سنجاق قفلي نگران
جعبه، تاريک تاريک بود. همه دور تا دور جعبه نشسته بودند. فقط سنجاق قفلي بود که دستانش را زده بود پشت کمرش و تندتند راه ميرفت و فکر ميکرد. سوزن ته گرد، سرش را بلند کرد و در آن تاريکي به دنبال سنجاق گشت تا او را ببيند؛ اما نتوانست و گفت: «بس کن ديگر، چقدر راه ميروي! صداي پايت نميگذارد يک دقيقه خوابمان ببرد.»
دکمه که گوشهي جعبه دراز کشيده بود، به زور خودش را به ديوار جعبه تکيه داد و گفت: «سنجاق جان! اين قدر ناراحت نباش! هر جا باشد بالاخره پيدايش ميشود.»
سنجاق ناراحت بود. کم مانده بود گريهاش بگيرد. گفت: «من ميترسم... اگر براي برادرم اتفاقي افتاده باشد چي؟»
انگشتانه که تا حالا صداي خروپفش جعبه را پر کرده بود، بالاخره تکاني به خودش داد و گفت: «چيه؟ چي شده؟»
همه خنديدند؛ حتي سنجاق هم خنديد. سوزن تهگرد گفت: «برادر سنجاق از صبح تا حالا پيدايش نيست. سنجاق نگرانش شده!»
انگشتانه خندهاش گرفت و گفت: «اينکه اين همه ناراحتي ندارد. بالاخره ميآيد.»
دکمه گفت: «آره، انگشتانه راست ميگويد.»
سنجاق نشست. خودش هم خسته شده بود. گفت: «خدا کند زود پيدايش بشود!»
يک دفعه همه جا روشن شد. همهي سرها به طرف در جعبه چرخيد. در باز شده بود و يک دست آمده بود توي جعبه و انگار دنبال چيزي ميگشت. همين که دست رسيد بغل سنجاق، آن را برداشت. سنجاق اصلاً حوصلهي کار کردن نداشت؛ اما ناچار شد. از دوستانش خداحافظي کرد و رفت. دلش ميخواست الان فرار ميکرد و ميرفت توي جعبه و منتظر برادرش ميشد. در همين فکرها بود که ديد روي يک پارچه آويزان شده است. دوروبرش را نگاه کرد. از دور يک چيزي، هي بالا و پايين ميرفت و به او نزديک ميشد. سنجاق چند بار نگاه کرد اما نتوانست درست ببيند. منتظر شد تا آن چيز به او نزديکتر شد. تا اينکه... برق خوشحالي در چشمان سنجاق ديده شد. گفت: «سلام برادر عزيزم! کجا بودي؟ دلم خيلي برايت تنگ شده بود.»
سوزن که هنوز هم روي پارچه بالا و پايين ميرفت، گفت: «وقتي من آمدم تو خواب بودي، بيدارت نکردم.»
سوزن جلوتر آمد. سنجاق ديگر تحمل نکرد پريد توي بغل سوزن و گفت: « خدا را شکر! من خيلي خوشحال هستم.»
سوزن خنديد و گفت: «من هم همينطور!» آن وقت صبر کردند تا کارشان تمام شود تا بروند توي جعبه و بقيه را خوشحال کنند.
معصومه بخشينيا
پوپک
تنظيم : بخش کودک و نوجوان
**************************************
مطالب مرتبط
تجارت هوش
هفت رنگ آسمان
پرنده سخنگو
گربه کوچولوي ناراضي
همان آب گوسفندان را برد
ستارهي عجيب و غريب
خروسي که آوازخوان شد!