راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • سنجاق قفلی نگران
    سنجاق قفلی نگران
    جعبه، تاریک تاریک بود. همه دور تا دور جعبه نشسته بودند. فقط سنجاق قفلی بود که دستانش را زده بود پشت کمرش و تندتند راه می‏رفت و فکر می‏کرد. سوزن ته گرد، سرش را بلند کرد و در آن تاریکی به دنبال سنجاق گشت تا او را ببیند؛
  • مقیاسی هوشمندانه!
    مقیاسی هوشمندانه!
    در زمان‏های قدیم کودکی پدرش را در اثر بیماری از دست داد. همسایه‏ها و آشنایان جمع شدند و تابوت او را برداشته و برای دفن به سوی قبرستان بردند. هنگام دفن، کودک یتیم در پی تابوت پدر می‏رفت و در حالی که می‏گریست،
  • خرس قرمز شکمو
    خرس قرمز شکمو
    در یک جنگل بزرگ و سبز، توی غاری کوچک، خرس قرمز و مادر مهربانش زندگی می‏کردند. روزی خرس قرمز، تصمیم گرفت برای اولین بار، تنهایی به بیرون از خانه برود و به دنبال غذا بگردد. او رو به مادرش کرد و پرسید: «می‏توانم تنهایی بروم غذا پیدا کنم؟»
  • تعداد بازديد :
  • 2648
  • دوشنبه 2/6/1388
  • تاريخ :

اشتباه کدخدا
 کدخدا

هنگامی که موذن خوش صدای ده از دنیا رفت، طبق آداب و رسوم آن ده، کدخدا به خانه‏ی پسرش رفت و از او خواهش کرد تا از این به بعد به جای پدر، اذان بگوید. سعید که عزا‏دار پدر بود و شال سیاه بر کمر داشت، به کدخدا گفت: می‏دانم که در این ده رسم است که اذان گفتن از پدر به پسر برسد ولی...

کدخدا پرسید: ولی چه؟ تو باید افتخار کنی که چنین کار با ارزشی را انجام دهی. سعید گفت: ولی کدخدا! بر خلاف تصور شما، من اصلاً صدای خوب پدرم را به ارث نبرده‏ام و نمی‏توانم به زیبایی او اذان بگویم.

کدخدا لبخندی زد و گفت: شکسته نفسی می‏کنی جوان! مگر می‏شود پسر آن موذن که صدایش تا اعماق دل‏ها نفوذ می‏کرد، بدصدا باشد؟

سعید گفت: ولی اذان گفتن با صدای بد، باعث می‏شود که مردم از مسجد فراری شوند!

کدخدا گفت: این رسم دیرینه‏ی ده ما است و تو چاره‏ای جز پدیرفتن آن نداری. فردا ساعتی قبل از اذان صبح به سراغت می‏آیم تا با هم به مسجد برویم و تو اولین اذانت را بگویی. سعید به ناچار قبول کرد.

آن روز مردم ده با صدای خشن و ناهنجار سعید که اذان می‏گفت، بیدار شدند. هیچ‏کس باور نمی‏کرد که پسر موذن خوش صدای ده، این‏قدر بد صدا باشد. خود کدخدا هم متوجه این موضوع شده بود ولی چون با اصرار، سعید را وادار به این کار  کرده بود، خجالت می‏کشید از او بخواهد دیگر اذان نگوید.

چند روزی گذشت و سعید هر صبح و ظهر و شام بر فراز مناره‏ی مسجد می‏رفت و با آن صدای ناهنجار اذان می‏گفت. تا اینکه یک روز نزدیک اذان ظهر، در خانه به صدا در آمد. سعید رفت و در را باز کرد. کدخدا همراه با جبار پشت در ایستاده بودند. سعید نگاه پرسش‏آمیزی به کدخدا انداخت. در دل با خود گفت: جبار اینجا چه کار می‏کند؟ او کافر است و تا به حال پایش را به خانه‏ی هیچ مسلمانی نگذاشته است.

 کدخدا

کدخدا

گفت: سعید! ما را به داخل خانه‏ات دعوت نمی‏کنی؟ سعید که تازه از افکار خود بیرون آمده بود گفت: چرا! ببخشید! بفرمایید! وقتی مهمان‏ها در اطاق نشستند. سعید رو به جبار کرد و پرسید: آیا شما با من کاری دارید؟ جبار لبخندی زد و بقچه‏ای را که همراه آورده بود، پیش روی سعید گذاشت و گفت: این را برای تو هدیه آورده‏ام. سعید با تعجب پرسید: هدیه؟ شما؟ برای من؟ جبار ادامه داد: اگر کمی صبر کنی همه چیز را برایت توضیح می‏دهم.

می‏دانی که من سال‏های سال بچه‏دار نمی‏شدم، تا اینکه بالاخره با نذر و قربانی برای بت‏ها، صاحب دختری شدم. سعید سری تکان داد و گفت: بله! این را همه می‏دانند. جبار گفت: دخترم اکنون به سن تشخیص و کمال رسیده است. مدتی بود که سخت به دین شما علاقمند شده بود و با اصرار از من می‏خواست اجازه دهم تا مسلمان شود. من نیز به او گفتم اگر مسلمان شوی تو را نفرین می‏کنم و دیگر حق نداری نام مرا بر زبان بیاوری.

سعید چهره‏اش را در هم کشید و گفت: شما اشتباه بزرگی کردید. هر کس آزاد است تا دینش را خودش را انتخاب کند.

جبار لبخند مودبانه‏ای زد و گفت: ولی با لطف تو او دیگر نمی‏خواهد مسلمان شود!

سعید که گیج شده بود پرسید: لطف من؟ چه لطفی؟

جبار گفت: اولین بار که صدای تو را از مناره‏های مسجد بلند شد، دخترم با وحشت از خواب پرید و پرسید: این صدای کیست؟ من گفتم: موذن است! اذان می گوید!

آن روز دخترم چیز دیگری نگفت ولی هر دفعه که صدای تو را می‏شنید آثار ناراحتی و انزجار را در چهره‏اش می‏دیدم. تا اینکه بالاخره امروز صبح هنگامی که تو اذان می‏گفتی، او گفت: چقدر اهالی این ده بی‏سلیقه هستند که چنین موذنی را انتخاب کرده‏اند. اگر مسلمانی این است، من هرگز نمی‏خواهم مسلمان باشم. سعید عزیز! نمی‏دانی در آن لحظه چقدر خوشحال شدم و از بت‏ها سپاسگزاری کردم. حال این هدیه را از من قبول کن. چرا که تو دخترم را به من بازگرداندی. سعید سرش را به زیر انداخت تا کسی اشک‏هایش را نبیند.

کدخدا هدیه‏ی جبار را به او باز گرداند و گفت: این قدر این بنده‏ی خدا را با نیش زبان‏هایت آزار نده. می‏دانی که سعید هدیه‏ی تو را قبول نمی‏کند. جبار، شادمان بقچه‏اش را برداشت و در حالی که از خانه بیرون می‏رفت، گفت: سعید! تو خدمت بزرگی به بت‏های ما کردی.

سعید از شدت ناراحتی و خشم مشت‏هایش را به هم فشرده بود و می‏گریست. کدخدا با شرمساری دستی بر سر او کشید و گفت: پسرم! مرا ببخش. از امروز به  دنبال موذنی خوش صدا برای ده می‏گردم. به حرف‏های این کافر کینه‏توز هم زیاد اهمیت نده. اگر خدا بخواهد دوباره نور هدایت را به قلب دختر او می‏تاباند.

مثنوی معنوی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

                                       *************************************

مطالب مرتبط

سنجاق قفلی نگران

مقیاسی هوشمندانه!

خرس قرمز شکمو

گربه پرافاده

تجارت هوش

پرواز پرستو

وقتی بابا گم شد

گاو حسن

دختر فراموشکار

ماشین دودی

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
arezooyemahsa
قشنگ بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 9/8/1388 - 13:0