راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • حاجي مهياري از گردان حبيب
    حاجي مهياري از گردان حبيب
    از عمليات برگشته بوديم و جاي سالم در لباس هايمان نبود. يا تركش آستينمان را جر داده بود يا موج انفجار لباسمان را پوكانده بود و يا بر اثر گير كردن به سيم خاردار و موانع ايذايي دشمن جرواجر شده بود
  • عملیات مورچه های کم‌خون
    عملیات مورچه های کم‌خون
    ناهارمان را خورده بوديم و سه نفري توي سنگر لم داده بوديم. گاه‌گاهي صداي خمپاره‌اي از دور به گوش مي‌رسيد و اگر محل انفجار نزديک‌تر بود، سقف سنگر تکانکي مي‌خورد. يونس روي سرش چفيه خيسي انداخته، به پشت خوابيده بود
  • الهی دستتان بشکند گردن صدام را...
    الهی دستتان بشکند گردن صدام را...
    وسط‌های حرفش به یکباره با صدای بلند گفت: «آی بسیجی‌ها!» همه گوش‌ها تیز شد که چه می‌خواهد بگوید. ادامه داد: «الهی دستتان بشکند
  • تعداد بازديد :
  • 1659
  • سه شنبه 11/5/1390
  • تاريخ :

تو که قرار نبود شهید بشی!


 کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال‌های مسخره و الکی. مثلاً می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟».


تو که قرار نبود شهید شی!

کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال‌های مسخره و الکی. مثلاً می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟».

عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم».

دیدم بد هم نمی‌گویند! خلاصه همین‌طوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده‌ایم و همه‌مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!

فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.

گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟».

یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید شی».

دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟».

یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!

در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعاً گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه‌ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.

 «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم».

دیدم بد هم نمی‌گویند! خلاصه همین‌طوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده‌ایم و همه‌مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند

این بندگان خدا که فکر می‌کردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!

در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.».

رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!».

بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این بچه ها از حال رفتند!

ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.

.فرق بی سیم‌ها.                                          

روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: «مو وَر گویم؟».

با خنده بهش گفتم: «وَر گو. ».

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.».

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.

 بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع:تابناک

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
mae174
عالی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 5/7/1390 - 18:18
pooyaandish
به ایت میگن طنز حلال
دستتون درد نكنه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 14/5/1390 - 16:39
سمیه
خیلی باحال بود منکه واقعاخندیدم
خداروح همشون روشاد کنه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 12/5/1390 - 0:0
namnambaro
مطلبش خیلی جالب بود.
با تشکر.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 11/5/1390 - 17:36