راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • از تبار لاله ها
    از تبار لاله ها
    هفتمین مین را که خنثی کردم و به دست صابر دادم ، سیخک را برداشتم و با عجله شروع به سیخک زدن زمین کردم .هنوز یک متر پیشروی نکرده بودیم که دستی از پشت شانه ام را نوازش کرد و گفت : خسته نباشی برادر . با تعجب سر برگرداندم ، در تاریکی مطلق شب نمی شد او را
  • نافله
    نافله
    هر وقت از كوچه پشت باغ عبور می‌كردم، خدا خدا می‌كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبیند، چون برای سؤال‌های تكراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینكه شرمنده‌اش نشوم و وعده‌های بی‌مورد به او ندهم سعی می‌كردم راه طولانی‌تری را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور
  • لیلی ام را برده اند
    لیلی ام را برده اند
    امروز چقدر كم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها كرده ا ی و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نكند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به كلاسش
  • تعداد بازديد :
  • 5161
  • پنج شنبه 18/7/1387
  • تاريخ :

ليلا، عسل بابا

اعزام رزمندگان به جبهه و لحظات وداع

محمد در حاليکه لباس نظامي اش را مي پوشد و ساک جبهه اش را مي بندد نگاهي از روي مهر به تو مي اندازد و زير لب چيزي مي گويد .

براي اينکه زمزمه زير لبش را بداني مي پرسي .

-محمد ، چيزي گفتي ؟!

- نه مي گم از اينکه اين دفعه هم نتونستم يه دکتر درست و حسابي ببرمت ، شرمنده ام . مي ترسم قول مرخصي بعدي رو بدم ولي بازم نتونم .

- خيالت راحت باشه ، من چيزيم نيست . تو مواظب خودت باش .

- نسرين ، ميگم کاش مي شد يه سر به مدرسه ليلا مي زديم تا يک بار ديگه اونو ببينم .

- نه محمد ، ليلا صبح که فهميد مي خواي بري ،  با چشمهاي اشکي و پف کرده فرستادمش ، اگه الان دوباره تو رو ببينه ، ديگه نمي تونم آرومش کنم . بهتره بري .

از چشمهاي محمد پيداست که راضي نشده است ولي حرفت را گوش مي کند . ساکش را بر مي دارد پوتين هايش را مي پوشد و آماده رفتن مي شود .

با وجود اينکه دلت نمي خواهد از او جدا شوي ، کاسه اي آب بر مي داري ، قرآني به دست مي گيري و او را از زير قرآن مي گذراني ،بعد هم کاسه آب را پشت سرش خالي مي کني و زير لب آيت الکرسي مي خواني . در حاليکه لبهايت با لرزش آيه را زمزمه مي کند و قطره اي اشک درازاي صورتت را مي پيمايد ، با نگاهت او را تا آخر کوچه بدرقه مي کني .

دمق و ناراحت به خانه بر مي گردي ، به آشپز خانه مي روي تا با پختن نهاري دو نفره سر گرم شوي  ولي غصه روي دلت سنگيني مي کند . با خودت مي گويي :

- هميشه همين طوره ، تا يک هفته بعد از رفتن محمد ، من و ليلا ناراحتيم . بعد يواش يواش عادت مي کنيم .

يخچال را که براي برداشتن گوشت باز مي کني چشمت به کتلتهايي مي افتد که براي نهار محمد سرخ کرده بودي . با عجله نايلون کتلتها را بر مي داري ، چادرت را مي پوشي و از خانه بيرون مي زني .

مسير کوچه تا خيابان را نمي داني چطور مي گذراني.

 به خيابان که مي رسي مثل کسي که اتفاقي برايش افتاده باشد ، جلوي يک تاکسي را سد مي کني و بي درنگ سوار مي شوي .

- آقا تو رو خدا مسافر سوار نکنيد ، من همه ي کرايه را ميدم  . بريد طرف ترمينال . بايد به اتوبوس ساعت  يازده اهواز برسم .

لحظه ي وداع با پدر

راننده به ساعتش نگاه مي کند سري تکان مي دهد و راه مي افتد .

از تاکسي که پياده مي شوي ، به طرف تعاوني شماره پانزده مي روي.

اتوبوس روي سکوي شماره هشت در حال حرکت است .

با اشاره دست اتوبوس را متوقف مي کني و با دستپاچگي به راننده مي گويي:

- آقا ببخشد لطفا محمد حيدري را صدا کنيد .

محمد پياده مي شود با چهره اي متعجب نگاهت مي کند و مي گويد :

- چيزي شده ؟!

نايلون غذا را به او نشان مي دهي . او لبخند مي زند و تو از اينکه بار ديگر توانستي محمد را ببيني خوشحالي .

- وقتي خواب بودي يه خورده غذا برا ظهرت آماده کردم. ببخشيد فراموشم شد .

نگاه پر از مهر و عاطفه اش را به صورتت مي پاشاند و با تبسمي وداع مي کند .

قطره اي اشک از گودي بغل گونه ات سرازير مي شود و به زير چانه ات مي غلتد . با پهناي انگشت نشانه اشک را از زير چانه پاک مي کني و تصميم مي گيري بروي و ليلا را از مدرسه با خود ببري ، شايد کمي تسلاي خاطر پيدا کني .

به چها راه حافظ که مي رسي آژير قرمز نواخته مي شود و ضد هوايي ها شروع به تير اندازي مي کنند .

هر کس به طرفي مي دود و دنبال پناهگاهي مي گردد . با سرعت به طرف زير زمين مسجد اميرالمومنين (ع) مي روي . آنجا تعداي زن و مرد پناه گرفته اند .

پله ها را که پشت سر مي گذاري صداي دو انفجار بزرگ را مي شنوي . جيغ و فرياد مردم هم چاشني انفجارات مي شود و سپس انفجاري شديد تر از دو انفجار قبل . صداي ضد هوايي ها لحظه اي قطع نمي شود .

پس از اينکه سرو صداها کمي فروکش مي کند ، مردم وحشت زده بيرون مي ريزند . هر کس چيزي مي گويد . مردي خاکهايي که آسمان را پوشانده با دست نشان مي دهد و مي گويد :

- احتمالا اطراف خيابان رودکي بمباران شده باشد .

سرت گيج مي رود . ضربان قلبت تند مي شود . عرق سردي تمام بدنت را خيس مي کند . نام مبارک باب الحوائج را به زبان مي آوري و به زمين مي افتي .

دو نفر از خانمها به طرفت مي آيند و براي اينکه حالت خوب شود روي صورتت آب مي پاشند .

چشمهايت را که باز مي کني از جمعيت خبري نيست .

مي خواهي بلند شوي خانمي که سرت را روي زانويش گذاشته آرامت مي کند و مي گويد :

- چرا اينقدر ترسيدي ؟ ! چيزي نشده خانم .

لحظه ي وداع

آهسته بلند مي شوي و از آن خانم با صداي ضعيفي تشکر مي کني . دلت تاب ايستادن ندارد . مي خواهي به طرف خيابان رودکي جايي که ليلا درس مي خواند بروي  اما زانوهايت شل شده و با هر قدم که بر مي داري به زمين مي خوري . همان خانم به طرفت مي آيد و مي گويد :

- شما اصلا حالتان خوب نيست بهتره به خونه بريد .

- نه خانم من روزهاي عادي هم همينطورم . تو رو خدا بگيد کجا رو زدن ؟!

- نمي دونم . مردم که به طرف رودکي مي رن .

نمي تواني طاقت بياوري با عجله بلند مي شوي ، چادرت را درست مي کني و راه مي افتي .

به ميدان صفا که مي رسي ، مسير منتهي به  رودکي را بسته اند . با حالتي دگر گون از آقايي مي پرسي :

- آقا بمبها کجا خوردن ؟!

- مدرسه ي استثنايي ها رو زدن .

دنيا روي سرت چرخ مي خورد . چند بار كلمه ليلا را تكرار مي كني. پاهايت جرات حركت به جلو را ندارند . تمام قوايت تحليل رفته . آمبولانسهايي كه با شتاب به محل حادثه مي روند وحشتت را دو چندان مي كند .

با وجوديکه پاهايت همراهيت نمي کنند بدون توجه به هشدار کساني که خيابان را بسته اند و کار امداد را انجام مي دهند به جلو مي روي .

تمام ديوارها ترک برداشته و شيشه ها فرو ريخته است . کرکره مغازه ها از جا کنده و لوازم دکانها روي سنگفرش پياده روها ريخته است .

هر چه جلو تر مي روي خرابي ها بيشتر است و جمعيت هم با سر و صورت خاکي آشفته تر به نظر مي رسند . عده اي گريه مي کنند . زنها به سر و صورتشان مي زنند و نوحه سرايي مي کنند . عدهاي با بيل و کلنگ جنازه هايي را که زير آوارها مانده اند بيرون مي کشند . آقايي جلو مي آيد و مانع حرکتت به جلو مي شود .

- خانم لطف کنيد برگرديد . شما کار کمک رساني را کند مي کنيد . بعضي از بچه مجروح شدن و ما بايد آنها را سر يعا به بيمارستانها برسانيم .

نگاهت را به جلو مي اندازي خبري از دبستان استثنايي ها نيست ديوارها تماما فرو ريخته . آه و فرياد مردم يک لحظه قطع نمي شود برعکس خودت که هيچ نمي گويي.

به انتهاي خيابان که مي رسي در محوطه اي باز دختران و پسران دانش آموزي را مي بيني که همگي روي آسفالت کنده شده ي خيابان دراز کشيده و انگار همگي در حال مطالعه اند .

در ميان جمعيتي که لحظه اي آرام و قرار ندارند خانمي را که سرو وضع خاکي و خون آلودي دارد مي شناسي ، نگاهتان که به هم گره مي خورد با آشفتگي به طرفت مي آيد دستان خون آلودش را به سرش مي زند و مي گويد :

- خدا صبرت دهد .

با شنيدن اين جمله ديگر چيزي نمي فهمي . نفست به شماره مي افتد . زانوهايت شل مي شود و دوباره غش مي کني .

نويسنده: احمد يوسفي

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
milad tavakoli
من با اجازه شما این مطلب را در وبلاگم گذاشتم . البته با ذکر منبع
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 13/11/1389 - 22:55
معین
لعنت خدا بر روح حقیر صدام و اهل بیتش ...
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 24/9/1389 - 22:58
ناشناس
درود خدا برصابران راهش
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 29/8/1388 - 22:42
هاتف
سلام به شیر زنان قهرمان
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 19/11/1387 - 18:5
diba niyazy
بغضم را تا پایان داستان نتوانستم نگه دارم تركید و بمبی شد بر سر همه دشمنان اسلام
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 26/10/1387 - 0:19
mmibiology
خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیر جهانش خویش بنوشت
مصرعی از اقبال لاهوری
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 26/9/1387 - 19:43
ayaran
درود و سلام به کسانی که همه چیزشونو فدای مملکتشون میکنن
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 27/7/1387 - 8:7
امیر
با عرض سلام و خسته نباشید به شما عزیزان واقعا برخی جوانان که الان دارن خیلی راحت پاهاشون رو رو خون شهدا میزارن کدومشون میتونن یه ذره از این حالات رو درک کنن اون کسایی که خونه زندگی خانواده همسر پدر مادر عشق و همه چیزشون رو دادن که ایران همیشه آزاد باشه مگه نمیتونستن بی خیال باشن اون جوانی که خودش رو بازیچه قرار داده هر روز یه لباس میپوشه بدونه و بفهمه که اگر اون کسایی که مثل اون جوان بودن نمی رفتن معلوم نبود الان چه بلایی سر خودش و عزیزانش اومده بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 24/7/1387 - 10:19
ناشناس
فقط سکوت
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 22/7/1387 - 2:6
نرگس دهقانیان
در این هشت سال جنگ بر این دسته افراد چه گذشت هیچ کس نمی داند..
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 21/7/1387 - 14:54
راضیه مقدسی
درود و سلام به شیرزنان ایران که همراه همسرانشان جانفشانی کردند
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 20/7/1387 - 23:37
mohosin
خیلی زیبا بود
از رزمندگان اسلام تحت عنوان
داستانهای کوتاه از زندگی مردان بزرگ بگذارید ممنون می شویم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 20/7/1387 - 17:8
رضا *
سلام تا کسی نبوده باشد و ندیده باشد و در عین حال درک کرده باشد هرگز نمی تواند میزان قبولی را تعیین کند. ما همش از رفتگان می گوییم ایکاش از دل مانده ها هم کسی می نوشت
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 20/7/1387 - 11:40
علي اكبر ايزدي
خیلی خوب بود و تاثرانگیز. واقعی بود؟
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 20/7/1387 - 9:34
yasnaz
چه غمناك و تلخ!!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 20/7/1387 - 7:45