مشخص شود تا تماشاگر با خيال راحت سالن سينما را ترك كند. بهواقع اين مسئله شايد در راضيكردن مخاطب بيتأثير هم نباشد اما بيشك فاقد تأثيرگذاري يك پايان باز است كه ميتواند ذهن مخاطب را تا ساعتها به خود مشغول كند.
اما نميتوان به بيست اشاره كرد و به بازيهاي آن اشاره نكرد. بيترديد وقتي فيلمي، شخصيتهايي پرداخته شده، فيلمنامهاي دقيق و پرداخت سينمايي قابلقبولي داشته باشد، دور از انتظار نيست كه بازي بازيگرانش نيز در سطح درخور اعتنايي قرار داشته باشد.
ابتداي فيلم، لحني واقعگرايانه و شبهمستند دارد. معرفي آدمهايي كه در تالار كار ميكنند، آشنا ساختن تماشاگر با مكاني كه قرار است بخش اعظم فيلم در آن سپري شود و مقدمهچينيهاي لازم براي مشخصشدن روابط آدمها با يكديگر، همگي بهخوبي با جزئياتي توأم با ايجاز را بهنمايش درميآورند.
صرفنظر از يكي دو مورد، اكثريت قريببهاتفاق بازيگران فيلم بهويژه آن بازيگراني كه در نقشها و تيپهاي مشخصي كليشه شده بودند بازيهاي متفاوت و خوبي را از خود بهنمايش گذاشتهاند. بهجز پرويز پرستويي كه نقش او در فيلم از جنبههايي، نمونههاي مشابه ديگري نيز در كارنامهاش دارد، بقيه بازيگران حرفهاي فيلم به شكلي كاملاً آشناييزدايي شده در بيست حضور پيدا كردهاند. البته پرستويي نيز با تسلط در بيست با بهكارگيري يكسري ريزهكاريها ميكوشد ابعاد تازهاي به بازي خود داده و شخصيتي ملموس را بهنمايش بگذارد. مهتاب كرامتي جسورانه پذيرفته تا با درهم ريختن چهرهاش براي نخستين بار نقشي را برعهده بگيرد كه هيچ اهميت و تأكيدي بر چهرهاش در آن وجود ندارد.
عليرضا خمسه پس از سالهاي طولاني كه با حضور صرف در فيلمهاي كمدي سپري شده است، در بيست نشان ميدهد كه توانايي استعداد بازيگري او صرفاً محدود به نقشهاي كمدي نيست.
حبيب رضايي نيز اينبار برخلاف هميشه كه در نقش آدمهايي ساده، سربهزير و حتي سادهلوح كليشه شده بود، در بيست درنقش آدمي سرتق و غُد جلوه تازهاي از بازيگرياش را بهنمايش ميگذارد. فرشته صدرعرفايي نيز اگرچه در فيلم نقش چندان متفاوتي را برعهده ندارد اما همچون هميشه حضوري موفق دارد، بهويژه اينكه همچون ديگر بازيگران در فيلم، نه انگار بازي كه گويي در حال زندگي است. يكدستي اغلب بازيها و تناسب آن با لحن فيلم بهخوبي نشاندهنده تبحر و ذوق حبيب رضايي در امر بازيگرداني است كه در سالهاي اخير چهرهاي موفق در اين زمينه بوده است.
سرانجام اينكه بيست فيلم گرم و جمعوجوري است؛ ساده، روان و دوستداشتني و مخاطب خود را از هر طيف كه باشد آزار نميدهد، با خود همراه ميكند و در نهايت نيز راضي از سالن سينما بيرون ميفرستد و همه اينها نشاندهنده موفقيت فيلمسازي است كه پيش از اين توانايي خود را در عرصههاي ديگر نيز بهنمايش گذاشته بود.
منبع : همشهری
تنظیم برای تبیان : مسعود عجمی