راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • باغ گردو (1)
    باغ گردو (1)
    یکی بود، یکی نبود. در زمان‏های قدیم، در روستایی پسری با مادرش به تنهایی زندگی می‏کرد. آنها خیلی فقیر بودند و زندگی را به سختی می‏گذراندند. یک روز پسر از مادرش پرسید: «مادرجان، چرا ما این قدر فقیریم؟»
  • تدبیر موش(2)
    تدبیر موش(2)
    موش گفت: باید یک راه جدا درست کن. شیر گفت: یعنی راه دیگری که غیر از خودم کسی نتواند آن راه را پیدا کند
  • فيل به درد نخور(2)
    فيل به درد نخور(2)
    فیلچه خوب دقت کرد. چشمش به یک موش کوچولو افتاد. با بغض گفت: من یک بچه فیل کوچولوی به درد نخورم
  • تعداد بازديد :
  • 2477
  • دوشنبه 12/5/1388
  • تاريخ :

یک قدم تا گنج
گنج

زن در حالیکه بغض سختی گلویش را می‏فشرد، به شوهرش گفت: پیراهنی را که بر تن دارم ببین! پارچه‏اش زبر و خشن و پر از وصله‏ است. تا کی باید حسرت یک لباس زیبا را به دل داشته باشم؟ تا کی باید شب‏ها را گرسنه بخوابم؟ آخر فکری به حال زندگی‏مان بکن.

صابر سرش را به زیر انداخته و چیزی نمی‏گفت. از همسرش شرمنده بود ولی هر کاری می‏کرد فقر و بدبختی‏شان برطرف نمی‏شد. هنگام  شب، وقتی که همه به خواب رفتند و همه جا در تاریکی فرو رفت، صابر سجاده‏اش را پهن کرد و با دلی پر درد شروع به راز و نیاز با خدای خود نمود: خدایا! فقر ما را از راهی که خودت می‏دانی برطرف کن و به این تیره روزی پایان بده.

صابر آنقدر دعا کرد و اشک ریخت که همانجا بر سر سجاده به خواب فرو رفت.

در خواب مرد خوش‏صورتی را دید که به او می‏گفت: در همسایگی شما دکان مرد کاتبی قرار دارد که برای مردم کارهای نویسندگی انجام می‏دهد. در میان کاغذهایی که در گوشه‏ی دکانش انباشته است، کاغذی کهنه قرار دارد که بر روی آن عکس مناره ی مسجد‏ی کشیده شده است. فردا صبح به دکان او برو و آن کاغذ را بردار و به خانه بیاور. در خانه، آن را باز کن و بخوان و به هر چه در آن نوشته شده عمل کن.

صبح روز بعد، صابر به دکان مرد کاتب رفت با او سلام و احوالپرسی کرد و به گوشه‏ای که کاغذ‏های باطله انباشته شده بود رفت و در آنجا نشست. صابر با نگاه خود در میان کاغذها جستجو کرد و طولی نکشید که آن کاغذ کهنه را پیدا کرد. کاغذ را برداشت و با سرعت به سمت خانه رفت. وقتی به خانه رسید به اطاق خلوتی رفت و در حالیکه قلبش به شدت می‏طپید و نفس‏هایش به شماره افتاده بود، کاغذ را گشود.

در آن کاغد نوشته بود: بیرون از این شهر، گنجی مدفون است. تیر و کمانی بردار و به مسجد نیمه ویرانی که در خارج از شهر قرار دارد برو. آنگاه بالای مناره‏ی مسجد برو، رو به قبله کن و تیر را در کمان بگذار. هر کجا که تیرت افتاد. همان جا محل گنج است. آنجا را بکن و به تیره روزی خودت پایان بده.

گنج

قطرات درشت عرق از پیشانی صابر فرو می‏چکید. با خود گفت: عجیب است! چرا چنین گنج نامه‏ی با ارزشی در میان کاغذ‏های باطله افتاده بود؟ حتماً خداوند آنرا برای انسان فقیر و تیره روزی مثل من محافظت کرده و نگذاشته دست دیگری به آن برسد.

صابر بلافاصله تیر و کمان و بیل و کلنگی برداشت و بسوی مسجد متروکه‏ی خارج شهر به راه افتاد. وقتی به آنجا رسید، از پله‏های مناره بالا رفت. رو به قبله کرد و تیر را در کمان گذاشت. آنگاه زه کمان را تا جایی که قدرت داشت کشید و تیر را رها کرد. تیر در فاصله‏ای دور بر زمین افتاد. صابر با شادمانی بیل و کلنگ را برداشت و بسوی نقطه‏ای که تیر افتاده بود، دوید.

کلنگ را بر زمین زد و شروع به کندن کرد. آنقدر کند که بازوانش از کار افتادند ولی گنجی پیدا نشد. با خستگی و ناراحتی به خانه برگشت. شب با خود فکر کرد: حتماً به اندازه کافی زه کمان را نکشیده بودم. فردا باید دوباره به آنجا بروم و آنچه در توان دارم به کار بگیرم تا تیر در محل گنج بیفتد. صابر نماز صبحش را که خواند، دوباره تیر و کمان و بیل و کلنگش را برداشت و بسوی مسجد خارج شهر به راه افتاد. دوباره بر روی مناره رفت، رو به قبله کرد تیر را در کمان گذاشت و زه کمان را با قدرت کشید و تیر را رها کرد. تیر در نقطه‏ای دورتر از دفعه‏ی قبل بر زمین افتاد.

صابر به آن سو دوید و دوباره شروع به کندن کرد. ولی این بار هم از گنج خبری نشد.

ادامه دارد...

تنظیم : بخش کودک و نوجوان

*****************************************

مطالب مرتبط

باغ گردو (1)

تدبیر موش(2)

فیل به درد نخور(2)

شهر شلخته ها(1)

چرا خرس‌ها با هم می‌جنگند(2)

موفرفری و موقرمزی(4)

خانوم گُلی(2)

آگهی گربه ای(2)

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
0103905420002
جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 13/5/1388 - 1:5
vaheeed
ممنون ، مفید بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 12/5/1388 - 15:22