راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • آرمادیلوی زره پوش
    آرمادیلوی زره پوش
    آرمادیلو پسنانداری است که بدنش، با قطعات سخت استخوانی (مانند زره) پوشیده شده است. در طبقه‌بندی جانوران، در همان خانواده‌ای قرار دارد که مورچه‌خوار و حیوان تنبل قرار می‌گیرند
  • اتل متل ضرب المثل
    اتل متل ضرب المثل
    در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و در این جنگ، ایرانی‌ها پیروز شدند و قسطنطنیه که پایتخت روم بود به محاصره‌ی ارتش ایران در آمد
  • مگس نامرد
    مگس نامرد
    مردي عازم شهري بود در طول راه مگسي او را آزار مي داد ...
  • تعداد بازديد :
  • 4581
  • يکشنبه 24/9/1387
  • تاريخ :

دروغ از دروازه تو نمی رود!

دروغ از دروازه تو نمی رود!

یکی بود یکی نبود. در زمان‌های قدیم پادشاهی تصمیم گرفت که دخترش را به دروغگوترین آدم کشورش بدهد. چرا؟

شاید چون فکر می‌کرد خودش از همه باهوش‌تر است و هیچ دروغگویی نمی‌تواند او را فریب بدهد.

آدم‌های زیادی آمدند و دروغ‌های بزرگی گفتند و او را خنداندند. پادشاه دروغ همه‌ی آنها را رو کرد و گفت اینها دروغ‌های ساده‌ای بود.

تا اینکه جوانی دانا و باهوش تصمیم گرفت کاری کند که پادشاه مجبور شود او را به دامادی خودش بپذیرد و دخترش را به او بدهد. جوان باهوش پولی تهیه کرد و به سراغ سبد باف شهر رفت و از او خواست که خارج از دروازه‌ی شهر بنشیند و سبد بزرگی ببافد که از دروازه‌ی شهر بزرگتر باشد و از دروازه رد نشود. بعد به سراغ پادشاه رفت و گفت: من دروغی دارم که هم باید آن را بشنوید و هم آن را ببینید.

پادشاه پرسید: چه کار باید بکنم؟

جوان گفت: با من به دروازه‌ی شهر بیایید.

پادشاه پذیرفت و با همراهانش به سوی دروازه‌ی شهر رفتند. جمعیت زیادی در آنجا جمع شده بودند.

جوان زیرک گفت: ای پادشاه! پدر شما پیش از مرگ به پول زیادی احتیاج داشتند و از پدر من خواستند که این مبلغ را به ایشان قرض دهند. پدر من هم هفت‌بار این سبد را پر از سکه و طلا کرده و برای پدر شما فرستادند.

حالا اگر فکر می‌کنید که راست می‌گویم پس سکه‌های طلا را به من پس بدهید. اما اگر فکر می‌کنید دروغ می‌گویم پس باید دخترتان را به من بدهید.

پادشاه هر چه فکر کرد دید چاره‌ای ندارد.

تسلیم جوان زیرک شد و او را به دامادی پذیرفت.

از آن زمان به بعد هر کس دروغ بزرگی بگوید می گویند: دروغش از دروازه تو نمی‌آید.

 

نوشته: شیدا دهقان

مجله شکوفه‌ سیب

****************************

مطالب مرتبط

 

فوت کوزه گری

آب حیات نوشیده است

آب شد و به زمین فرو رفت

آب و گاوشان یکی است

آب قیمتی ندارد، آبرو مثقالی هزار تومان است

آب و روغن قاطی کرده

 

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
KEHIL
بددددددددددددد بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 30/10/1387 - 13:15
فاطمه حسنعلیان
خیلی خیلی زیبا بود یک بار شنیده بودم یکی از داستان های قدیمی است
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 12/10/1387 - 19:2
mwjh asvad
خوب بود ولی هم کم بود وهم عکس مناسبی نداشت.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 26/9/1387 - 15:50