راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • تله موش
    تله موش
    موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
  • اشتباه اردک
    اشتباه اردک
    روزی بود و روزگاری بود. یک اردک جوان بود که در باغی زندگی می کرد. در آن باغ دریاچه ای بود که ماهی های زیادی داشت. اردک شنیده بود که گوشت ماهی بسیار خوشمزه است، اما ماهی را ندیده بود
  • تعداد بازديد :
  • 2984
  • يکشنبه 8/2/1387
  • تاريخ :

قصه دو دوست

روزی دو دوست با یکدیگر راه می رفتند و مشغول صبحت کردن بودند که سکه ای پیدا کردند. آن را برداشته و گفتند:" هر کدام یک دروغ از خودمان ببافیم و بگوئیم."

 

قصه دو دوست

دروغ هر کدام خوشمزه تر و مفصلتر و بهتر بود، این سکه مال او باشد. هر دو قبول کردند.

اولی گفت: خیلی خوب اول تو بگو. دو می گفت:

"پدر من تاجر بود. یک روز  یک دانه تخم مرغ خرید و به خانه آورد و آنرا زیر مرغی که در خانه داشتیم، گذاشت.

قصه دو دوست

بعداً معلوم شد که آن تخم مرغ، از تخم مرغهای لاری بوده است. چون جوجه خروسی که از آن تخم بیرون آمد  به قدری بزرگ بود که پدرم اجناس خود را روی آن بار می گذاشت و در کوچه و بازار می فروخت.

اما بعد از مدتی،  پشت خروس زخم شد و به سفارش یکی از دوستان پدرم قدری هسته خرما کوبیده و روی زخم خروس گذاشتیم. پس از چند روز درخت خرمایی در پشت خروس سبز شد و روز  به روز بیشتر رشد می کرد، و رشدش بیشتر می شد تا وقتی که درخت بارور و خرماهای زیادی داد.

قصه دو دوست

بچه ها برای ریختن خرما آنقدر سنگ و کلوخ به طرف درخت نخل پرتاب کردند که در پشت خروس یک قطعه زمین حاصلخیز تشکیل یافت و پدرم هم یک جفت گاو آورد و زمین پشت خروس را شخم زد و تخم هنداونه کاشت. هندوانه ها به قدری بزرگ شدند که یک روز وقتی با چاقوی خود خواستم یکی از آنها را پاره کنم، چاقو از دستم رها شد و به داخل هندوانه افتاد، فوراً طنابی به کمر پیچیدم و سر آن را به درخت خرما بستم و در هندوانه قوطه ور شدم تا چاقوی خود را پیدا کنم.

پس از اینکه چند فرسخ راه رفتم دیدم چند نفر ساربان در آنجا سرگردانند.

از آنها سراغ چاقوی خود را گرفتم، گفتند:" ای بابا خدا پدرت را بیامرزد. ما حالا چندین روز است سه قطار شتر را با بار در اینجا گم کرده ایم و هر چه جستجو می کنیم به دست نمی آید، آنوقت تو حالا می خواهی چاقوی خود را پیدا کنی.

دوست اول وقتی این دروغها را شنید، گفت: کافی است. بیا جانم این سکه مال تو، از شیر مادرت حلالتر باشد. واقعاً دروغ از این بزرگتر و بهتر نمی توانستی بگویی.

برگرفته از کتاب قصه های دلنشین ایرانی

 

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
کوثر
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 18/5/1390 - 14:49
ناشناس
عالی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 19/11/1387 - 17:48
علی دانش
خیلی قشنگ! جالب و خواندنـــــــــــــــــــــی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 9/8/1387 - 8:47
mostfa hsanzadh
خیلی خوب بود.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 8/8/1387 - 19:53
فاطمه سمائي
جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 10/2/1387 - 11:35
ناشناس
خیلی جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 9/2/1387 - 19:2
میثم الیاسی
جالب و شنیدنی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 9/2/1387 - 1:48