راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • الاغ باسواد تیمور لنگ
    الاغ باسواد تیمور لنگ
    روزی تیمور لنگ پادشاه وقت، از زبل خان دعوت کرد که برای دیدار از اصطبل دربار به قصر برود. زبل خان هم با دل و جان دعوت امیر را پذیرفت و همراه او وارد اصطبل شد. زبل خان که از علاقه شدید تیمور لنگ به حیواناتش خبر داشت،
  • بهایی سنگین
    بهایی سنگین
    روزی ساده دلی در کمال خستگی و گرسنگی از بیابانی می‏گذشت که ناگهان چشمش به بره تپل و سفیدی افتاد. حیوان زبان بسته که گویی از گله جدا افتاده بود، حیران و سرگردان بع بع کنان به هر طرف می‏گشت.
  • کدخدا و دوستش
    کدخدا و دوستش
    شخصي كه سابقه دوستي باکدخدای ده را داشت روزي مقداري گندم به آسياب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزديك منزل کدخدا رسيد اتفاقا خرش لنگ شد و به زمين افتاد آن شخص با سابقه دوستي كه با کدخدا داشت کدخدا را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد
  • تعداد بازديد :
  • 960
  • شنبه 29/12/1388
  • تاريخ :

گوجه فرنگی بهتر از گردو است

 

گوجه فرنگی

یک روز زبل خان چند دانه سیب از درخت خانه‏اش چید و آنها را در ظرفی گذاشت تا برای حاکم هدیه ببرد. در میان راه سیب‏ها در ظرف جابه‏جا می‏شدند. ملّا هم چند بار آنها را مرتب چید؛ ولی باز سیب‏ها از جایشان حرکت کردند.زبل خان فریاد زد: «ای سیب‏های شیطان! اگر یک بار دیگر این طرف و آن طرف بروید، خودم شما را می‏خورم!»

اما سیب‏ها باز هم جابه‏جا شدند. زبل خان که دیگر کلافه شده بود، همه را خورد و فقط یکی از نزد حاکم برد.

حاکم از او تشکر کرد و دستور داد پاداش خوبی به او بدهند. زبل خان هم خوشحال و خندان به خانه برگشت.

چند روز گذشت و زبل خان با طمع گرفتن پاداش از حاکم، مقداری گردو داخل یک سبد گذاشت و به طرف قصر حاکم به راه افتاد. اما در میان راه یکی از دوستانش را دید. وقتی دوست زبل خان فهمید که او برای حاکم گردو می‏برد، گفت: «بهتر نبود به جای گردو، گوجه‏فرنگی هدیه می‏بردی؟» زبل خان کمی فکر کرد و با خود گفت: «او راست می‏گوید.»

گردو

و به خانه برگشت، گردو را در خانه گذاشت و چند گوجه‏فرنگی داخل سبد ریخت و آنها را برای حاکم برد.

اما از شانس بد او آن روز حاکم اصلاً سرحال نبود و تا زبل خان را با آن سبد گوجه دید، دستور داد گوجه‏ها را بر سرش بزنند تا ادب شود و دیگر از این کار ها نکند.

خدمتکاران هم سبد را از دست او گرفتند و یکی یکی گوجه‏ها را به سرو کله‏اش زدند. زبل خان هم ضمن نوش‏جان کردن ضربه گوجه‏ها، تند تند می‏گفت: «خدایا شکرت!» 

حاکم که از دیدن این صحنه حیرت کرده بود، علت را زبل خان پرسید. زبل خان گفت: «جناب حاکم! قرار بود برای شما گردو بیاورم؛ اما یکی از دوستانم گفت گوجه‏فرنگی بهتر از گردو است. حالا خدا را شکر می‏کنم که او را سر راه من قرار داد؛ در غیر این صورت الآن تمام سر و صورت من از ضربه گردو، زخمی و خون‏آلود شده بود!»

حاکم با شنیدن حرف زبل خان شروع کرد به خندیدن و دستور داد انعام خوبی به او بدهند به شرط اینکه دیگر زبل خان آن طرف‏ها پیدایش نشود.

پسرم نگران نباش، الآن تو را نجات می‏دهم

پسر زبل خان در نزدیکی یک چاه با دوستانش بازی می‏کرد که ناگهان در چاه پر از آب افتاد و شروع کرد به ناله و زاری. دوستان او به سرعت سراغ پدرش رفتند و او را بر سر چاه آوردند.

زبل خان سرش را داخل چاه کرد و گفت: «پسرم! الان تو را نجات می‏دهم. فقط کمی صبر کن و جایی نرو تا من بروم از ده بالایی طناب بیاورم و با آن تو را بالا بیاورم!»

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

مطالب مرتبط

الاغ باسواد تیمور لنگ

بهایی سنگین

کدخدا و دوستش

آدم خیر خواه

بار خر روی دوش قاطر

کلاغ و کوزه

دزد پنبه

شاه قلی و مجلس سخنرانی

درس خوب

دزد و گوسفند

ارسال به