راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • سلام ماشین های ابری
    سلام ماشین های ابری
    همه‏ی مردم شهر روی سرشان چیزی گرفته بودند و داشتند می‏دویدند. چند تا کوچولو هم دست‏های‏شان را رو به هوا کرده ‏بودند و می‏خندیدند. من هم خیلی خوشم‏ آمد. یک نفر گفت: «عجب بارانی!»
  • پروانه‏ای جادویی
    پروانه‏ای جادویی
    توی یک پارک بزرگ و زیبا، گل‏های قشنگی زندگی می‏کردند و بچه‏ها و مردم همیشه برای دیدن‏ گل‏ها و هوای خوب پارک به آنجا می‏آمدند.
  • مورچه و کندوی عسل
    مورچه و کندوی عسل
    روزی روزگاری، یك مورچه در پی جمع كردن دانه‌های جو از راهی می‌گذشت كه نزدیك كندوی عسل رسید.
  • تعداد بازديد :
  • 3804
  • سه شنبه 16/4/1388
  • تاريخ :

درخت آرزوها
درخت آرزوها

سنجاب کوچولو توی جنگل می دوید و با گردوهایی که از درخت چیده بود، بازی می کرد که ناگهان چشمش به خرگوش کوچولویی که مشغول خوردن هویج بود افتاد. آن وقت گردوهایش را گذاشت روی زمین و با صدای بلند فریاد زد و گفت: وای خدای من، چه گوش هایی داری، چقدر بزرگه! چه جوری آن ها را می بری توی لونه ات؟!

آن وقت زد زیر خنده، حالا نخند کی بخند. خرگوش کوچولو که گوشهایش آویزان شده بود، گفت: "یعنی آنقدر گوشهام زشته." آن وقت با دستهایش گوش هایش را گرفت و با سرعت به طرف لانه اش رفت سنجاب کوچولو تا دید که خرگوش کوچولو داره از آنجا دور می شه فریاد زد و گفت: "می خواستم با تو بازی کنم، کجا رفتی؟!"

آن وقت راه افتاد و رفت که ناگهان پایش به لاک پشت کوچکی که در حال راه رفتن بود، خورد و افتاد زمین و گفت:"حواست کجاست، چرا مرا زمین انداختی؟ لاک پشت سرش را از توی لاکش بیرون آورد و گفت:" اما تو خودت افتادی، نزدیک بود منو له کنی. خوب خداحافظ دوست من، من باید برم. آن وقت آرام آرام حرکت کرد.

سنجاب کوچولو خندید و گفت: "هی ببین چه جوری راه می ره، چه قدر آرام راه می ره." آن وقت ادای راه رفتن لاک پشت را در آورد.

لاک پشت گفت:"سنجاب کوچولو، یعنی خیلی بد راه می رم. حالا چیکار کنم." آن وقت سرش را پایین انداخت و در حالی که یک قطره اشک از چشم هایش بیرون می ریخت، به راه خودش ادامه داد. توی جنگل درخت بزرگی وجود داشت که با بقیه ی درخت ها فرق داشت. همه حیوان ها اسمش را درخت آرزو گذاشته بودند. درخت آرزو می توانست هر کاری که می خواد، انجام بده. آن روز تا صدای سنجاب را شنید، گوش هایش را تیز کرد و تمامی حرفهای اونو و لاک پشت را شنید و پیش خودش گفت: حالا کاری می کنم که دیگه نتونی کسی را مسخره کنی." سنجاب کوچولو احساس کرد که دهانش بسته شده که دیگه نمی تونه بخنده.

در حالی که ناراحت بود با سرعت پیش بز دانا رفت و همه چیز را برایش تعریف کرد. بز دانا گفت:" به شرطی می تونی دوباره بخندی که دیگه دوستهایت را مسخره نکنی." سنجاب کوچولو از آن به بعد همیشه مواظب بود تا کسی را از خودش ناراحت نکنه و از آن روز به بعد او دیگه هیچ وقت بلند بلند نمی خنده و کسی را مسخره نمی کنه.

 

منیژه حسنی نسب

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

****************************************

مطالب مرتبط

سلام ماشین های ابری

پروانه‏ای جادویی

مورچه و کندوی عسل

آدم های خوب ، زلال و پاک

کارهای خوب امروز

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
زينب زارعي
من از معلم خود خانم زارعشاهی تشكر می كنم كه به من خواندن و نوشتن یاد داد تا بتوانم این قصه ی زیبا و جالب را بخوانم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 7/6/1389 - 1:42
kiana80
دست شما درد نکند خیلی قصه ی قشنگی بود .
من الان 8 سالم است و از معلم خودم تشکر میکنم که به من سواد خواندن و نوشتن آموخت و از پدرم هم تشکر میکنم که به من اینترنت را آموخت تا بتوانم
داستانهای زیبای شما را بخوانم.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 4/6/1388 - 14:10
z-aliyari
بازم ممنون از این قصه های قشنگ دخترم خیلی دوست داره
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 20/4/1388 - 21:47
یاسر
خیلی خیلی خوب
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 20/4/1388 - 15:58
Narges_t
جالب بووووووووووووووووووووود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 17/4/1388 - 11:32
0103905420002
خیلی عالی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 16/4/1388 - 23:37