بگرد دنبال كلیدِ برق
بعضی اوقات «یك چیزهایی» می شود هدف. یعنی نمی شود هدف ولی تنها دو راه پیش چشمان آدم است. اینكه «آن چیز» هدفت باشد یا نباشد.
البته این وسط اینكه « چه چیزهایی » هدف باشند، هم خیلی مهم است. بعضی اوقات درس خواندن می شود هدف. دانشگاه رفتن می شود هدف. یا نمی شود هدف.
یك نفر، جلوی پدر و مادر و معلم و مدیر می ایستد كه الا و بلا من نمی خواهم بروم دانشگاه. اینكه «یك چیز»ی بشود هدف اصلا خوب نیست. مشكل از آن "چیز ِ" است. مشكل این است كه یك، «چیز» می شود هدفمان. چیز یعنی شی. شی یعنی ماده. ماده یعنی دنیا.
برای بعضی آدم ها درس ابزار است. دانشگاه ابزار است. آن «چیز» ابزار است. دنیا، ابزار است. چگونه زندگی كردن، چگونه درس خواندن، چگونه نفس كشیدن، نه اینكه مهم نباشد، مطرح نیست! برای آنهایی كه یك هدفی دارند توی زندگیشان، دیگر بقیهی چیزها چقدر معنا دارد. یك چراغی كه توی اتاق روشن باشد، همهی وسایل را روشن میكند. وقتی روشن نیست، هیچی نمی بینی، همه چیز توی تاریكی است، همه چیز ترسناك است، همه چیز غریب است، هیچ چیز را نمیفهمی، میترسی، بدت میآید از لمس كردن بعضی چیزها. اصلا بهشان كه دست بزنی برق میزنند توی دستهات. چراغ كه روشن باشد همه چیز عادی است.
این قدر عادی است كه فكر میكنی همیشه این همه عادی بوده. هدف مثل چراغ است. زندگیات را روشن میكند. دور و برت را تازه میبینی. میفهمی این چیزها همه وسیلهاند فقط. لولو خرخره نیستند هیچ كدام. هدف كه باشد راحت راه میروی، میدوی، عشق میكنی، زندگی میكنی. هدف مثل چراغ است. یكهو روشن میشود. باید دنبال كلید بگردی. نباید دنبال چراغ بگردی. چراغ خاموش را پیدا كنی به دردت نمیخورد. كلید برق را باید پیدا كنی.
چراغ را باید روشن كنی. حالا كه گیر افتاده ای توی این اتاق، باید ببینی دور و برت چیست. حالا كه دیگر توی این تاریكی، نابینا شده ای؛ پس قبل از هر چیزی خوب است، چراغت را روشن كنی. بعد بگردی دنبال كلیدِ در. دنبال چراغ خاموش نرو.
گروه علمی پژوهشی قاصدک