راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • آقا گلی و لاله
    آقا گلی و لاله
    سال‏های سال بود كه آقا قُلی تو كار گل بود و برای همین، همه آقا گلی صدایش می‏زدند. آقا گلی یك باغ بزرگ داشت و یك گلخانه‏ی امروزی كه هر گوشه‏اش مناسب رشد یك نوع گل بود. یك گوشه مخصوص گل‏های خاردار مثل كاكتوس بود و گوشه‏ی دیگر گل‏های بی‏خار مثل مینا.
  • سوسمار مهربان
    سوسمار مهربان
    روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه‏هایش توی باتلاق کنار آبگیر تن‏شان را به گل می‏زدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدن‏شان را در آب خنک فرو بردند.
  • سالار و گیاهان دارویی
    سالار و گیاهان دارویی
    یکی بود یکی نبود. پسری بود به نام سالاراو در روستا زندگی می‏کرد. سالار هر روز به باغ می‏رفت و گیاهان شفابخش می‏چید. او گیاهان را آزمایش می‏کرد و از آنها دارو درست می‏کرد. سالار داروها را به مردم مریض روستا می‏داد و عوض آن هیچ پولی نمی‏گرفت.
  • تعداد بازديد :
  • 2084
  • شنبه 29/12/1388
  • تاريخ :

با یک گل بهار نمی‏شود

با یک گل بهار نمی‏شود

مثل همیشه، یکی بود، یکی نبود. گوشه‏ی یک جنگل، درخت کاجی بود.

روی تنه‏ی کلفت کاج، سوراخ کوچکی بود. توی این سوراخ تنگ و تاریک، ننه کفشدوزک با دختر یکی یک دانه‏اش خال خالی زندگی می‏کرد.

ننه کفشدوزک با پوست سرخ سنجد، کفش‏های کوچک و بزرگ می‏دوخت. او از صبح تا شب، سرش گرم کار بود. ولی خال خالی، از صبح تا شب پشت پنجره‏ی خانه‏ می‏نشست و بیرون را نگاه می‏کرد. جنگل پر از برف را می‏دید و آه می‏کشید و غصه می‏خورد. خال خالی دلش می‏‏خواست از خانه بیرون برود، بازی کند، سر به سرشته‏های  سبز و سیاه بگذارد، دنبال شاپرک‏های بال رنگی بدود، اما... توی آن برف و بوران مگر می‏شد از خانه بیرون رفت؟ نه که نمی‏شد!

برای همین بود که خال خالی غصه می‏خورد و آه می‏کشید.

با یک گل بهار نمی‏شود

یک روز، دیگر خال خالی خیلی دلش گرفت. طاقتش تمام شد. پیش مادرش رفت و گفت: «ننه جان، بس است دیگر! چه‏قدر کفش‏می‏دوزی؟ حوصله‏ام سر رفت. بلند شو کار دیگری بکنیم.»

ننه کفشدوزک گفت: «آخه ننه جان، من اگر کفش ندوزم که اسمم را کفشدوزک نمی‏گذارند.

تو هم غصه نخور. همین روزها بهار می‏آید، هوا خوب می‏شود و تو می‏روی به بازی و تماشا.»

خال خالی خوشحال شد و گفت: «ننه جان، کی بهار می‏آید؟»

ننه کفشدوزک گفت: «وقتی که برف‏ها قطره قطره آب شود.»

چند روز گذشت. یک روز خال خالی مثل همیشه پشت پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می‏کرد خورشید خانم سرش را از لای ابرها بیرون آورده بود و او را تماشا می‏کرد. یک دفعه خال خالی صدای- چیک چیک شنید. بعد هم چند قطره آب روی سرش ریخت.

بالای سرش را نگاه کرد، دید که برف بالای پنجره دارد آب می‏شود.

خال خالی با خوشحالی مشتش را از قطره‏های آب پر کرد. بعد دوید پیش مادرش رفت و داد کشید: «آی ننه جان! های ننه جان! تماشا کن! برف‏ها دارد آب می‏شود. بهار آمده، بهار آمده!» ننه کفشدوزک نگاهی به مشت پر از آبخال خالی کرد و گفت: «به، ننه جان، با یک قطره آب که بهار نمی‏شود! صبر کن. صبر کن تا درخت‏ها هم جوانه بزنند. آن وقت بهار می‏آید.»

از آن روز به بعد، کار خال خالی این بود که روی شاخه‏ی درخت‏ها، دنبال جوانه بگردد.

بالاخره یک روز، روی شاخه‏‏ای یک جوانه دید. از خوشحالی داد و فریاد راه انداخت. به سراغ ننه‏اش رفت و گفت: «آی ننه جان! های ننه جان! درخت، جوانه زده. بهار آمده، بهار آمده!»

اما ننه کفشدوزک گفت: «نه ننه جان، با یک جوانه که بهار نمی‏شود! صبر کن. صبر کن  تا گل‏ها هم باز شوند.»

کنار جوی آب، ساقه‏ی سبز گلی سرش را از لای برف‏ها بیرون آورده بود.

وقتی ننه کفشدوزک حرف گل را زد، خال خالی یاد آن ساقه‏ی سبز افتاد. سرش را از پنجره بیرون آورد و داد کشید: «آهای ساقه‏ی سبز! پس کی گل می‏دهی؟»

چند روز بعد، وقتی خال خالی پنجره را باز کرد بوی عطر آمد. بعد هم گل شقایق را دید که روی ساقه‏ی سبز شکفته بود.

خال خالی خیلی خوشحال شد. او دیگر مطمئن بود که بهار آمده، دوید و رفت و ننه اش را آورد دم پنجره، گل شقایق را به او نشان داد و گفت: «ببین ننه جان! گل هم باز شده. دیگر بهار آمده!»

اما ننه کفشدوزک باز هم سری تکان داد و گفت: نه ننه جان، با یک گل که بهار نمی‏شود! باز هم باید صبر کنی، بالاخره بهار می‏آید.»

با یک گل بهار نمی‏شود

خال خالی با غصه گفت: «باشه، باشه، صبر می‏کنم.» و شروع کرد به صبر کردن.

یک هفته گذشت. خال خالی دید که برف‏ها قطره‏ قطره آب می‏شوند. اما به خودش گفت: نه، هنوز بهار نیامده، باید صبر کنم.» دو هفته گذشت. خال خالی دید که روی شاخه‏ی درخت‏ها پر از جوانه شده. اما به خودش گفت: «نه، هنوز بهار نیامده. باید صبر کنم.»

مدتی دیگر هم گذشت. کنار رودخانه پر از گل شقایق شد.

تمام برف‏ها آب شد. تمام برگ‏ها سبز شد و عطر گل‏ها و شکوفه‏ها همه جا را پر کرد.

اما خال خالی هنوز انتظار می‏کشید که بهار از راه برسد.

 سوسن طاقدیس

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

با یک گل بهار نمی‏شود

مطالب مرتبط

آقا گلی و لاله

سوسمار مهربان

سالار و گیاهان دارویی

مهربانی و دوستی

هزار مایل دور از زمین

نامه ای برای خدا

سیاره عجیب غریب سرد و تاریک

بچه گوزن اخمو

خرگوشی که می‏خواست عجیب باشد

موش می خوری یا آبگوشت؟!

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
خیلی قشنگ بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 5/2/1389 - 21:57