مردی كه اسلحهاش از عشق بود
زندگىاش یك جور نبود؛ موقع تحصیلاتش هم، فقط درس نمیخواند بلكه دانشجویى مبارز بود. زمانى هم میشد كه یك سرباز مسلح بود و رژیم طاغوت از دستش مینالید و وقتهایى هم بود كه مثل یك آدم سر به زیر درس میداد و شده بود یك معلم توانا! اما توی تمام این حالات، رفتارش در خانه، هیچ وقت تفاوت نمىكرد. وارد منزل كه مىشد با شور و حرارت خاصى، همه را تحت تأثیر خودش قرار مىداد.
مادرش را بیشتر از همه احترام مىكرد و گاهی هم جلوی همه دست ایشان را مىبوسید. با برادرها و خواهرهای بزرگترش چنان با عاطفه بود كه همه او را محرم راز خود مىدانستند. و اما بچههاى كوچكتر را جور دیگری دوست داشت؛ همه را جمع میكرد و مثل یك بچه با آنها بازى مىكرد.
از جایت بلند نشو رفیق!
تیمسار جعفرى (فرمانده لشكر خوزستان در زمان شاه) براى افتتاح مسجد پادگان ، از همه شخصیتها، دعوت كرده بود. یكى از دوستان حسین، از ایشان خواست كه در اول این جلسه، قرآن بخواند. تیمسار كه وارد مجلس شد، همه حاضرین به احترام او از جا بلند شدند. اما حسین سرش را در قرآن برده بود و... به همین بهانه از جا بلند نشد.
لحظاتى بعد، حسین پشت تریبون رفت و آیاتى از سوره نساء را خواند كه به فارسی این طور معنی میشود:
« چرا در راه خدا و براى نجات مستضعفان، قیام نمىكنید...»
شهید سید حسین علمالهدی
در سال 1337 در خانواده مجاهد بزرگ آیت الله سید مرتضی علمالهدی دیده به جهان گشود. از 6 سالگی به فراگیری قرآن پرداخت. بسیار اهل مطالعه بود. در سال 1356 در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل خود را ادامه داد. در دوران دانشجویی علاوه بر تحصیل، به تدریس نهجالبلاغه، عقاید و تاریخ اسلام میپرداخت. وی از مبارزان دوران ستمشاهی بود و در شهرهای مشهد، کرمان و اهواز فعالیت سیاسی انجام میداد. ایشان در سنین 14 تا 21 سالگی چند بار توسط رژیم ستمشاهی، زندانی و شکنجه شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو اولین شورای تشکیل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود. ازهمان اوایل جنگ در اهواز مستقر و سازماندهی بسیجیان اعزامی از سراسر کشور به جبهههای نبرد را بر عهده داشت. پس از گذشت دو ماه از جنگ، برای تشکیل سپاه پاسداران و سازماندهی عشایر به هویزه رفت.
او و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام در حماسه هویزه (16 دی ماه 1359) به دریای تانکهای دشمن که آنها را محاصره کرده بودند، حملهور شدند و در همین روز به شهادت رسید.