راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • یك حیاط بزرگ، دو تا خانه كوچولو
    یك حیاط بزرگ، دو تا خانه كوچولو
    یكی بود یكی نبود، زیر گنبد كبود سرزمین سبز و قشنگی بود. در گوشه ای از این سرزمین زیبا دو تا قارچ بزرگ بود. خوب كه نگاه می كردی می دیدی زیر آن دو تا قارچ، دو تا خانه تمیز و كوچولو درست كرده اند. خاله پینه دوز توی یكی از این
  • خرگوش کوچولویی که سکسکه می کرد
    خرگوش کوچولویی که سکسکه می کرد
    روزی، روزگاری در یک جنگل زیبا، خرگوش کوچولویی به نام مروارید زندگی می کرد. خرگوش مهربان با پدر، مادر و برادر بزرگ ترش در کلبه ای چوبی در قلب جنگل، زندگی می کردند. خرگوش کوچولو و برادرش هر روز صبح به جنگل می رفتند و با
  • مرد خسیس
    مرد خسیس
    مرد خسیس یكی از ثروتمند ترین مردم شهر بود اما همه او را با یك گدا اشتباه می گرفتند. چون او فكر می كرد تا وقتی كه مثل گداها لباس بپوشد هیچ كس نمی فهمد كه او پولدار است و به همین خاطر دیگر خطری او را تهدید نمی كند،
  • تعداد بازديد :
  • 2083
  • سه شنبه 4/3/1389
  • تاريخ :

ماجرای پسری كه همیشه تلویزیون می دید

یكی بود، یكی نبود غیر از خدای مهربان هیچ كس نبود.  یك پسر كوچولو بود كه همراه با پدر، مادر و خواهر و برادرش در یك خانه در گوشه‌ ای از این شهر بزرگ زندگی می ‌كردند. این پسر كوچولو اسمش مهران بود.

مهران پسر خیلی خوبی بود ولی همیشه یك اشتباه بزرگ می ‌كرد.

مهران دوست داشت صبح وقتی از خواب بیدار می ‌شود، تلویزیون را روشن كند و تا شب تلویزیون روشن باشد.

اما برعكس مهران، خواهر و برادرش به جز برنامه كودك، دوست نداشتند كه جلوی تلویزیون بنشینند.

آنها هر وقت كه مامان صدایشان می‌ كرد، برنامه كودك و كارتون می ‌دیدند و بقیه وقت روز را با هم بازی می‌ كردند، یا نقاشی می ‌كشیدند.

یك روز مامان به مهران گفت:

ـ پسر عزیز و كوچولوی من بچه‌ها نباید از صبح تا شب جلوی تلویزیون بنشینند چون مریض می ‌شوند. آنها باید بازی و شادی كنند و تنها برنامه كودك را كه برای آنها نشان داده می ‌شود، ببینند.

مهران وقتی این حرف را شنید، گفت:

ـ ولی من دوست دارم كه تمام روز را جلوی تلویزیون بنشینم و تلویزیون تماشا كنم. من خیلی دوست دارم فیلم ببینم.

مامان جواب داد:

ـ ولی پسرم برنامه‌ هایی كه مربوط به بزرگترها هست را شما نباید ببینی. چون آنها مناسب سن شما تهیه نشده است. بعضی از این فیلم ‌هایی كه تو دوست داری ببینی، ترسناك هستند و باعث می ‌شوند كه ناراحت بشوی.

مهران سرش را تكان داد و گفت:

ـ اصلاً این‌طور نیست. من اصلاً از دیدن فیلم‌ها تا حالا ناراحت نشده‌ام.

از آن روز به بعد مامان و بابا تصمیم گرفتند تا در این مورد دیگر با مهران كوچولو صحبتی نكنند. آنها می ‌دانستند كه مهران بزودی متوجه اشتباهش خواهد شد.

چند روز گذشت. آن روز مامان مهران در آشپزخانه در حال پختن شام بود. شب شده بود و بابا هنوز از محل كار به خانه برنگشته بود.

وقتی مامان با صدای زنگ آیفون از آشپزخانه بیرون آمد، مهران را دید كه مثل همیشه به صفحه تلویزیون خیره شده بود.

ولی این بار انگار اتفاقی افتاده بود. مثل اینكه خیلی ترسیده بود.

مامان وقتی در را باز كرد از مهران پرسید:

ـ تو ترسیده‌ای؟

مهران جواب داد:

ـ نه. من دارم فیلم می‌بینم.

مامان به آشپزخانه رفت تا لوازم شام را حاضر كند.

آن شب وقتی همه شام خوردند، مهران برای خواب به اتاقش رفت.

ولی چند دقیقه بعد دوباره پیش مامان و بابا برگشت و گفت:

ـ مامان من دلم می ‌خواهد امشب پیش شما بخوابم.

مامان دست مهران را گرفت و با او به اتاقش رفت و گفت:

ـ پسر خوبم. امشب هم باید مثل هر شب در تخت خودت بخوابی. من هم كنارت می ‌نشینم و برایت یك قصه می‌ گویم.

مهران قبول كرد و خیلی زود به خواب رفت. چند ساعت بعد مامان در خواب بود كه با صدای گریه پسر كوچولو بیدار شد.

مامان به اتاق او رفت و دید كه او دارد گریه می ‌كند. مامان برای اینكه دو بچه دیگر از خواب بیدار نشوند، مهران را با خودش به پذیرایی برد و از او پرسید:

ـ چه اتفاقی افتاده كه گریه می‌ كنی؟

مهران جواب داد:

ـ من خواب‌ های بدی می‌ بینم.

مامان سؤال كرد:

ـ چه خوابی می ‌بینی.

مهران گفت:

ـ خواب‌ های بد می ‌بینم. خواب می ‌بینم كه ما تصادف كردیم و حال بابا و شما... و دوباره شروع به گریه كرد. بعد هم خودش را در آغوش مادر انداخت و گفت:

ـ چرا من این خواب‌ ها را می ‌بینم.

مامان گفت:

ـ آن فیلمی كه داشتی می‌ دیدی هم تصادف داشت و كسی در آن فیلم مرده بود؟

مهران گفت:

ـ بله. در آن فیلم هم بابا و مامان تصادف كردند و بچه ‌شان تنها شدند و...

مامان گفت:

ـ پسرم من كه قبلاً به تو گفته بودم. این فیلم‌ ها را نباید ببینی.

تو باید بدانی همه برنامه ‌های تلویزیون مناسب بچه‌ ها نیست و بچه‌ ها باید تنها برنامه ‌هایی را كه مناسب سن آنها ست ببینند و بقیه ساعت ‌های روز را بازی كنند، كتاب بخوانند یا اینكه نقاشی بكشند.

خیلی از بچه ‌ها هم در كنار مامان و بابا بعضی وقت ‌ها در انجام كارها به آنها كمك می ‌كنند تا هم پدر و مادرشان خسته نشوند، هم اینكه خودشان كارهای خوب یاد بگیرند.

مامان دستی به روی سر پسرش كشید و گفت:

ـ حالا هم وقت آن است كه دوباره به تختخواب برگردی و بدانی كه فیلمی كه دیدی، واقعیت ندارد و بعد هم چشمان قشنگت را ببندی و بخوابی.

ایران زندگی_منصوره رضایی

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

مطالب مرتبط

یك حیاط بزرگ، دو تا خانه كوچولو

خرگوش کوچولویی که سکسکه می کرد

مرد خسیس

کمک بزرگ سارا کوچولو

‎تصمیم مینا کوچولو برای زود خوابیدن

خرس و دو دوست

کجایی جوانی که یادت بخیر

خدا به همه آرزوهایمان جواب می‏دهد

الاغ دانا

فرشته های خیس

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
محمد صفوي
خوب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 11/10/1389 - 0:29
محمد
خیلی بدبود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 7/3/1389 - 12:26
محمدجواد صيف
داستان خوبی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 6/3/1389 - 21:58
مونی
خیلی مسخره بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 4/3/1389 - 16:42