راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • تجارت هوش
    تجارت هوش
    در روزگاری دور، در شهر کوچکی، مردی با زن و پسرش زندگی می‏کرد. او از مال دنیا، چیزی نداشت. روزها کارگری می‏کرد و غروب مزدش را نان و خورشتی می‏خرید و به خانه می‏آورد. همیشه از اینکه نمی‏تواند برای خانواده‏اش کار بیشتری انجام دهد ناراحت بود تا اینکه غروب یک
  • هفت رنگ آسمان
    هفت رنگ آسمان
    من خانم رنگین کمانم، پیراهنم از هفت رنگ است هر کس که آن را دیده، گفته: «پیراهنت خیلی قشنگ است»
  • پرنده سخنگو
    پرنده سخنگو
    آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درختان، بر زمین جنگل می‏تابید. مرد صیاد طبق عادت همیشگی، آرام و بی‏صدا در لابه‏لای درختان راه می‏رفت تا جای مناسبی برای پهن کردن دام پیدا کند. بالاخره تصمیم گرفت تا دام خود را زیر بلندترین درخت جنگل پهن کند. روی دام را با برگ
  • تعداد بازديد :
  • 3479
  • سه شنبه 27/5/1388
  • تاريخ :

سنجاق قفلي نگران
جعبه خياطي

جعبه، تاريک تاريک بود. همه دور تا دور جعبه نشسته بودند. فقط سنجاق قفلي بود که دستانش را زده بود پشت کمرش و تندتند راه مي‏رفت و فکر مي‏کرد. سوزن ته گرد، سرش را بلند کرد و در آن تاريکي به دنبال سنجاق گشت تا او را ببيند؛ اما نتوانست و گفت: «بس کن ديگر، چقدر راه  مي‏روي! صداي پايت نمي‏گذارد يک دقيقه خواب‏مان ببرد.»

دکمه که گوشه‏ي جعبه دراز کشيده بود، به زور خودش‏ را به ديوار جعبه تکيه داد و گفت: «سنجاق جان! اين قدر ناراحت نباش! هر جا باشد بالاخره پيدايش مي‏شود.»

سنجاق ناراحت بود. کم مانده بود گريه‏اش بگيرد. گفت: «من مي‏ترسم... اگر براي برادرم اتفاقي افتاده باشد چي؟»

انگشتانه که تا حالا صداي خروپفش جعبه را پر کرده بود، بالاخره تکاني به خودش داد و گفت: «چيه؟ چي شده؟»

همه خنديدند؛ حتي سنجاق هم خنديد. سوزن ته‏گرد گفت: «برادر سنجاق از صبح تا حالا پيدايش نيست. سنجاق نگرانش شده!»

انگشتانه خنده‏اش گرفت و گفت: «اينکه اين همه ناراحتي ندارد. بالاخره مي‏آيد.»

سنجاق قفلي

دکمه گفت: «آره، انگشتانه راست مي‏گويد.»

سنجاق نشست. خودش هم خسته شده بود. گفت: «خدا کند زود پيدايش بشود!»

يک دفعه همه جا روشن شد. همه‏ي سرها به طرف در جعبه چرخيد. در باز شده بود و يک دست آمده بود توي جعبه و انگار دنبال چيزي مي‏گشت. همين که دست رسيد بغل سنجاق، آن را برداشت. سنجاق اصلاً حوصله‏ي کار کردن نداشت؛ اما ناچار شد. از دوستانش خداحافظي کرد و رفت. دلش مي‏خواست الان فرار مي‏کرد و مي‏رفت توي جعبه و منتظر برادرش مي‏شد. در همين فکرها بود که ديد روي يک پارچه آويزان شده است. دوروبرش را نگاه کرد. از دور يک چيزي، هي بالا و پايين مي‏رفت و به او نزديک مي‏شد. سنجاق چند بار نگاه کرد اما نتوانست درست ببيند. منتظر شد تا آن چيز به او نزديک‏تر شد. تا اينکه... برق خوشحالي در چشمان سنجاق ديده شد. گفت: «سلام برادر عزيزم! کجا بودي؟ دلم خيلي برايت تنگ شده بود.»

سوزن که هنوز هم روي پارچه بالا و پايين مي‏رفت، گفت: «وقتي من آمدم تو خواب بودي، بيدارت نکردم.»

سوزن جلوتر آمد. سنجاق ديگر تحمل نکرد پريد توي بغل سوزن و گفت: « خدا را شکر! من خيلي خوشحال هستم.»

سوزن خنديد و گفت: «من هم‏ همين‏طور!» آن وقت صبر کردند تا کارشان تمام شود تا بروند توي جعبه و بقيه را خوشحال کنند.

 

معصومه بخشي‏نيا

پوپک

تنظيم : بخش کودک و نوجوان

**************************************

مطالب مرتبط

تجارت هوش

هفت رنگ آسمان

پرنده سخنگو

گربه کوچولوي ناراضي

همان آب گوسفندان را برد

ستاره‏ي عجيب و غريب

خروسي که آوازخوان شد!

ارسال به