راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • پخش اعلامیه در پادگان
    پخش اعلامیه در پادگان
    شاه كه رفت وضعيت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتي كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند . غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتيم كاغذ چهار تا شده اي را در محوطه ي يگان ديدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .
  • صیغه! اونم در شب عملیات
    صیغه! اونم در شب عملیات
    یکی دو روز بود که به این گردان آمده بودم و هنوز با بچه هایش صمیمی نشده بودم، خدمت سربازی رو انجام داده بودم، کردستان خدمت کرده بودم، اما بعد از سربازی نتونستم از جبهه دل بکنم بعد از یکی دو ماه بعد از اتمام سربازی دوباره، این بار داوطلب، به جبهه رفتم. به ج
  • بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد
    بالاخره ریش هاش رو کوتاه کرد
    شب چله را با بچه ها ، داخل سنگری که نزدیک پل مارد داشتیم ، شروع کرده بودیم که پرویز از راه رسید . همگی خوشحال شدیم . بعد از چاق سلامتی و احوا لپرسی گفتم : آقا پرویز تو که باید پس فردا میومدی ؟ ساک و وسایلش را زمین گذاشت و با چهره ای متبسم گفت : دلم
  • تعداد بازديد :
  • 4343
  • دوشنبه 5/12/1387
  • تاريخ :

رنگ جوهر، عطر دنیا

مناجات در جبهه

 

این عطر که شما استفاده کردید، در واقع همون دنیاست که خودش رو این طوری به شما عرضه و غالب کرد، شما تو تاریکی بوی خوب رو شنیدید و کیف کردید از این عطر، در حالی که باطنش کثیف بود و سیاه، توی شب دنیا هم همینطوری هست، آدم فکر می کنه دنیا بسیار لذیذ و لذت بخشه ولی در دلش جز سیاهی نیست.

شب جمعه بود، طبق روال هفته های گذشته با شور و حال عجیبی در تکاپو بودیم تا دعای کمیل را برگزار کنیم، هر کسی کار می کرد و وظیفه ای رو انجام می داد، یکی سنگر رو جارو می کرد. یکی دیگه کتاب ها رو دسته بندی می کرد و خلاصه از این جور کارها، خط آروم بود و چند وقتی بود که زیاد شلوغ و پلوغ نبود، من هم داشتم با علی گوشه سنگر صبحت می کردم، علی بچه ی تهران بود و خوش تیپ، تازه ازدواج کرده بود، 6 ماهی می شد، علی چند وقت بود که نگران به نظر می رسید و مضطرب. اونشب کلی حرف زدیم و من دلیل ناراحتی های علی رو ازش پرسیدم، با هزار اسرار بالاخره زبان باز کرد. می گفت که زیر بار مسئولیت رفته و یه دلش تهران پیش نامزدشه و یه دلش اینجاست. تصمیم گرفته بود برگرده تهران، البته ناحق هم نمی گفت 3 سالی بود که توی جبهه خدمت می کرد، ولی هر چی بود دیگه هوایی شده بود و فکر می کرد دِینَش رو ادا کرده و حالا نوبتی هم باشه نوبت خودشه و اهل و عیال. می گفت:

 «نمی دونم باید چه کار کنم، از یه طرف با جبهه انس گرفتم و عاشق اینجام. از طرفی خوب نامزدم ...، دلم می خواد بیشتر باهاش باشم» توی همین صحبت ها بودیم که مجتبی جارو به دست اومد سمت ما.

«هان، چیه، پچ پچ می کنید، غریبه ایم دیگه، مزاحم هستم برم، ...»

علی هیچی نگفت، من با خنده گفتم. علی آقا سرپل صراط گیر کردند و نمی دونند مهمون خانوم والده بشند یا در رکاب خدا روزی کسب کنند؟ مجتبی گفت: بابا، بی خیال فلسفی ملسفی نگو، درست بگو ببینم جریان چیه؟

گفتم: هیچی بابا، علی می گه می خوام جبهه رو ول کنم برم پیش نامزدم و زندگی ..، به انداره کافی خدمت کردیم. مجتبی که انگار کمی بهش برخورده بود گفت: علی آقا ، دنیا اینقدر با نمک بود و ما نمی دونستیم.

مجتبی یه لحظه مکثی کرد و گفت «علی تو بعد از کمیل تصمیم می گیری که بری یا بمونی، خلاص»

من و علی هم که منظور مجتبی رو نفهمیدیم دیگه موضوع رو ادامه ندادیم و رفتیم تا دعا شروع بشه.

مداح شروع کرد به خوندن، برق ها رو خاموش کردند، صدای ناله و گریه بچه ها سنگر رو گرفته بود، یه دفعه مجتبی بلند شد و یه شیشه عطر از جیبش درآورد و شروع کرد برای بچه ها عطر زدن. بچه ها هم عطر رو به دست می گرفتند و به سر و صورت می زدند، بوی خوبی فضای سنگر را گرفته بود و فضا حسابی خوش بو شده بود.

نماز

معلوم بود عطرش اصل اصله. دعا تمام شد، چراغ ها رو روشن کردن، ای داد بیداد،! همه ی سر و صورت ها سیاه شده بود. صورت هامون مثل صورت حاجی فیروز تو شب عید شده بود، همه از تعجب داشتند شاخ در می آوردند، یک دفعه دو زاری بچه ها افتاد و فهمیدند که کاره کار مجتبی ست.

توی شیشه عطر جوهر ریخته بود و با عطر مخلوط کرده بود و داده بود به بچه ها، توی تاریکی هم که کسی متوجه نبوده که این جوهره نه عطر، نمی شد هم بفهمی آخه بویی خیلی خوب و مطبوعی داشت درست مثل یه عطر مرغوب و خوب. بچه ها هم نامردی نکردند و بعد از دعا یه جشن پتوی پدر و مادر دار برای مجتبی گرفتند و تا جاداشت کتکش زدند، مجتبی بنده خدا هم گفت «بی انصاف ها حالا که کتکم زدید بزارید یه 2 دقیقه برم روی منبر 4 کلام صحبت کنم» مجتبی پتو رو کنار زد و با آخ و اوخ خودش رو جمع و جور کرد و شروع کرد به صحبت کردن، انصافاً هم چقدر زیبا صحبت کرد، مجتبی گفت:

 این عطر که شما استفاده کردید، در واقع همون دنیاست که خودش رو این طوری به شما عرضه و غالب کرد، شما تو تاریکی بوی خوب رو شنیدید و کیف کردید از این عطر، در حالی که باطنش کثیف بود و سیاه، توی شب دنیا هم همینطوری هست، آدم فکر می کنه دنیا بسیار لذیذ و لذت بخشه ولی در دلش جز سیاهی نیست و این سیاهی هم وقتی خودش رو بروز می ده که دیگه دیر شده و روز قیامت فرا رسید. و سیاهی بر صورتمون نقش بسته، پس برادرهای من حواسمون جمع باشد تا با بوی خوب دنیا توی سیاهیش غرق نشیم، درست می گم علی آقا...» علی هم که حسابی درس گرفته بود و حال کرده بود، سرش رو پایین انداخت و به نشانه تأیید سری تکان داد. علی بعد از اونشب ارادش محکم تر شد و استوار توی خط موند و جهادش رو ادامه داد.

«هر گونه برداشت بدون ذکر نام نویسنده و منبع ممنوع است»

این داستان اقتباس از خاطرات رزمندگان 8 سال دفاع مقدس است و شخصیت ها و اسم ها به صورت سلیقه ای انتخاب شده اند و حقیقی نیستند.

        

                                                                                میلادحیدری               

                                                                              هنر مردان خدا

                                                                    تنظیم برای تبیان: حسین رحمانی

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
zahra
با عرض سلام و خسته نباشید
خیلی آموزنده و جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 20/12/1387 - 1:30
ahora123
رفتند تا بمانند ماندیم تا بمیریم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 5/12/1387 - 16:0
Hewillcoming
با سلام.
بابا دیگه برداشت بدون ذکر نام منبع چیه ؟
بابا حالا این مطلب کوچیکو که نه می توان کتاب کرد و نه سیدی و نه فیلمش کرد.
هر کس بخواد این کارارو بکنه باید 100 دور مطلبو بچرخونه .
اجازه بدید فرهنگ جبهه ترویج پیدا کنه.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 5/12/1387 - 11:24
zohreh ghasemi
خوب بود. انتظار بهتری داشتم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 5/12/1387 - 8:25
zaer47
سلام خدایی خوب موقعی خوندم یاد شبهای حمله و دعای توسل به خیر یاد شبهای نقده و قرارگاه یاد شهدایی که با خون دفترعشق رو امضا کردند و ماهارو جاگذاشتن شاید هم خودمون جا موندیم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 5/12/1387 - 7:24