راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • بهایی سنگین
    بهایی سنگین
    روزی ساده دلی در کمال خستگی و گرسنگی از بیابانی می‏گذشت که ناگهان چشمش به بره تپل و سفیدی افتاد. حیوان زبان بسته که گویی از گله جدا افتاده بود، حیران و سرگردان بع بع کنان به هر طرف می‏گشت.
  • کدخدا و دوستش
    کدخدا و دوستش
    شخصي كه سابقه دوستي باکدخدای ده را داشت روزي مقداري گندم به آسياب برد،چون آرد نمود بر الاغ خود نمود و چون نزديك منزل کدخدا رسيد اتفاقا خرش لنگ شد و به زمين افتاد آن شخص با سابقه دوستي كه با کدخدا داشت کدخدا را صدا زد و درخواست نمود تا الاغش را به او بدهد
  • مرد ناشناس
    مرد ناشناس
    زن بيچاره ، مشك آب را بدوش كشيده بود ، و نفس نفس زنان به سوی‏ خانه‏اش می‏رفت . مردی ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش بدوش كشيد . كودكان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند .
  • تعداد بازديد :
  • 4551
  • سه شنبه 6/11/1388
  • تاريخ :

الاغ باسواد تیمور لنگ
الاغ باسواد تیمور لنگ

روزی تیمور لنگ پادشاه وقت، از زبل خان دعوت کرد که برای دیدار از اصطبل دربار به قصر برود. زبل خان هم با دل و جان دعوت امیر را پذیرفت و همراه او وارد اصطبل شد. زبل خان که از علاقه شدید تیمور لنگ به حیواناتش خبر داشت، برای جلب رضایت خاطرش مدام از اسب‏ها و الاغ‏هایی که می‏دید، تعریف و تمجید می‏کرد.

امیر تیمور الاغ سفیدی را به زبل خان نشان داد و گفت که آن را به تازگی خریده است زبل خان با دیدن الاغ گفت: «به به! چه حیوان زیبایی! به نظر من این الاغ از هوش سرشاری برخوردار است و شرط می‏بندم که استعداد خواندن کتاب را هم دارد.»

امیر به محض شنیدن این حرف گفت: «من به تو یک ماه فرصت می‏دهم تا الاغ مرا با سواد کنی!»

زبل خان که می‏دانست اگر نتواند دستور امیر را عملی کند چه بلایی بر سرش خواهد آمد، در دل هزار بار بر خودش نفرین کرد که چرا بی‏موقع و نسنجیده حرف زده است.

خلاصه زبل خان با دنیایی از غم و اندوه افسار الاغ را در دست گرفت و حیوان را برای آموزش، با خود به خانه برد.

بعد از گذشت یک ماه، امیر دستور داد به دنبال زبل خان و الاغ بروند.

زبل خان در حالی که یکی کتاب بزرگ در دست داشت، همراه الاغ وارد قصر شد و به ملاقات پادشاه رفت. او کتاب را جلوی حیوان روی زمین گذاشت و الاغ با هیجان زیاد به وسیله زبانش صفحات کتاب را ورق زد؛ اما وقتی کتاب به نیمه رسید، با عصبانیت عقب رفت و شروع به عرعر کردن نمود.

امیر تیمور که از دیدن این صحنه به شدت خنده‏‏اش گرفته بود، از زبل خان پرسید: «با چه کلکی توانستی این کار را به الاغ یاد بدهی؟!»

زبل خان که از ترس داشت سکته می‏کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «جناب امیر، من بعد از کلی فکر کردن، تصمیم گرفتم در روز اول کمی یونجه بین صفحات اول و دوم کتاب بریزم؛ جوری که حیوان برای خوردن یونجه‏ها مجبور شود با زبانش صفحه اول را ورق بزند.

روز دوم یونجه‏ها را از بین صفحات دوم و سوم ریختم و الاغ باید دو صفحه را ورق می‏زد و همین‏طور... الی آخر. الان هم او به این خاطر عصبانی شد که دید هر چه قدر ورق می‏زند، حتی از یک برگ یونجه هم خبری نیست!»

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

***************************************

مطالب مرتبط

بهایی سنگین

کدخدا و دوستش

مرد ناشناس

بار خر روی دوش قاطر

کلاغ و کوزه

دزد پنبه

آقا گرگه و آقا خرسه

مگس نامرد

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ص56 صص
خوب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 14/12/1388 - 11:46
PAPYION_M7
جالب بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 6/12/1388 - 13:15
محمد باقری
خوب وحکیمانه بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
جمعه 9/11/1388 - 23:45