راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • مسابقه داستان نویسی
    مسابقه داستان نویسی
    دوست خوبم داستان زیر رو کامل کن تا با اسم خودت در سایت نمایش بدیم
  • پایتخت فرهنگی ایران
    پایتخت فرهنگی ایران
    «اصفهان در یک دوره بعد از آغاز اسلام، حدود 400 سال پایتخت بوده است؛ در دوران آل بویه، سلجوقیان و صفویه. این شهر بعد از بغداد که البته شهری ایرانی نیست ولی 500 سال پایتخت اسلام بود، بیشترین قدمت را دارد.»
  • اسم من بی صاحب است
    اسم من بی صاحب است
    از وقتی که یادم می‌یاد، صاحب مشخصی نداشتم! بی‌صاحب هم نبوده‌ام، ولی صاحب اصلی‌ام را هم نمی‌شناسم! بالاخره باید بفهمم متعلق به کسی هستم یا نه؟
  • تعداد بازديد :
  • 2191
  • سه شنبه 4/10/1386
  • تاريخ :
 

دارم‌ كفش‌ تَق‌تَقی‌ درست‌ می‌كنم‌

 بچه‌ كه‌ بودم‌ خیلی‌ دوست‌ داشتم‌ كه‌ كفش‌های‌ پاشنه‌ بلند داشته‌ باشم‌. یادم‌ می‌آید كفش‌های‌ مامان‌ را كه‌ پاشنه‌هایش‌ بلند بود، می‌پوشیدم‌ و توی‌ كوچه‌ راه‌ می‌رفتم‌. آن‌قدر هم‌ این‌ كار را می‌كردم‌ كه‌ یا پایم‌ به‌ چیزی‌ گیر می‌كرد و روی‌ زمین‌ می‌افتادم‌ و زانوهای‌ شلوارم‌ پاره‌ می‌شد، یا این‌كه‌ مامان‌ می‌آمد و دعوایم‌ می‌كرد؛ حتی‌ یادم‌ می‌آید ظهر، وقتی‌ همه‌ خواب‌ بودند، می‌رفتم‌ توی‌ حیاط‌ و از باغچه‌ی‌ مان‌ یك‌ عالمه‌ سنگ‌ جمع‌ می‌كردم‌ و سنگ‌ها را توی‌ سوراخ‌ دمپایی‌هایم‌ می‌كردم‌. صدای‌ تق‌تقی‌ كه‌ هنگام‌ راه‌ رفتن‌ از برخورد سنگ‌ها با موزاییك‌های‌ كف‌ حیاط‌ بلند می‌شد، آن‌قدر برایم‌ جالب‌ بود كه‌ حاضر بودم‌ همه‌ی‌ پول‌ توجیبی‌هایم‌ را به‌ خواهرم‌ بدهم‌ تا چغلی‌ام‌ را پیش‌ مامان‌ و بابا نكند؛ هر چند كه‌ مامان‌ و بابا از سنگ‌هایی‌ كه‌ توی‌ حیاط‌ یا كنار باغچه‌ ریخته‌ بود، می‌فهمیدند كه‌ موضوع‌ از چه‌ قرار است‌.

دارم کفش تق تقی درست می کنم

تا این‌كه‌ یك‌ روز دایی‌ و مادربزرگم‌ از تبریز آمدند خانه‌ی‌مان‌ مثل‌ هر روز داشتم‌ سنگ‌هایی‌ را كه‌ از باغچه‌ مان‌ جمع‌ كرده‌ بودم‌ توی‌ سوراخ‌های‌ دمپایی‌ام‌ می‌كردم‌ كه‌ دایی‌ آمد حیاط‌. وقتی‌ دید دارم‌ توی‌ سوراخ‌های‌ دمپایی‌ام‌ سنگ‌ می‌كنم‌، با تعجب‌ پرسید: «چی‌ كار می‌كنی‌ دایی‌ جان‌؟»

 با خوش‌حالی‌ گفتم‌: «دارم‌ كفش‌ تق‌تَقی‌ درست‌ می‌كنم‌.»

دایی‌ كه‌ حسابی‌ خنده‌اش‌ گرفته‌ بود، گفت‌: «آخر این‌طوری‌ كه‌ نمی‌شود كفش‌ تَق‌تَقی‌ درست‌ كرد.»

همان‌طور كه‌ با سبیل‌هایش‌ بازی‌ می‌كرد، پرسید: «خیلی‌ دوست‌ داری‌؟»

با سر جواب‌ دادم‌: «آره‌!»

 فردای‌ آن‌ روز دایی‌ام‌ من‌ و خواهرم‌ را برد بیرون‌. وقتی‌ برمی‌گشتیم‌ خانه‌، توی‌ دست‌ هر كدام‌مان‌ یك‌ جفت‌ كفش‌ تق‌تَقی‌ بود.

 

نوشته: لعیا اعتمادی‌

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
مائده و زهرا
خیلی خیلی خوب بود چه احساس قشنگی و چه دایی مهربونی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 9/11/1386 - 14:20
ناشناس
قشنگ بود.لذت بردم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 7/11/1386 - 12:28
m a
بسیار زیبا بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 3/11/1386 - 22:11
ناشناس
این نشانه می دهد كه باید به احساسات بچه ها خیلی توجه كنیم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 27/10/1386 - 0:59
ناشناس
خیلی عا لی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 16/10/1386 - 23:22
dorna70
خوبه!.....
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
يکشنبه 16/10/1386 - 22:22
ناشناس
اللهم عجل الولیک الفرج به کودکان یاد بدهید برای فرج امام زمان (عج)دعا کنند مشهدی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 15/10/1386 - 22:25