راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • یک نقّاشی برای آقای باغبان
    یک نقّاشی برای آقای باغبان
    توی خیابان بودیم. با مادر می‌خواستیم برویم نانوایی و نان بخریم. همان نانوایی که جلویش یک باغچه دارد؛ یک باعچه پُر از بوته‌های سبز و درخت‌های بزرگ. همان که من کنارش می‌نشینم تا بوبت به مادر برسد. نزدیک نانوایی رسیدیم . وای... توی پیاده‌رو یک عالمه شاخه و ب
  • حمله راه زن ها
    حمله راه زن ها
    چهار مرد مسافر، خسته و گرسنه، بی‌آنکه پول یا غذایی همراه داشته باشند وارد شهر شدند. مردم شهر با تعجب به آن چهار مرد ژولیده و خاک‌آلود نگاه می‌کردند.
  • اشتباه بزرگ!
    اشتباه بزرگ!
    چهار مرد هندوی تازه مسلمان وارد مسجدی شدند تا نماز بخوانند. هنوز تا اذان ظهر ساعتی مانده بود. چهار تازه مسلمان تصمیم گرفتند تا قبل از اذان، نماز مستحبی بخوانند.
  • تعداد بازديد :
  • 4866
  • دوشنبه 9/10/1387
  • تاريخ :

فرار از دست عزرائیل

فرار از سرنوشت

حضرت سلیمان، ساعتی از روز را در ایوان قصر خود می‌نشست و به مشکلات مردم رسیدگی می‌کرد. هر کسی تقاضا یا شکایتی داشت و یا مشکلی برایش پیش می‌آمد، در آن ساعت نزد حضرت سلیمان می‌رفت و از کمک یا راهنمایی او بهره می‌گرفت.

روزی حضرت سلیمان در ایوان نشسته بود که مردی با رنگ و روی پریده و حال پریشان دوان‌دوان خود را به او رساند. حضرت سلیمان پرسید: ای مرد چه شده؟ چرا اینقدر مضطرب و پریشان هستی؟ مرد در حالی که صدایش می‌لرزید گفت: ای پیامبر خدا! امروز وقتی از خانه به طرف دکانم می‌رفتم، عزرائیل را دیدم که با خشم و غضب به من نگاه می‌کند، با خود گفتم: حتماً می‌خواهد جان مرا بگیرد.

حضرت سلیمان گفت: آیا کاری از دست من بر می‌آید؟

مرد خود را به حضرت سلیمان نزدیک‌تر کرد و با التماس گفت: به باد فرمان بده تا مرا به دورترین نقطه این دنیا به هندوستان ببرد. شاید عزرائیل در آنجا نتواند مرا پیدا کند.

حضرت سلیمان به باد فرمان داد تا با شتاب او را به هندوستان ببرد.

روز بعد، وقتی که حضرت سلیمان برای رسیدگی به کارهای مردم در ایوان قصر خود نشسته بود چشمش به عزرائیل افتاد که از آنجا عبور می‌کرد.

فرار از سرنوشت

او را نزد خود فرا خواند. عزراییل با ادب و احترام روبروی حضرت سلیمان پیامبر ایستاد.

حضرت سلیمان به او گفت: چرا در کوچه و خیابان راه می‌افتی و مردم را می‌ترسانی؟

برای چه آن‌طور با خشم و غضب به آن مرد بیچاره نگاه کردی؟ نزدیک بود از ترس جان از بدنش بیرون برود. عزراییل گفت: ای پیامبر خدا! نگاه من به آن مرد از روی خشم و غضب نبود، بلکه از روی تعجب بود. حضرت سلیمان پرسید: تعجب برای چه؟ عزرائیل گفت: دیروز پروردگار به من فرمان داد تا جان آن مرد را در هندوستان بگیرم. وقتی او را در این شهر دیدم با تعجب به خود گفتم: این مرد اگر بال هم در بیاورد نمی‌تواند خود را در همین روز به هندوستان برساند!

حضرت سلیمان آهی کشید و گفت: بیچاره نمی‌دانست که از تقدیر نمی‌تواند فرار کند.

 

مثنوی مولوی

*********************************

مطالب مرتبط

عجب اشتباهی

آرزوهای خورشید

قورباغه بد شانس

گوهر گرانبها

قوری قلعه(1)

قوری قلعه (2) 

بهلول و سجده سقف خانه

پندهای پرنده

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
عرفان
بد نیست
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 16/10/1387 - 14:4
hadi_javadi
فرار از دست عزرائیل؟
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 9/10/1387 - 20:26
foladgar1
لذت بردم از این داستان- دوبار خوندمش تا بعد فهمیدم چی شد. کلی خندیدم. ای ول
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 9/10/1387 - 19:13