راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • چند خاطره از حال و هوای سقوط خرمشهر
    چند خاطره از حال و هوای سقوط خرمشهر
    اکثریت قریب به اتفاق بچه‌هایی که در خرمشهر می‌جنگیدند حتی آموزش نظامی ندیده بودند و نمی‌داشتند تفنگ چیه. همین امر گاه‌گاه صحنه‌های مضحکی را وجود می‌آورد که به چند تای آن اشاره می‌کنم: یادمه، یکی از بچه‌ها آرپی‌جی را روی شکمش گذاشته بود و می‌خواست شلیک کن
  • به هر قیمتی شده ازت محافظت می کنم
    به هر قیمتی شده ازت محافظت می کنم
    فوراً از دوستان قمی خداحافظی کردم و بلافاصله سوار قطار شدم و به هر ترتیبی بود به طرف خرمشهر حرکت کردم. در قطار هم چند جوان خرمشهری را دیدم که برای دفاع از شهرستان به آنجا برمی‌گشتند. به خرمشهر که رسیدم صحنه‌هایی را دیدم که بسیار دردناک و وحشتناک بود. هرج
  • من یک خمینی را کشتم
    من یک خمینی را کشتم
    . کماندوهای دشمن به سراغ شیخ می‌روند. شیخ شروع به پند و نصیحت می‌کند، اما آنها با دیدن عمامه بر سر او، وحشیانه به جانش افتاده، او را به وضع فجیعی به شهادت می‌رسانند. در این هنگام یکی از افراد دشمن وحشیانه به عربی نعره می‌کشد که: «من یک خمینی را کشتم!
  • تعداد بازديد :
  • 2226
  • پنج شنبه 25/7/1387
  • تاريخ :

کروات به جای کمربند!

مدافعان خرمشهر

مجموعه روایت های سقوط خرمشهر

هنگامی که گروهی از مدافعان در تاریک و روشن صبح به سوی محورهای درگیری به راه می‌افتند، هیبت عجیب مهدی رفیعی، ابتدا توجه امیر و بعد توجه دیگران را جلب می‌کند و باعث خنده و شوخی بچه‌ها می‌شود. خنده‌های شاد و از ته دل طولانی و پر طنین. مهدی پس از حضور چندین روزه در درگیری‌های متعدد، شلوارش کثیف و پاره و خونین می‌شود و ناچار به تعویض می‌گردد. تنها شلواری که اندازه‌اش به اندازه مهدی نزدیک است، شلواری است سفید رنگ و براق با دورکمر گشاد. مهدی برای نگه‌داشتن شلوار نه کمربندی پیدا می‌کند و نه وسیله مناسب دیگری. پس ناچار می‌شود با کراواتی قرمزرنگ که جزء لباس‌های اهدایی است، کمر شلوار را به دور کمرش ببندد. رنگ درخشان و سفید شلوار در تاریکی شب از فاصله یک فرسخی پیدا است. هنگام حرکت، مهدی کوله‌پشتی مخصوص گلوله‌های آرپی‌جی را با چندین گلوله آرپی‌جی پر می‌کنند و به کول می‌کشد. تفنگ ژ-3‌اش را به قلاب شمایل وصل می‌کند و چند خشاب قشنگ را زیر کراواتی که به جای کمربند بسته جا می‌دهد. با یک دست بی‌سیم و با دست دیگر، یک قبضه آرپی‌جی برمی‌دارد. هنوز از دل پیچه و اسهال شدید به خاطر خوردن آب‌آلوده خلاص نشده‌اند. مهدی آفتابه‌ای پلاستیکی را بالای کوله و به سر یکی از گلوله‌های آر‌پی‌جی گیر می‌دهد و با همین هیبت و شکل و شمایل پیشاپیش بچه‌ها حرکت می‌کند. امیر با دیدن ظاهری وی به خنده می‌افتد و هر چه می‌کوشد نمی‌تواند از خندیدن خودداری کند. غش و رسیه  رفتن امیر کم‌کم توجه بیشتر را جلب و آنها نیز با دیدن هیبت مهدی به خنده می‌افتند. بچه‌ها تا رسیدن به محور درگیری می‌خندند. انگار نه انگار به میدان جنگ نابرابر و خونین رهسپارند.

منبع:کتاب نخلستان سرو


مطالب بعدی روز شمار سقوط خرمشهر:

شنبه 27/7/87: خرمشهر را سریعاً ترک کنید

یک شنبه: 28/5/87: عاشق بهنام بودم

یک شنبه: 28/5/87: تا زن نگیری به بهشت نمی ری

و مطالب دیگر تا روز 4 آبان، روز از دست رفتن عروس شهر های جنوب

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
hamedzar
با مزه بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 4/8/1387 - 0:7
بنده خدا
به این می گن لبخند های خاکی ...
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 27/7/1387 - 17:47