راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • پرنده سخنگو
    پرنده سخنگو
    آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درختان، بر زمین جنگل می‏تابید. مرد صیاد طبق عادت همیشگی، آرام و بی‏صدا در لابه‏لای درختان راه می‏رفت تا جای مناسبی برای پهن کردن دام پیدا کند. بالاخره تصمیم گرفت تا دام خود را زیر بلندترین درخت جنگل پهن کند. روی دام را با برگ
  • گربه کوچولوی ناراضی
    گربه کوچولوی ناراضی
    پیشو گربه کوچولوی واقعاً قشنگی بود. پوستش مثل ابریشم سفید برق می‏زد و خیلی نرم و لطیف بود. روی بینی کوچک صورتی رنگش، چشمان آبیش را با ناز باز و بسته می‏کرد. میزما می‏توانست واقعا یک گربه‏ی خوشبخت باشد، اما نه! به جای این که با بچه‏ گربه‏های دیگر روی علف‏
  • همان آب گوسفندان را برد
    همان آب گوسفندان را برد
    در یک روستای خوش آب و هوا مردی روستایی به نام حسن زندگی می‏کرد. حسن گوسفندان بسیاری داشت، آب و هوای خوب و گیاهان بسیاری که در دامنه کوه‏های روستا روییده شده بود باعث چاق شدن گوسفندان و زیاد شدن شیر آنها شده بود.
  • تعداد بازديد :
  • 2963
  • پنج شنبه 22/5/1388
  • تاريخ :

گربه پرافاده
گربه پرافاده

یکی بود، یکی نبود. یک گربه‏ای بود که خیلی ناز و افاده داشت. دلش می‏خواست خودش را یک حیوان مهم و بزرگ نشان بدهد و همه از او تعریف کنند. یکی از روزها که گربه مشغول گردش بود. از زبان یکی از حیوانات شنید که می‏گفت:

- ببر و پلنگ و گربه همه از یک خانواده هستند!

گربه تا این را شنید، چشم‏هایش از شادی درخشید. لبخندی زد و با خودش گفت: «چه خوب! پس من از خانواده خیلی مهمی هستم. چطور تا حالا این را نمی‏دانستم؟

همین حالا باید بروم و برادر و خواهرهای بزرگم را ببینم!»

گربه با این فکرها به راه افتاد و رفت تا به الاغ رسید. همین که به الاغ رسید. بدون آن که سلام و علیکی بکند، با یک جست بلند پرید پشت او، و سوارش شد. الاغ با تعجب سرش را بلند کرد و پرسید:

- جناب گربه! ممکن است بپرسم کجا می‏خواهی بروی؟

گربه پرافاده «میو» ی بلندی کشید و گفت:

- اول تو به من بگو ببینم. هیچ می‏‏دانی که من از چه خانواده بزرگ و مهمی هستم؟!

الاغ سرش را تکان داد و گفت:

- نه! از کجا بدانم؟ مگر تو از چه خانواده‏ای هستی؟

گربه با غرور گفت:

- من از خانواده ببر و پلنگ هستم.

گربه پرافاده

اگر هم حرف مرا قبول نداری می‏توانی از کلاغ سیاه بپرسی!

الاغ به راه افتاد و رفت تا به کلاغ سیاه رسید. آن وقت حرف‏های گربه را برای الاغ تعریف کرد و پرسید:

- کلاغ جان! گربه راست می‏گوید؟

کلاغ سیاه سری تکان داد و گفت:

- آره! تازه، غیر از ببر و پلنگ و شیر و یوزپلنگ و گربه وحشی هم از خانواده گربه‏ها هستند.

گربه، وقتی این را شنید دیگر می‏خواست از خوشحالی پر در بیاورد. با هیجان دهنه الاغ را کشید و سرش داد زد:

- حالا حرف مرا باور کردی؟ پس راه بیفت برویم!

الاغ که حوصله‏اش از دست گربه سر رفته بود، با دلخوری پرسید:

- خوب ، کجا برویم؟ خانه ببر، یا خانه پلنگ؟

 گربه پرافاده که از این حرف الاغ ترسیده بود، «میو»‏ی بلندی کشید و فریاد زد:

- نه! نه! هیچ کدام! من با ببر و پلنگ کاری ندارم. من را ببر به لانه... لانه... لانه... موش‏ها!

الاغ هم خندید و به‏سرعت، گربه را به لانه موش‏ها رساند.

به این ترتیب، معلوم شد که گربه مغرور، با همه ناز و افاده‏اش، فقط یک گربه است! فقط یک گربه! نه چیزی بیشتر از آن!

 

ترجمه: علی دانا

تنظیم : بخش کودک ونوجوان

*************************************

مطالب مرتبط

پرنده سخنگو

گربه کوچولوی ناراضی

همان آب گوسفندان را برد

ستاره‏ی عجیب و غریب

خروسی که آوازخوان شد!

پسرک تنها در اتوبوس

مخفیگاه مریم

ماجراجویی در سطل آشغال

ارسال به