راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • بهنام محمدی، شهید 12 ساله
    بهنام محمدی، شهید 12 ساله
    امروز روز شهادت نوجوان 13-12 ساله‌ای است که به گفته سید صالح موسوی هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشش می‌انداخت نوک اسلحه روی زمین ساییده می‌شد. بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله‌ای است که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول ...
  • من یک خمینی را کشتم
    من یک خمینی را کشتم
    . کماندوهای دشمن به سراغ شیخ می‌روند. شیخ شروع به پند و نصیحت می‌کند، اما آنها با دیدن عمامه بر سر او، وحشیانه به جانش افتاده، او را به وضع فجیعی به شهادت می‌رسانند. در این هنگام یکی از افراد دشمن وحشیانه به عربی نعره می‌کشد که: «من یک خمینی را کشتم!
  • کروات به جای کمربند
    کروات به جای کمربند
    مهدی برای نگه‌داشتن شلوار نه کمربندی پیدا می‌کند و نه وسیله مناسب دیگری. پس ناچار می‌شود با کراواتی قرمزرنگ که جزء لباس‌های اهدایی است، کمر شلوار را به دور کمرش ببندد. رنگ درخشان و سفید شلوار در تاریکی شب از فاصله یک فرسخی پیدا است. هنگام حرکت، مهدی کوله‌
  • تعداد بازديد :
  • 15027
  • پنج شنبه 25/7/1387
  • تاريخ :

تا زن نگیری، به بهشت نمی ری!!

شهید بهنام محمدی

« پسر جان , علامه دهر , برادر مکلف , برادری که تکلیف شرعی به گردن داری . چه طور   نمی دونی , آدم مجرد که به سن تکلیف رسیده باشد , اما زن نگرفته باشد , ایمانش کامل نیست . نصفه است , نه ؟ اگر هم کشته شود – ولو در میدان جنگ , در وسط میدان – شهید حساب می شود , اما به بهشت نمی رود , نه ؟ ببینم این را شنیده بودی , دیدی هنوز بچه ای ؟ »

این خاطره مربوط به دو سه روز قبل از شهادت بهنام محمدی 12 ساله است .

بهنام برای گرفتن یک تکه نان به سوی آشپزخانه می رود . آشپزخانه بخشی از محوطه حیاط مسجد است که با برزنت جدا شده . خواهران برای تهیه غذا , از اذان صبح تا پاسی از شب رفته زحمت می کشند . بهنام دو سه بار یا الله می گوید . احترام از فروغ می پرسد :

« کیه ؟ » فروغ سر می گرداند , نگاه می کند . می گوید : « کسی نیست , آقا بهنام است »

-« خواهرها حجابتان را رعایت کنید , یا الله .»

احترام به فروغ چشمک می زند . با صدای بلند بهنام را صدا می کند .

-« بهنام جان , تویی ؟ بیا داخل , تو که نا محرم نیستی »

-« آره مثل بچه من می مانی »

بهنام عصبانی می شود . او که از کله صبح , از وقت اذان صبح , کلافه است جوش می آورد . از آستانه آشپزخانه بر می گردد . بچه ها آماده می شوند تا به مقابله با دشمن بروند . بهنام از دیدن این صحنه طاقتش طاق می شود . مهدی رفیعی را می بیند . با دلخوری و ناراحتی از خواهرها گله می کند . مهدی رفیعی علاقه زیادی به بهنام دارد . گاه سر به سرش می گذارد . جوش و خروش بهنام , قد بودن و غرورش را دوست دارد . با شنیدن حرفهای بهنام , چهره به هم می کشد . سر بهنام پایین است و نگاه به زمین دارد . مهدی به سید صالح چشمکی می زند تا سید مطمئن باشد که قصد شوخی دارد. رابطه برادرانه و صمیمانه سید صالح و بهنام , شهره خاص و عام است . بهنام با تمام غرور و قدی اش , در برابر سید صالح موسوی که صمیمانه صالی صدایش می زند آرام است و حرف شنو . مهدی با لحنی جدی می گوید :

-« درست می گویند , نه ؟ تو هنوز دهنت بوی شیر می ده . لابد پیش خودت خیال می کنی مرد شدی , نه ؟ اصلا اینجا چه کار می کنی ؟ نمی گی یک وقت ممکن است نا غافل کشته شوی ؟ »

سید صالح موسوی

« اولا همه چیز سرم می شود و می فهمم . ثانیا بچه تو قنداق است . ثالثا خودم می دانم نامحرم هستم . اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنم معصیت دارد . تکلیف شرعی است و واجب . آخرش هم میخوام شهید بشوم . آرزو دارم تا به شهادت برسم . مثل خیلی از بچه ها , مثل پرویز عرب ... »

بهنام جا می خورد . اصلا توقع چنین برخوردی را نداشت . در تمام مدتی که در خرمشهر مانده است , هیچ کس از گل نازک تر نگفته بودش . نگاه از زمین می کند و به مهدی نگاه می کند , تا شاید اثری از شوخی ببیند . نمی بیند . یاری خواهانه به صالی نگاه می کند . با آن چشمهای معصوم , یا به قول بهروز مرادی , چشمهای بهشتی . سید طاقت نمی آورد . نگاه می دزدد. بهنام , بهت زده تصمیم می گیرد , خودش جواب مهدی رفیعی را  بدهد . با صدایی که مثل همیشه بلند و محکم نبود می گوید :

-« اولا همه چیز سرم می شود و می فهمم . ثانیا بچه تو قنداق است . ثالثا خودم می دانم نامحرم هستم . اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنم معصیت دارد . تکلیف شرعی است و واجب . آخرش هم میخوام شهید بشوم . آرزو دارم تا به شهادت برسم . مثل خیلی از بچه ها , مثل پرویز عرب ... »

مهدی نمی گذارد اسامی شهدا را ردیف کند . به سختی خنده اش را فرو می دهد . با همان لحن جدی ادامه می دهد :

-« چی بشی ؟ شهید ؟ لابد توقع داری فوری بری بهشت , نه ؟ آقا را باش , بزک نمیر بهار می آد خربزه با یک چیز دیگر می آد . اگر به این نیت این جا ماندی , همین حالا راهت را بگیر برو اهواز , برو پیش خانوادت »

« چرا ؟ مگر من چی کم دارم ؟ بیشتر بچه هایی که شهید شدند را می شناختم . مثل خودم بودند ... »

 

-« پسر جان , علامه دهر , برادر مکلف , برادری که تکلیف شرعی به گردن داری . چه طور   نمی دونی که آدم عزب , آدم مجرد که به سن تکلیف رسیده باشد , اما زن نگرفته باشد , ایمانش کامل نیست . نصفه است , نه ؟ اگر هم کشته شود – ولو در میدان جنگ , در وسط میدان – شهید حساب می شود , اما به بهشت نمی رود , نه ؟ ببینم این را شنیده بودی , دیدی هنوز بچه ای ؟ »        

شهید بهنام محمدی

                                                                              

بهنام نوجوان , بهنام سیزده – چهارده ساله , مثل یک خانه قدیمی و کلنگی فرو میریزد . از شدت خشم و ناراحتی , چشمانش گشاد شده بود و می درخشید .  چند لحظه مردد و بلا تکلیف درجا می ماند . حتی به صالی هم نگاه نمی کند . اشک هایش لب پر  می زند . از جا بلند می شود و می دود. امیر دم در مسجد ایستاده بود دست می اندازد تا کتف بهنام را بگیرد . می خواست نگهش دارد و آرامش کند . بهنام یک گلوله آتش است . با خشونت شانه اش را از پنجه امیر بیرون می کشد و می دود . مهدی اصلا توقع چنین عکس العملی را نداشت . قبلا هم سر به سرش گذاشته بود . اما هرگز تا این حد ناراحت نشده بود . ناراحت می شود . برای توضیح , ابتدا امیر را نگاه می کند . چهره امیر مثل همیشه آرام و باز است . با لبخند شانه بالا می اندازد . مهدی رو به سید صالح می کند . چهره سید برافروخته و غمگین است .

-« سید به جدت نمی خواستم این قدر ناراحتش کنم , بیا باهم بریم سراغش از دلش  در بیاریم . »

سید صالح می گوید : فایده نداره . باید چند ساعتی بگذره تا کمی آروم بشه . اون وقت میشه باهاش حرف زد . شما خودت را ناراحت نکن . راستش از دست من دلخوره , نه از شما و آبجی فروغ و احترام .

 «چه طور ؟ »

والله چه عرض کنم ؟ چون همه می دونید حرفش چیه و چی می خواد ؟ امروز از کله صبح گیر داده , قسم و آیه که من را هم با خودتان ببرید . می خواهم من هم با عرقی ها بجنگم . این شهر که همه اش مال شما نیست . ما هم سهم داریم . هر چی توضیح دادم , دلیل آوردم , نشد . مرغ یک پا داره . از همان ساعت حسابی دلخور بود . دنبال بهونه می گشت با کسی جرو بحث کنه .

منبع : کتاب سرو نخلستان  

 

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
خیلی خوب بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 2/11/1389 - 15:34
بهزاد
مردان بی ریا
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 15/8/1389 - 19:29
مردان بی ادعا
کجایند مردان بی ادعا...
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 19/7/1389 - 16:9
ناشناس
عالی است
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 26/4/1388 - 16:52
morteza mobini
نباشد از شهیدان دور گردیم به ذلت رهسپار گور گردیم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 12/2/1388 - 20:33
بهنام محمدی
خوب بود
در زندگی سعی کنیم حرص و طمع وارد زندگی تون نشه زیرا
سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند غافل از واهمه روز حسابت نکند ای که دم می زنی از نوکری کوی حسین آنچنان باش که ارباب جوابت نکند
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 8/12/1387 - 16:53
مصطفی معصومیان
اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک انشاءالله زنده نگه داشن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.علی مدد.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 14/11/1387 - 23:19
شعیب آواره
سلام بر گلهای خوشبوی بهشتی. آنان که ره صد ساله را یک شبه رفتند. پیش از عشق مجازی به عشق واقعی رسیدند. از هفت شهر عشق و هفت خم هفت کوچه های آن به یک اشاره گذشتند. آنان که زود صیقل خوردند، ناب شدند، صاف شدند، ذوب شدند، به هشیاری کامل رسیدند، با تمام وجود شهود و حضور شدند، پیغام دوست را از زبان نسیم شنیدند،ترانه عاشقی را از آوای بلبل چشیدند، سبکبال و صمیمانه پر کشیدند و به دیدار دوست رفتند. ما ماندیم و خواسته های کودکانه، دلگرم و سر خوش به بازی روزگار، غافل از هدف آفرینشمان، ره گم کرده و راه نایافته، آواره و در به در، حیران و سر گردان، غرق زندگی، دریغ و درد که زندگیمان مصیبت است و مردنمان ماتم، بین مردن و زیستن معلق و وامانده، بارمان چنان سنگین است که نه روی رفتن داریم و نه امید ماندن، ماندنمان بر سنگینی بارمان بیفزاید و رفتنمان از ترس عذاب با وحشت همراه، وای بر ما که نه پای رفتن داریم و نه روی ماندن، دوستان اگر چاره ای برای این وامانده در به در می دانید از راه نمودن دریغ نکنید؟ چنان آه سرد از نهاد ناآرامم بر آمد که حسرت همه تاریخ بر دلم ماند، گویا ناکامی همه تاریخ را من سبب شده ام، ای کامروایان مرا در راه کامروایی یاری کنید، شاید از دشت حیرت به مرغزار و ماوای روشن ضمیران در آیم. هیهات و هیهات؟!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 7/9/1387 - 0:44
shahla modarresi
خسته نباشین

فقط میتونم بگم همه كبوترهای عاشق بودند و
بی ادعا نكردند هرگز به هم ظلم روا
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 15/8/1387 - 15:43
taha
خدا كنه اون دنیا شرمندشون نباشیم.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 14/8/1387 - 8:13
sharooo
شهیدان زنده اند الله اکبر
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 8/8/1387 - 9:59
بنيامين مرادي
روحش شاد- پدرم خیلی از اون روزا تعریف می كنه- هر چند فیلم هاشون رو هم میبینیم اما باورش سخته كه آدمایی تا این حد از خودگذشته اونم یه پسر بچه 12 - 13 ساله
امیدوارم ما هم بتونیم مثل اونا باشیم
یاد همشون گرامی باد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 5/8/1387 - 12:1
محمد محمدیان
اینها چی بودند؟
بشر بودند؟
چی بودند؟
فرشته بودند؟
متشکرم از شما تبیانیها ک ما رو به خودمون میارید به تفکر وا میدارید
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 3/8/1387 - 20:23
ناشناس
بله اگر این شهدا زنده بودند هنوز مجرد مانده بودند با این خرج و مخارج عزیز من
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 2/8/1387 - 19:35
shabgard tanha
کاشکی یادشان همیشه زنده بود؟
ولیکن افسوس.......؟
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 2/8/1387 - 15:34
yaghut67
خیلی سخته آدم بخواد با این سن وسال کم از تمام علایق وآرزوهاودلبستگی هاش مثل پدر ومادرش بگذره وخودش رو در آغوش خدا قرار بده .ای کاش خدا یه همچین ایمانی هم به من بده...
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 1/8/1387 - 21:55
saba
خوبه هرازگاهی یکی این مطالبو به رخمون بکشونه تا شاید برای چند لحظه هر چند کوتاه از لاک غفلت به ظاهر متجددانه امروزیمون بیام بیرون.خسته نباشید.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 1/8/1387 - 10:27
mahdi 313
خیلی ها به بهشت نمیرن ما هم روش
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 1/8/1387 - 9:57
یادگاد شهید محمدی
یادشان بخیر
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 30/7/1387 - 9:55
gholam121
عالی عالی عالی بود.
از شما بسیار ممنونم که ما را بیاد شیر مردان می اندازید.
نمی دانم چه بنویسم که در خور این عزیزان باشد با شنیدن این خاطره بغض گلوم را گرفته و بیاد شهداء محلمون می افتم.
زنده نگه داشتن یاد شهداء کمتر از شهادت نیست.
متشکرم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 29/7/1387 - 21:31
حميد
خوب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 29/7/1387 - 16:19
ناشناس
امیدوارم فرهنگ جبهه درجامعه مابه فراموشی سپرده نشود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 29/7/1387 - 13:6
حسين
اللهم ارزقنا خلوص النیه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 29/7/1387 - 11:23
امير ميانجي
عالی است .یادشان بخیر و نامشان بلند برتارك این سرزمین باد.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 28/7/1387 - 11:40
hamid00
خیلی تاثیر گذار بود .
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 28/7/1387 - 9:50
بنده خدا
ماشاالله به غیرت کودکان کربلا دردنیا
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 27/7/1387 - 17:55
hasan1343
سپاسگزار
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 26/7/1387 - 23:52
bennaz
من تحت تاثیر قرار گرفتم ... بسیار عالی بود.
با تشکر فراوان.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 26/7/1387 - 0:37