راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • سالار و گیاهان دارویی
    سالار و گیاهان دارویی
    یکی بود یکی نبود. پسری بود به نام سالاراو در روستا زندگی می‏کرد. سالار هر روز به باغ می‏رفت و گیاهان شفابخش می‏چید. او گیاهان را آزمایش می‏کرد و از آنها دارو درست می‏کرد. سالار داروها را به مردم مریض روستا می‏داد و عوض آن هیچ پولی نمی‏گرفت.
  • مهربانی و دوستی
    مهربانی و دوستی
    شانه به سر بر روی درختی در جنگل لانه ای داشت. او منتظر بود تا بچه هایش به دنیا بیایند. یک روز ابری او برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفت اما وقتی برگشت دید، باد لانه اش را خراب کرده است. روی شاخه ی در ختی نشست و شروع به گریه کرد.
  • هزار مایل دور از زمین
    هزار مایل دور از زمین
    هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا سیاره كوچكی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریك و سرد بود،بخاطر اینكه خیلی از خورشید دور بود و یك سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود.
  • تعداد بازديد :
  • 3275
  • دوشنبه 5/11/1388
  • تاريخ :

آقا گلی و لاله
آقا گلی و لاله

سال‏های سال بود كه آقا قُلی تو كار گل بود و برای همین، همه آقا گلی صدایش می‏زدند.  آقا گلی یك باغ بزرگ داشت و یك گلخانه‏ی امروزی كه هر گوشه‏اش مناسب رشد یك نوع گل بود.  یك گوشه مخصوص گل‏های خاردار مثل كاكتوس بود و گوشه‏ی دیگر گل‏های بی‏خار مثل مینا.  كنار ستون‏های گلخانه گل‏های نیلوفر رونده زندگی می‏كردند و كنار پنجره‏های قدی آن، گلدان‏های گل های پیازدار مثل نرگس و گل‏های مقاوم مثل لاله را چیده بود.  آقا گلی دوست و آشنای زیادی نداشت.  خودش می‏گفت: « من زبان گل‏ها را بهتر از زبان آدم‏ها می‏فهمم.» شاید برای این كه همیشه با گل‏ها حرف می‏زد.

هر روز صبح كه در گل خانه را باز می‏کرد، می‏گفت: «سلام بچه‏ها! خوابید یا بیدار؟» بعد از کنار گل‏ها رد می‏شد و با همه احوالپرسی می‏كرد:» چه‏طوری مینا خانم؟ می‏بینم که باز هم بچه‏دار شدی.

آهای نیلوفر، این قدر از این ستون بالا نرو، آخر كار دست خودت می‏دهی.  كاكتوس جان، مواظب خارهایت باش، بابا! نكند كسی را آزار بدهی.»

روزی به گل‏های لاله كه رسید، دید كه سرحال نیستند.  با یک انگشت گل برگ‏های لاله‏ای را بلند كرد و گفت: «سرت را بگیر بالا، لاله جان!  تو كه همیشه سربلند بودی.» و بعد به طرف در رفت تا مثل همیشه از آن جا با همه خداحافظی کند.» ناگهان صدای آهی شنید.  برگشت و پرسید : «کی آه  کشید؟» مینا گفت: «همان لاله بود. مدت‏هاست که وقتی می‏روی آه می‏کشد.» آقا گلی محکم زد روی پایش و گفت: «ای وای! دیدم که حالش خوب نیست.» برگشت و یک برگ‏ لاله را در دستش گرفت: «نبضت که خوب نمی‏زند.» با دقت گل برگ‏هایش را باز کرد: «چه‏قدر گرده توی گلت نشسته.» بعد ذره‏بینی از جیبش در آورد و گل برگ‏ها را یکی یکی نگاه کرد:  «چند تا چروک روی پیشانی‏ات افتاده. عجیب است! خاکت که خیس است، نورت هم که به اندازه. پس چه‏ات شده؟»

لاله گل برگ‏هایش را جمع کرد و با صدایی که می‏لرزید گفت: «دلم گرفته.» و با سر به لامپ‏های گران قیمت گل خانه اشاره کرد: «من آفتاب را می‏خواهم.» برگش را به طرف هواکش که هوهو صدا می‏کرد گرفت: «دلم برای باد و نسیم تنگ شده. آنها از پشت شیشه صدایم را نمی‏شنوند.»

 آقا گلی تعجب کرد: «تو اینجا آب و غذایت به اندازه است. هوایت همیشه بهاری است و بیشتر عمر می‏کنی.» لاله بغض کرد: «کاش عمرم کوتاه‏تر بود و پریدن سنجاقک‏‏ها را به دنبال هم می‏دیدم.» دلم می‏خواست پروانه‏ها به من سر می‏زدند و گرده‏هایم را با خودشان به مهمانی گل دیگری می‏بردند. دلم می‏خواست، زنبورها شهد مرا می‏مکیدند و شهد من عسلی می‏شد که دهانی را شیرین می‏کرد.» و بعد به سرفه افتاد.

آقا گلی وحشت‏زده پرسید: «چی شد؟ حالت بد شده؟» لاله برگ‏های آویزانش را به زور بالا نگه داشت و گفت: «بوی خوب اینجا آنقدر زیاد است که نفسم را تنگ می‏کند.»

آقا گلی این را که شنید، یک دفعه عصبانی شد و گفت: « باشد! به تو خوبی نیامده. الآن می‏برمت بیرون و وسط یک عالمه علف می‏کارمت تا فرق اینجا را با آنجا بفهمی.» و بعد گلدان لاله را زیر بغلش زد و در گلخانه را محکم به هم کوبید. کاکتوس فریاد زد: «دیگر کارش تمام است. بیرون دوام نمی‏آورد.»

مینا گفت: «دنبال درد سر می‏گردد.» نیلوفر گفت: «از این بالا می‏بینم که آقا گلی دارد او را زیر آفتاب سوزان می‏کارد. حتماً فردا پژمرده می‏شود و پس فردا پیازش می‏سوزد و ...» سرانجام آقا گلی با اخم و تخم، لاله را کاشت و رفت. روز‏های اول لاله به سختی سعی می‏کرد که صاف بایستد، هر بار که ساقه‏اش می‏افتاد به برگ‏هایش تکیه می‏کرد و نمی‏گذاشت که گل‏هایش پرپر شود.

روزها آفتاب تند و ملایم، نسیم و طوفان، بوی کود و گل‏های وحشی را احساس می‏کرد و هر روز محکم و محکم‏تر می‏شد، تا اینکه روزی وقتی به دور و برش نگاه کرد، دید که میان علف‏ها پر شده از لاله‏های کوچک، پروانه‏های شاد و زنبورهای پر کار. از آن روز به بعد لاله دیگر سرش را خم نکرد.

سپیده خلیلی

شاهد کودک

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

*************************************

 

مطالب مرتبط

سالار و گیاهان دارویی

مهربانی و دوستی

هزار مایل دور از زمین

نامه ای برای خدا

سیاره عجیب غریب سرد و تاریک

بچه گوزن اخمو

خرگوشی که می‏خواست عجیب باشد

روباه مکار و بز کوهی

شکارچی های ترسو

ارسال به