ارمیا
ارمیا دنبال جایی برای نماز خواندن می گشت. بیرون جاده درخت ها آنچنان به هم نزدیک بودند که جایی برای نماز خواندن پیدا نمی شد به دور و برش نگاه کرد. نگاهش روی جاده متوقف شد.
جای چرخ ها در دو طرف جاده آب جمع شده بود اما برای بر آمدگی وسط جاده ، که خشک بود و به نظر می آمد رو به قبله است برای نماز جای مناسبی بود. با اینکه نسبت به سفر و لوازم آن بسیار بی توجه بود اما قطب نما را فراموش نکرده بود . ساک را که به شانه اش آویخته بود بر زمین گذاشت قطب نما را بیرون آورد. روی زمین گذاشت . جهت قبله موازی با جاده بود . به سمت سراشیبی روی برآمدگی جاده ایستاده بود .
جای چرخ ها در دو طرف جاده آب جمع شده بود اما برای بر آمدگی وسط جاده ، که خشک بود و به نظر می آمد رو به قبله است برای نماز جای مناسبی بود. با اینکه نسبت به سفر و لوازم آن بسیار بی توجه بود اما قطب نما را فراموش نکرده بود .
سنگ صافی برداشت و آن رادر جوی آب شست. سنگ را روی بر آمدگی وسط جاده گذاشت کفش ها را کند و ایستاد . اقامه را گفت و قامت بست . هنوز مشغول خواندن حمد بود که صدای خفه ای از یک موتور دیزلی به گوشش رسید . اول خواست نشنیده بگیرد و نمازش را با همان سرعت سابق ادامه دهد اما صدا هر لحظه نزدیک تر میشد و نمیشد نماز را به همان سرعت را بخواند نمازش را با سرعت بیشتری ادامه داد. دیگر به سجده رکعت دوم رسیده بود . صدا خیلی نزدیک شده بود . ارمیا سر از سجده برداشت.
کاروان کامیون های معدن ، راه همیشگی شان را می پیمودند هر روز ساعت سه و نیم سنگ های معدن را بارگیری می کردند و به طرف جاده اصلی به راه می افتادند . سه کامیون خاور که پس از بارگیری سنگین شده بودند ، برای جلوگیری از سرعت گرفتن ، با دنده سنگین در سراشیبی پایین می رفتند صدای موتورهای دیزلی آن هم با دنده سنگین مانند غرش یک حیوان وحشی ، سکوت جنگل را می شکست.
جاده جنگلی آنقدر برای راننده ها تکراری شده بود که تقریبا با چشم بسته می توانستند در آن رانندگی کنند. پیچ ها را با سرعت ، یعنی حداکثر سرعنی که می توانستند ، رد می کردند.
- بپا بزن رو ترمز!
*************
چشمان مصطفا ، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلو نرفتند ، یعنی نمی توانستند. چه گونه به آن چشم هان نیمه باز مشکی مشکی می توانستی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است ؟ چه گونه چادر گل منگلی نگاهت را بر سجاده ساده اش پهن می کردی، زمانی که شانه های ارمیا در سجده ی بی صدا می لرزید؟ مصطفی کتاب را بست ، عینکش را در آورد و آن را با دست مالی که در میان لباس های خاکی اش به طرز عجیبی تماز مانده بود، پاک کرد. یکی از شیشه های عینک لق شده بود. آرام گفت :
موجی شده.
و بعد باز هم بی اختیار نگاهی ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد یعنی همیشه همین طور بود. هنگامی که مصطفا در دوره آموزشی کنار ارمیا می نشست، گوشهایش صدای ارمیا را به صدای استادان ترجیح می داد. دستانش موقع دست دادن و لب هایش موقع بوسیدن – با شرمی بی معنی – ارمیا را ترجیح داد.
- السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته
گوشهایش صدای ارمیا را به صدای استادان ترجیح می داد. دستانش موقع دست دادن و لب هایش موقع بوسیدن – با شرمی بی معنی – ارمیا را ترجیح داد.
باز هم مکث همیشگی ارمیا. به این جای نماز که می رسید صورتش در هم می رفت. فکری به پیچیدگی و در هم ریختگی موهایش به جای روی سر ، توی سرش ریشه می دواند:
- من چه ربطی به بندگان صالح خدا دارم؟ شاید خدا خواسته مرا مسخره کند. من با ...
و بعد گناهان کوچک و بزرگش را به یاد می آورد. خجالت مثل برق گرفتگی می لرزاندش و بعد هم متوجه مکث زیادش می شد.
- السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
منبع : ارمیا- رضا امیر خانی
تنظیم برای تبیان: یزدانی