راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • سلطان نادان!
    سلطان نادان!
    چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی در حدود سال 550 هـ.ق تالیف شده است. نظامی عروضی در این کتاب، ویژگی‏های شاعران، عالمان، پزشکان، منجمان و... را بیان کرده است. در این کتاب، نام گروهی از شاعران، نویسندگان، منجمان و پزشکان آمده و اطلاعاتی در باره آنها نقل شده
  • آخرین سفر
    آخرین سفر
    جبار، در حالی که گالنهای خالی را کنار جاده مرتب میکرد، با لهجه غلیظی گفت: «این دفعه، دیگر آخرین دفعهام است!»
  • امانتی به دزد
    امانتی به دزد
    مردی، هنگام سحر از خانهاش بیرون آمد تا به حمام برود. هوا هنوز روشن نشده بود و چشم مرد، به خوبی نمیدید مرد در بین راه، به دوستش برخورد. بعد از سلام و احوالپرسی، به او گفت: «ای برادر، اگر کاری نداری، بیا تا با هم به حمام برویم.»
  • تعداد بازديد :
  • 1445
  • پنج شنبه 7/8/1388
  • تاريخ :

قدر عافیت
قدر عافیت

روزی مردی در یک سفر دریایی، پسرش را نیز همراه خود برده بود. آنها سوار بر کشتی، مسیری طولانی را طی میکردند. پسر تا آن روز دریا را ندیده بود و سوار کشتی هم نشده بود.

موجهای سهمگین دریایی دائم به بدنه کشتی میخوردند و کشتی در میان آب دریا، بالا و پایین میرفت و تکانهای شدیدی میخورد.

پسر با دیدن این صحنهها چنان وحشتزده شده بود که در گوشهای از کشتی نشسته بود، میلرزید و گریه و زاری میکرد.

هر چه مرد با پسرش صحبت کرد و او را دلداری داد، پسر آرام نشد و میترسید که غرق شود. پدر از این کار پسرش ناراحت بود و نمیدانست چطور او را آرام کند.

مدتی به همین وضع گذشت. در میان مسافران کشتی، پیرمردی دنیا دیده و دانا نشسته بود. او وقتی ناراحتی بیش از حد پسر را دید، پیش پدر او رفت و گفت: «اگر شما اجازه بدهید، من کاری خواهم کرد که پسرتان آرام شود و دست از گریه و زاری بر دارد.»

مرد خوشحال شد و گفت: «اگر شما بتوانید چنین کاری بکنید، لطف بزرگی در حق من کردهاید...»

پیرمرد لبخندی زد و بعد چند نفر را صدا زد و گفت: «دست و پای این پسر را بگیرید و او را داخل آب بیندازید!»

آن چند نفر، همین کار را کردند و پسر را به میان دریا انداختند. پسر که دریا را ندیده بود و شنا هم نمیدانست، وحشتزده در میان آب بالا و پایین میرفت و هراسان دست و پا میزد و کمک میخواست. بعد از مدت کوتاهی، پیرمرد به دو نفر از کارگران کشتی، که شناگران ماهری بودند، گفت: «اکنون به میان آب بپرید و او را داخل کشتی بیاورید!»

آن دو نفر با سرعت داخل آب پریدند و پسر را به لبه کشتی رساندند. پسر با وحشت لبه کشتی را گرفت و به هر زحمتی که بود، خودش را داخل کشتی انداخت. سپس در گوشهای نشست و آرام گرفت.

از آن به بعد، هر چه کشتی در میان آب، پایین و بالا میرفت و تکان میخورد، پسر نمیترسید و همچنان آرام و بیصدا نشسته بود.

پدر که از این موضوع، تعجب کرده بود، از پیرمرد دانا پرسید: «بگو بدانیم، علت اینکه پسرم آرام گرفته و دیگر نمیترسد، چیست؟»

پیرمرد حکیم لبخندی زد و گفت: «او چون در ابتدا رنج و وحشت غرق شدن را نچشیده بود، قدر آسایش و راحتی کشتی را نمیدانست، اما وقتی که در آب افتاد، فهمید که رنج غرق شدن چقدر سخت است و وقتی دوباره به داخل کشتی آمد، قدر آرامش و امنیت داخل کشتی را فهمید و آرام شد.»

پیرمرد مکثی کرد و ادامه داد:

«قدر عافیت و راحتی را کسی میداند که به بلا و مصیبتی گرفتار شود.»

دوست نوجوانان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

**********************************

 

مطالب مرتبط

کوهنورد

مثل خُمره!

هدیه تولد

قاب عکست به من لبخند می زند

سفر به سرزمین آرزوها

رویای تکراری

ببخشید، شما؟

خانه در جست وجو

گلو درد

ارسال به