راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • مهربانی و دوستی
    مهربانی و دوستی
    شانه به سر بر روی درختی در جنگل لانه ای داشت. او منتظر بود تا بچه هایش به دنیا بیایند. یک روز ابری او برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفت اما وقتی برگشت دید، باد لانه اش را خراب کرده است. روی شاخه ی در ختی نشست و شروع به گریه کرد.
  • سالار و گیاهان دارویی
    سالار و گیاهان دارویی
    یکی بود یکی نبود. پسری بود به نام سالاراو در روستا زندگی می‏کرد. سالار هر روز به باغ می‏رفت و گیاهان شفابخش می‏چید. او گیاهان را آزمایش می‏کرد و از آنها دارو درست می‏کرد. سالار داروها را به مردم مریض روستا می‏داد و عوض آن هیچ پولی نمی‏گرفت.
  • آقا گلی و لاله
    آقا گلی و لاله
    سال‏های سال بود كه آقا قُلی تو كار گل بود و برای همین، همه آقا گلی صدایش می‏زدند. آقا گلی یك باغ بزرگ داشت و یك گلخانه‏ی امروزی كه هر گوشه‏اش مناسب رشد یك نوع گل بود. یك گوشه مخصوص گل‏های خاردار مثل كاكتوس بود و گوشه‏ی دیگر گل‏های بی‏خار مثل مینا.
  • تعداد بازديد :
  • 1610
  • سه شنبه 25/12/1388
  • تاريخ :

یک شب ترسناک‏
یک شب ترسناک‏

آن شب بسیار تاریک و طوفانی بود. من داشتم به تخت خوابم میرفتم که ناگهان یک صدای تق تق روی پنجره شنیدم. فریاد زدم: « کی آنجاست؟» ناگهان نور یک رعد و برق ظاهر شد. من چهرهی یک نفر را در پنجره دیدم که شبیه یک آدم فضایی بود... یک آدم فضایی که من در نمایش تلویزیونی «پروندههای مجهول» دیده بودم. خیلی ترسیده بودم. به طرف تخت خوابم دویدم و پتویم را روی سرم کشیدم. با فریاد زدن، از پدر و مادرم کمک خواستم؛ ولی جوابی نشنیدم. سپس به خاطر آوردم که آنها به یک مهمانی رفتهاند که در آن لباسهای خیالی میپوشند.

به آرامی از زیر پتو، بیرون را نگاه کردم؛ اما آنقدر تاریک بود که هیچ چیز دیده نمیشد. بعد صدای قدمهای یک نفر را شنیدم. صدا بلند و بلندتر میشد. هر چند هوا تاریک بود، من راه رسیدن به کشویم را که در آن دوربینم را نگه میداشتم میدانستم. به طرف آنجا دویدم و دوربینم را بیرون آوردم و شروع به عکس برداری از پنجره کردم. خیلی زود، صدای قدمها قطع شد.

ساعت پدربزرگم زنگ زد. ساعت دوازده نیمه شب بود. من به تخت خوابم برگشتم و سعی کردم بخوابم؛ اما نمیتوانستم. خیلی میترسیدم. روی تختم نشستم. ذهنم پر از افکار متفاوت بود. زمان میگذشت... ساعت یک، ساعت دو، ساعت سه، ساعت چهار، سرانجام به خواب رفتم.

من ساعت هشت از خواب برخاستم و تصمیم گرفتم به تحقیق بپردازم. چند ردپا بیرون پنجرهی اتاقم پیدا کردم. با یک نوار، آن را اندازه گرفتم و به این نتیجه رسیدم که دقیقاً اندازهی کفشهای پدرم است. رد پاها نزدیک در خانه تمام میشد. سپس به شهر رفتم تا عکسها را چاپ کنم؛ اما وقتی عکسهای چاپ شده را دیدم، شوکه شدم. آنها کاملاً سیاه بودند و چیزی در آن دیده نمیشد. بعد به خاطر آوردم که از فلش دوربین استفاده نکردم. وقتی به خانه رسیدم، همهی ماجرا را برای پدرم تعریف کردم و او شروع کرد به خندیدن. وقتی او به من گفت که او لباس یک آدم فضایی را برای مهمانی پوشیده بوده، من هم خیلی خندیدم. اکنون هم وقتی به آن شب فکر میکنم که از پدر خودم وحشت کرده بودم، برایم جالب است.

مترجم: سید محمدعلی رجایی

پوپک

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

یک شب ترسناک‏

*****************************************

مطالب مرتبط

گرم ترین لانه برای پرنده كوچك

پیرزن لجباز

آقا گلی و لاله

سوسمار مهربان

سالار و گیاهان دارویی

مهربانی و دوستی

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
داستانی جالب و تخیلی بود اما مگر میشود ادم پدر خود را نشناسد؟!!
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 25/12/1388 - 9:56