راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

  • تعداد بازديد :
  • 4756
  • يکشنبه 29/10/1387
  • تاريخ :

یه بچه دارم و دو تا پسر!!!
عروجعروج

هدی عزیز ایوب جور دیگه ای تو رو دوست داشت؛ حتما یادته.اونقدر بهت محبت کرد که چوب خطت تا چندین سال پر شده؛ انگار می دانست که قراره بره؛ قراره دیگه نباشه. اما حتما به این فکر نکرده بود که دلت برای همون لوس کردناش تنگ میشه؛ وقتی که نیست؛ وقتی که رفته. می دونم دلت برای اون موقع که از مدرسه می آمدی، تا از در می رسیدی می گفت:"سلام دختر با نمکم! بدو بیا یه بوس بده بابا."

و تو که می خواستی خودت رو بیشتر لوس کنی جواب می دادی:"نه، دست و صورتم رو بشورم بعد..."

و بابا ایوب هم که کم نمی گذاشت :"نه من همین طوری دوست دارم بدو بیا ببینم." دستای بزرگش رو باز می کرد مثل بال فرشته ها؛ و تو رو چنان در آغوشش می فشرد که انگار سالیان سال است که تو رو ندیده .

می دانم خیلی یادآوری اون موقع ها سخته . الان که نیست می دونم خیلی دلتنگی. ازش می پرسیدی بابایی چند تا بچه داری .جوابشو می دونستی ولی از شنیدن صد باره این جواب لذت می بردی. می گفت: یه بچه و دو تا پسر. وتو هم که می دونستی تو رو میگه قند تو دلت آب میشد. شیرینیشو هنوز حس می کنی . نه؟

آنقدر صبر کرد و حوصله کرد تا خودت فهمیدی سخته تا خودت به اونی که باید، رسیدی.

حتما یادته که چقدر صبوری می کرد، اون موقع که از جشن تولد دوستت آمده بودی پیله کرده بودی نوار می خوام ؛ لاک می خوام، دلم می خواد برقصم. وبابا ایوب بر خلاف خیلی از باباهای امروز و علی رغم میل باطنیش خیلی آروم صدات کرد :"برات می خرم دخترم! اما دو تا شرط داره . اول این که نمازت هیچ وقت دیر نشه و دوم اینکه هیچ نامحرمی دست لاک زده ات رو نبینه. هستی؟

"بله بابا جونم هستم" .

 بعد 2-3 روز با اون آهنگ ها بالا و پایین پریدی و خودت خسته شدی. انداختیشون اون طرف. شروع کردی به لاک زدن . قول داده بودی ؛ برای هر نماز به هر سختی که بود پاکشون می کردی و بعد از نماز دوباره از اول.

وقتی می خواستید بیرون برید بابا ایوب با صبوری تمام می ایستاد لاک ها رو کاملا پاک کنی ، بعد برید بیرون. بدون اینکه حتی یک کلمه حرفی بزنه. آنقدر صبر کرد و حوصله کرد تا خودت فهمیدی سخته تا خودت به اونی که باید، رسیدی.

شهید ایوب بلندی

کاش ما هم اینقدر صبور بودیم...

بابات خیلی صبور بود، خیلی صبور...درست مثل اسمش :ایوب.

روحش بزرگ بود و بلند بود و دست نیافتنی درست مثل فامیلیش : بلندی.

هدی عزیز منو ببخش که تو رو به یاد اون روزهای شیرینی انداختم که نقش اول اون روزها حالا دیگه در کنار تو نیست . برای ما که امروز از اون روزها دور شدیم و اون آدمها رو یادمون رفته لازم بود. منو ببخش...

شهید جانباز:ایوب بلندی

تولد:29آذر 1339

شهادت:4مهر1380

روحش شاد ، مرامش آموختنی ، راهش پر رهرو باد.


نویسنده:فاطمه شریعتمدار

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
واقعا معرکه بود 1شیرینی خاصی تو داستانش بود
من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 2/8/1390 - 2:12
ثریا مختاری
خیلی کتاب جالبی بود نمیتوانستم جلوی گریه ی خودم رو بگیرم افتخار میکنم که هموطن چنین اسطوره هایی هستم.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 31/2/1390 - 1:58
لیلی
اولش به مراسم خواستگاریشون کلی خندیدم ولی بعدش قلبمو گرفتم دستمو گریه کردم هیجا به اندازه ی اونجا که تو تیمارستان بودو شهلا میخواست یواشکی بره که نفهمه عذابم نداد وقتی صدا میکرد شهلا شهلا تورو خدا منو اینجا نذار!
ببخشیدا ولی بنیاد شهید کاش یه کاری واسه این جانباز میکرد اینا واسه خدا رفتن ادعایی هم نداشتن ولی حالا که به این حال و روز افتادن این رسمشه؟؟؟؟؟؟
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 29/9/1389 - 9:5
ناشناس
من هنوز تو شوك این كتابم
باورم نمیشه همچین ادم هایی بودن و از بینمون پر كشیدن و رفتن
دمت گرم اقا ایوب .التماس دعا دارم ازت
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 17/6/1389 - 22:47
ميثم رشيدي
اهل مطالعه بود و بیشتر کتابهای جنگی می خواند. اینک شوکران ۳ که شهید ایوب بلندی به روایت همسرش بود را از یکی گرفت تا بخواند. نیمه های شب به زور رسید به آخرین صفحه کتاب. از صفحه ۶۰ به بعد گریه امانش نمی داد. بعد از صفحه ۸۱ هم تا ۳ صبح گریه کرد...
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 21/2/1389 - 17:58
دوستدار شهدا
در باغ شهادت رانبندید
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 17/1/1389 - 12:30
mostafa
وقتی کتاب اینک شوکران 3 رو می خوندم اشک بود که برگه های کتاب رو نمناک می کرد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 4/9/1388 - 15:32
tm
من کتاب اینک شوکران شهید بلندی را خوانده بودم آدم واقعا باید از این شهیدا در س بگیره
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 10/6/1388 - 18:49
kazino_0111
برای شادی روح شهدا صلوات

پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 1/11/1387 - 23:14
neveshton
شهیدان زنده اند الله اکبر
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 1/11/1387 - 20:2
ناشناس
خیلی خوبه ...ممنون
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 1/11/1387 - 14:59
akizad61
بسم رب الشهدا و الصدیقین خیلی قشنگ وزیبا و تاثیر گذار بود. روحش شاد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 1/11/1387 - 9:47
BESTSYSTEM_60
برای شادی روح شهدا صلوات
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 30/10/1387 - 9:27
gha3dak3
خیلی قشنگ بود
....
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 29/10/1387 - 21:34
saeedbahale
قشنگ بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 29/10/1387 - 10:18
mahdi1971
روحش شاد.راهش پر رهرو باد.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 29/10/1387 - 8:54