راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • ستاره‏ی عجیب و غریب
    ستاره‏ی عجیب و غریب
    آخر شب بود. وقت خوابیدن رسیده بود. پدر و مادر مهربان فرزند کوچک‏شان را بوسیدند و راهی اتاق خوابش کردند.مادر به او گفت: «برو بخواب عزیزم، امیدوارم خواب خوبی داشته باشی.» کوچولوی نازنازی با لباس خوابش به اتاق رویایی و قشنگش رفت.
  • خروسی که آوازخوان شد!
    خروسی که آوازخوان شد!
    یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. خروسی بود بازیگوش و سر به هوا. از صبح تا شب، هی بالا می رفت و پایین می آمد و یک لحظه در جایی بند نبود. روزی از روزها، موقع بازیگوشی و جست و خیز، خار کوچکی به پای خروس رفت.
  • پسرک تنها در اتوبوس
    پسرک تنها در اتوبوس
    اتوبوس که می‏رسد، من و جواد می‏پریم بالا و می‏نشینیم روی صندلی. پنجره را باز می‏کنم. هوا خیلی گرم است و ما هم گرسنه هستیم. جواد می‏گوید: «مسعود، صندلی جلویی را نگاه کن!» نگاه که می‏کنم، پسر بچه‏ای حدود چهار- پنج ساله را می‏بینم که در حال گاز زدن سیب است.
  • تعداد بازديد :
  • 2915
  • پنج شنبه 1/5/1388
  • تاريخ :

همان آب گوسفندان را برد

در یک روستای خوش آب و هوا مردی روستایی به نام حسن زندگی می‏کرد. حسن گوسفندان بسیاری داشت، آب و هوای خوب و گیاهان بسیاری که در دامنه کوه‏های روستا روییده شده بود باعث چاق شدن گوسفندان و زیاد شدن شیر آنها شده بود. او با فروش شیر گوسفندان می‏توانست زندگی خوبی داشته باشد.

شبان

اما از آن جایی که مرد طماع و خسیسی بود. هر روز وقتی شیرگوسفندان را می‏دوشید. شیر را کاسه به کاسه در سطل می‏ریخت و به هر کاسه شیر یک کاسه آب اضافه می‏کرد و می‏فروخت و چند برابر قیمت واقعی سود می‏برد.

زنش هر روز التماس می‏کرد که دست از این کار بردارد و آب را داخل شیر نریزد. اما حسن به او می‏خندید و به شوخی می‏گفت:

«شیر گوسفندان من مثل ماست سفت و غلیظ است باید کاری کنم تا برای مردم قابل خوردن شود.» حسن هر روز آب بیشتری داخل شیرها می‏ریخت و پول بیشتری به دست می‏آورد.

 روز به روز وضع زندگی حسن بهتر و بهتر می‏شد و هر روز گوسفندی به گوسفندان او اضافه می‏شد.

تا جایی که برای گله‏اش شبانی گرفت. هر روز صبح شبان گله‏ی بزرگ حسن را به بالای تپه می‏برد و شب گله را به حسن تحویل می‏داد. چند کارگر هم شیر گوسفندان را به شهر می‏بردند  و می‏فروختند.

گوسفند

 یک روز که حسن در خانه نشسته بود و پول‏های بادآورده را می‏شمارد ابرهای سیاه، آسمان را پوشاند رعد و برقی زده شد و باران سیل‏آسا شروع به باریدن کرد. کم‏کم باران تبدیل به سیل شد. هنوز ساعتی نگذشته بود که شبان، بر سرزنان و فریاد کنان از راه  رسید.

حسن سراسیمه به حیاط دوید و سراغ گوسفندانش را از شبان گرفت، شبان همان‏طور که به سر و صورت خودش می‏زد گفت: «حسن آقا در دامنه‏ی کوه نشسته بودم که سیل عظیمی آمد و همه گوسفندان را برد. من هم به زور خودم را نجات دادم.

حتی یک گوسفند هم زنده نمانده.» زن حسن با شنیدن صدای شبان به حیاط آمد و گفت: «حسن چرا اینقدر ناراحتی؟ یادت می‏آید چقدر آب توی شیر ریختی همان آب‏ها جمع شد و گله‏ات را برد تو با دست خودت گله‏ات را نابود کردی!»

 

معصومه ذباح

تنظیم : بخش کودک ونوجوان

**************************************

مطالب مرتبط

ستاره‏ی عجیب و غریب

خروسی که آوازخوان شد!

پسرک تنها در اتوبوس

مخفیگاه مریم

ماجراجویی در سطل آشغال

درنای یک پا

مادر خوانده

قوچ سفید

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
13562
خوب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 3/5/1388 - 15:49