مركز دادخواهان
«اطلع الشيطان راسه من مغرزه صار خالكم فوجدكم لدعائه مستجيبين »
(1) از خطبه دختر پيغمبر) در عصر پيغمبر (ص) و صدر اسلام،مسجد تنها مركز دادخواهى بود.هر كس از صاحب قدرتى شكايتى داشت،هر كس حقى را از دست داده بود،هر كس از حاكم يا زمام دار،رفتارى دور از سنت پيغمبر مى ديد،شكوه خود را بر مسلمانان عرضه مى كرد،و آنان مكلف بودند تا آنجا كه مى توانند او را يارى كنند و حق او را بستانند.از دختر پيغمبر حقى را گرفته و با گرفتن اين حق سنتى را شكسته بودند.او مى ديد نزديك است حكومت در اسلام،رنگ نژاد و قبيله را بخود بگيرد. (كارى كه سى سال بعد صورت گرفت) مهاجران كه از تيره قريش اند انصار را از صحنه سياست بيرون راندند.انصار كه خود ياوران پيغمبر بودند،پس از وى خواهان زمامدارى گشتند.قريش در دوره پيش از اسلام خود را عنصرى ممتاز مى دانست و امتيازاتى براى خويش پديد آورد.با آمدن اسلام آن امتيازها از ميان رفت.اكنون اين مردم بار ديگر گردن افراشته اند و رياست مسلمانان را حق خود مى دانند،آنهم نه بر اساس امتيازات معنوى چون علم،تقوى و عدالت بلكه تنها بدين جهت كه از قريش اند.دختر پيغمبر (ع) مى توانست برابر اين اجتهادها يا بهتر بگوئيم نوآورى ها،آرام و يا خاموش بنشيند.بايد مسلمانانرا از اين سنت شكنى ها برحذر دارد،اگر پذيرفتند چه بهتر و اگر نه نزد خدا معذور خواهد بود.
اين بود كه خود را براى طرح شكايت در مجمع عمومى آماده ساخت.در حاليكه جمعى از زنان خويشاوندش گرد وى را گرفته بودند،روانه مسجد شد.نوشته اند:چون بمسجد مى رفت راه رفتن او براه رفتن پدرش پيغمبر مى ماند.ابو بكر با گروهى از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود.ميان فاطمه (ع) و حاضران چادرى آويختند.دختر پيغمبر نخست ناله اى كرد كه مجلس را لرزاند و حاضران به گريه افتادند،سپس لختى خاموش ماند تا مردم آرام گرفتند و خروش ها خوابيد آنگاه سخنان خود را آغاز كرد
(2) .
اين سخنرانى،تاريخى،شيوا،بليغ،گله آميز،ترساننده و آتشين است.قديمترين سند كه نويسنده اين كتاب در دست دارد،و اين خطبه در آن ضبط شده كتاب بلاغات النساء گرد آورده ابو الفضل احمد بن ابى طاهر مروزى متولد 204 و متوفاى 280 هجرى قمرى است.
كتاب او چنانكه از نامش پيداست مجموعه اى از خطبه ها،گفته ها و شعرهاى زنان عرب در عهد اسلامى است.كتاب با خطبه اى نكوهش آميز از عايشه دختر ابى بكر آغاز مى شود،و دومين خطبه از آن گفتار زهرا (ع) است.
احمد بن ابى طاهر اين خطبه را بدو صورت و با دو روايت ضبط كرده است،اما در سندهاى متاخر از او هر دو فقره در هم آميخته است و خطبه بيك صورت كه شامل هر دو قسمت است ديده مى شود. نويسنده در رعايت كلمات او نوشته احمد بن ابى طاهر و در رعايت ترتيب متن، از كشف الغمه نوشته على بن عيسى اربلى متوفاى 693 هجرى قمرى پيروى كرده است.
درباره سند و متن اين خطبه از دير باز (سالها پيش از احمد بن ابى طاهر) گفتگوها رفته است.احمد بن ابى طاهر گويد:
به ابو الحسن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب گفتم:مردم گمان دارند اين خطبه با چنين بلاغت از آن فاطمه نيست و بر ساخته ابو العيناء است.و ى در پاسخ گفت:
من پير مردان آل ابو طالب را ديدم كه اين خطبه را از پدران خود روايت مى كردند،و به فرزندان خويش تعليم مى دادند.
پدر من از جدم اين خطبه را از دختر پيغمبر روايت كرده است.بزرگان شيعه پيش از آنكه جد ابو العيناء متولد شود،آنرا روايت مى كردند و بيكديگر درس مى دادند.سپس گفت:
چگونه آنان خطبه فاطمه را انكار مى كنند و خطبه عايشه را بهنگام مرگ پدرش مى پذيرند.
(3) ابن ابى الحديد نيز اين گفتگو را بهمين صورت از سيد مرتضى و او از مرزبانى و او باسناد خود از عبيد الله پسر احمد بن ابى طاهر آورده است
(4) . چنانكه ديديم به نقل مؤلف بلاغات النساء (در هر سه نسخه كتاب كه در دست نويسنده است) اين گفتگو بين او و ابو الحسن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب رخ داده.
(5) ليكن پذيرفتن اين روايت با اين سند،دشوار مى نمايد،بلكه غير قابل قبول است.زيد بن على بن الحسين به سال يكصد و بيست و دو شهيد شده و احمد بن ابى طاهر چنانكه نوشتم به سال 204 هجرى قمرى بدنيا آمده پس نمى توان گفت او چنين پرسشى را از زيد بن على بن حسين (ع) كرده است.
مسلما نويسندگان حديث را در ضبط سند سهوى دست داده است.تا آنجا كه تتبع كرده ام تنها عالم رجالى معاصر آقاى شيخ محمد تقى شوشترى اين اشتباه را دريافته و نوشته است اين گفتگو بين احمد بن ابى طاهر و زيد بن على بن الحسين بن زيد است
(6) و مؤيد اين نظر اين است كه مؤلف بلاغات النساء در جاى ديگر كتاب خود حديثى از زيد بن على بن حسين بن زيد العلوى آورده و اين هر دو زيد يكى است
(7) .و شگفت است كه چنين اشتباه در دو چاپ بلاغات النساء باقى مانده و شگفت تر اينكه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد نيز راه يافته است. بهر حال اين خطبه گذشته از اين سند قديمى در كتاب هاى معتبر علماى شيعه و سنت و جماعت ضبط است.
گمان دارم بعض نويسندگان سيرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشده اند) از آنجهت چنين خطبه اى را بر ساخته دانسته اند،كه فراوان از آرايش هاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت سجع برخوردار است.اينان مى پندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند،گفتار او نثر مرسل خواهد بود.بخصوص كه گوينده در مقام طرح شكايت و دادخواهى باشد.
اگر موجب توهم همين است و خرده گيرى اينان نه از راه حسد و كين است،بايد گفت حقيقت نه چنين است.در خطبه دختر پيغمبر تشبيه،استعاره و كنايه بكار رفته است.نظير چنين صنعت هاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام،فراوان مى بينيم،چه رسد به خانواده پيغمبر.از صنعت هاى لفظى،موازنه،ترصيع،تضاد و بيشتر از همه سجع در اين سخنرانى موجود است.
هنر سجع گوئى در خاندان پيغمبر امرى طبيعى بوده است.ما مى دانيم پيش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت.نخستين دسته از آيات مكى قرآن كريم فراوان از اين صنعت برخودار است.
دختر پيغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او بحكم وراثت،و نيز تحت تاثير آيه هاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند. در خطبه هاى على عليه السلام كمتر عبارتى را مى بينيم كه مسجع نباشد.فرزندان او نيز چنين بوده اند.هنگامى كه زينب (ع) در مجلس پسر زياد به زشت گوئى او پاسخ مى داد گفت:
-«مهتر ما را كشتى!از خويشانم كسى نهشتى!نهال ما را شكستى!ريشه ما را از هم گسستى! اگر درمان تو اين است آرى چنين است »!.
(8) ابن زياد گفت سخن به سجع مى گويد پدرش نيز سخن هاى مسجع مى گفت گذشته از خاندان هاشم بيشتر مردان و زنان تيره عبد مناف نيز از اين هنر برخوردار بودند.روزى كه معاويه مى خواست فرزندش يزيد را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبير پرسيد چه ميگوئى؟پاسخ داد:
-فاش ميگويم نه در نهان.آنرا كه راست گويد برادرت بدان.پيش از آنكه پشيمان شوى بينديش!و نيك بنگر آنگاه قدم نه فرا پيش!چه پيش از قدم نهادن نگريستن بايد،و پيش از پشيمان شدن انديشيدن شايد.معاويه خنديد و گفت روباه مكارى در پيرى سجع گفتن آموخته اى نيازى بدين سجع دراز نيست
(9) بارى نويسنده كوشيده است در برگردان اين خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه ميتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد.مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعايت كرده است و اگر در فقره هائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده بخاطر رعايت اين ظرافت ها بوده است:
ستايش خداى را بر آنچه ارزانى داشت.و سپاس او را بر انديشه نيكو كه در دل نگاشت.سپاس بر نعمت هاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد.و عطاهاى فراوان كه بخشيد.و نثار احسان كه پياپى پاشيد.نعمت هايى كه از شمار افزون است.و پاداش آن از توان بيرون.و درك نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.
سپاس را مايه فزونى نعمت نمود.و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود.و بدرخواست پياپى بر عطاى خود بيفزود.گواهى مى دهم كه خداى جهان يكى است.و جز او خدائى نيست. ترجمان اين گواهى دوستى بى آلايش است.و پايندان اين اعتقاد،دلهاى با بينش.و راهنماى رسيدن بدان،چراغ دانش.خدايى كه ديدگان او را ديدن نتوانند،و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند.
(10) همه چيز را از هيچ پديد آورد.و بى نمونه اى انشا كرد.نه بآفرينش آنها نيازى داشت.و نه از آن خلقت سودى برداشت.جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد.و آفريدگان را بنده وار بنوازد.و بانگ دعوتش را در جهان اندازد.پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد.و نافرمانان را به كيفر بيم داد.تا بندگان را از عقوبت برهاند،و به بهشت كشاند.
گواهى مى دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست.پيش از آنكه او را بيافريند برگزيد.و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مى سزيد.و اين هنگامى بود كه آفريدگان از ديده نهان بودند.و در پس پرده بيم نگران.و در پهنه بيابان عدم سرگردان.پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود.و بر دگرگونى هاى روزگار محيط بينا.و به سرنوشت هر چيز آشنا.محمد (ص) را بر انگيخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته بانجام رساند.پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد:هر فرقه اى دينى گزيده.و هر گروه در روشنائى شعله اى خزيده.و هر دسته اى به بتى نماز برده.و همگان ياد خدائى را كه مى شناسند از خاطر سترده اند
(11) .
پس خداى بزرگ تاريكى ها را به نور محمد روشن ساخت.و دل ها را از تيرگى كفر بپرداخت.و پرده هائى كه بر ديده ها افتاده بود بيكسو انداخت.سپس از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت.و رنج اين جهان كه خوش نمى داشت،از دل او برداشت.و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت.و چتر دولتش را در همسايگى خود افراشت.و طغراى مغفرت و رضوان را بنام او نگاشت.
درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پيمبر رحمت،امين وحى و رسالت و گزيده از آفريدگان و امت باد.سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود:
شما بندگان خدا!نگاهبانان حلال و حرام،و حاملان دين و احكام،و امانت داران حق و رسانندگان آن به خلقيد.
حقى را از خدا عهده داريد.و عهدى را كه با او بسته ايد پذرفتار.ما خاندان را در ميان شما بخلافت گماشت.و تاويل كتاب الله را بعهده ما گذاشت.حجت هاى آن آشكار است،و آنچه درباره ماست پديدار.و برهان آن روشن.و از تاريكى گمان بكنار.و آواى آن در گوش مايه آرام و قرار.و پيرويش راهگشاى روضه رحمت پروردگار.و شنونده آن در دو جهان رستگار.
(12) دليل هاى روشن الهى را در پرتو آيت هاى آن توان ديد.و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد.حرامهاى خدا را بيان دارنده است.و حلال هاى او را رخصت دهنده.و مستحبات را نماينده.و شريعت را راهگشاينده.و اين همه را با رساترين تعبير گوينده.و با روشن ترين بيان رساننده.سپس ايمان را واجب فرمود.و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود
(13) .و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود.روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت.و زكات را مايه افزايش روزى بى دريغ.و حج را آزماينده درجت دين.و عدالت را نمودار مرتبه يقين.و پيروى ما را مايه وفاق.و امامت ما را مانع افتراق.و دوستى
(14) ما را عزت مسلمانى.و بازداشتن نفس
(15) را موجب نجات،و قصاص
(16) را سبب بقاء زندگانى.
(17) وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد.و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش .فرمود مى خوارگى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند،تا خويشتن را سزاوار لعنت
(18) نسازند.دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند.و شرك را حرام فرمود تا باخلاص طريق يكتاپرستى جويند«پس چنانكه بايد، ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد!»آنچه فرموده است بجا آريد و خود را از آنچه نهى كرده بازداريد كه «تنها دانايان از خدا مى ترسند»
(19) .
سپس گفت: مردم.چنانكه در آغاز سخن گفتم:من فاطمه ام و پدرم محمد (ص) است «همانا پيمبرى از ميان شما بسوى شما آمد كه رنج شما بر او دشوار بود،و بگرويدنتان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».
اگر او را بشناسيد مى بينيد او پدر من است،نه پدر زنان شما.و برادر پسر عموى من است نه مردان شما.او رسالت خود را بگوش مردم رساند.و آنانرا از عذاب الهى ترساند.فرق و پشت مشركان را بتازيانه توحيد خست.و شوكت بت و بت پرستان را درهم شكست
(20) .تا جمع كافران از هم گسيخت.صبح ايمان دميد.و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد.زبان پيشواى دين در مقام شد.و شياطين سخنور لال.در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار.و در ديده همگان بيمقدار.لقمه هر خورنده.و شكار هر درنده.و لگد كوب هر رونده.نوشيدنيتان آب گنديده و ناگوار.خوردنيتان پوست جانور و مردار.پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار.تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود،شما را از خاك ذلت برداشت.و سرتان را باوج رفعت افراشت.
پس از آنهمه رنجها كه ديد و سختى كه كشيد.رزم آوران ماجراجو،و سركشان درنده خو.و جهودان دين بدنيا فروش،و ترسايان حقيقت نانيوش،از هر سو بر وى تاختند.و با او نرد مخالفت باختند
(21) . هر گاه آتش كينه افروختند،آنرا خاموش ساخت.و گاهى كه گمراهى سر برداشت،يا مشركى دهان به ژاژ انباشت،برادرش على را در كام آنان انداخت.على (ع) باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت.و كار آنان با دم شمشير بساخت.
او اين رنج را براى خدا مى كشيد.و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مى ديد.و مهترى اولياى حق را مى خريد.اما در آن روزها،شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد
(22) .
چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد،دو روئى آشكار شد،و كالاى دين بى خريدار.هر گمراهى دعويدار و هر گمنامى سالار.و هر ياوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار.شيطان از كمينگاه خود سر بر آورد و شما را بخود دعوت كرد.و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد.و بآواز او رقصيديد.
هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته،آنچه نبايست، گرديد.و آنچه از آنتان نبود برديد.و بدعتى بزرگ پديد آورديد
(23) .
به گمان خود خواستيد فتنه بر نخيزد،و خونى نريزد،اما در آتش فتنه فتاديد.و آنچه كشتيد بباد داديد.كه دوزخ جاى كافرانست.و منزلگاه بدكاران.شما كجا؟و فتنه خواباندن كجا؟دروغ مى گوئيد!و راهى جز راه حق مى پوييد!و گرنه اين كتاب خداست ميان شما!نشانه هايش بى كم و كاست هويدا.و امر و نهى آن روشن و آشكارا.آيا داورى جز قرآن مى گيريد؟يا ستمكارانه گفته شيطان را مى پذيريد؟«كسيكه جز اسلام دينى پذيرد،روى رضاى پروردگار نبيند.و در آن جهان با زيانكاران نشيند»
(24) چندان درنگ نكرديد كه اين ستور سركش رام و كار نخستين تمام گردد.نوائى ديگر ساز و سخنى جز آنچه در دل داريد آغاز گرديد!مى پنداريد ما ميراثى نداريم.در تحمل اين ستم نيز بردباريم.و بر سختى اين جراحت پايداريم.
مگر به روش جاهليت مى گراييد؟و راه گمراهى مى پيماييد؟«براى مردم با ايمان چه داورى بهتر از خداى جهان »؟ اى مهاجران!اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نپايند؟پسر ابو قحافه!خدا گفته تو از پدر ارث برى و ميراث مرا از من ببرى.؟اين چه بدعتى است در دين مى گذاريد! مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد
(25) .
اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده
(26) ترا ارزانى! وعده گاه،روز رستاخيز! خواهان محمد (ص) و داور خداى عزيز!آنروز ستمكار رسوا و زيانكار و حق ستمديده برقرار خواهد شد!بزودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى است و هر مظلومى را پناهى.پس به روضه پدر نگريست و گفت: رفتى و پس از تو فتنه بر پا شد كين هاى نهفته آشكار شد اين باغ خزان گرفت و بى برگشت وين جمع بهم فتاد و تنها شد
(27) اى گروه مؤمنين!اى ياوران دين!اى پشتيبانان اسلام!چرا حق مرا نمى گيريد؟چرا ديده بهم نهاده و ستمى را كه بمن مى رود مى پذيريد؟مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟چه زود رنگ پذيرفتيد.و بى درنگ در غفلت خفتيد.پيش خود مى گوئيد محمد (ص) مرد،آرى مرد و جان بخدا سپرد!مصيبتى است بزرگ و اندوهى است سترگ.شكافى است كه هر دم گشايد.و هرگز بهم نيايد.فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاندو گزيدگان خدا را به سوك نشاند.شاخ اميد بى بر و كوهها زير و زبر شد.حرمت ها تباه و حريم ها بى پناه ماند.اما نچنانست كه شما اين تقدير الهى را ندانيد و از آن بى خبر مانيد.قرآن در دسترس ماست شب و روز مى خوانيد.چرا و چگونه معنى آنرا نمى دانيد؟كه پيمبران پيش از او نيز مردند و جان بخدا سپردند
(28) .
محمد جز پيغمبرى نبود.پيغمبرانى پيش از او آمدند و رفتند.اگر او كشته شود يا بميرد شما بگذشته خود باز مى گرديد؟كسيكه چنين كند خدا را زيانى نمى رساند.و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.
آوه!پسران قيله
(29) پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند!و حرمتم را ننگرند!و شما همچون بيهوشان فرياد مرا نانيوشان؟حاليكه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه هاى آبادان
(30) .
امروز شما گزيدگان خدا،پشتيبان دين،و ياوران پيغمبر و مؤمنين،و حاميان اهل بيت طاهرينيد!شمائيد كه با بت پرستان عرب در افتاديد!و برابر لشكرهاى گران ايستاديد!چند كه از ما فرمانبردار،و در راه حق پايدار بوديد،نام اسلام را بلند،و مسلمانان را ارجمند،و مشركان را تار و مار،و نظم را برقرار،و آتش جنگ را خاموش،و كافران را حلقه بندگى در گوش كرديد.
اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستيد،و پس از پيش روى واپس نشستيد
(31) آنهم برابر مردمى كه پيمان خود را گسستند.و حكم خدا را كار نبستند.«از اينان بيم مداريد،تا هستيد. از خدا بترسيد اگر حق پرستيد!»اما جز اين نيست كه به تن آسانى خو كرده ايد.و به سايه امن و خوشى رخت برده ايد.از دين خسته ايد و از جهاد در راه خدا نشسته ايد و آنچه را شنيده كار نبسته
(32) بدانيد كه:
گر جمله كاينات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد
(33) من آنچه شرط بلاغ است با شما گفتم.اما مى دانم خواريد و در چنگال زبونى گرفتار.چكنم كه دلم خونست؟و بازداشتن زبان شكايت،از طاقت برون!و نيز مى گويم براى اتمام حجت بر شما مردم دون!بگيريد!اين لقمه گلوگير به شما ارزانى،و ننگ و حق شكنى و حقيقت پوشى بر شما جاودانى باد.اما شما را آسوده نگذارد تا بآتش افروخته خدا بيازارد!آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد.آنچه مى كنيد خدا مى بيند.و ستمكار بزودى داند كه در كجا نشيند.من پايان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مى ترسانم.بانتظار به نشينيد تا ميوه درختى را كه كشتيد بچينيد و كيفر كارى را كه كرديد به بينيد
(34) .