راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • رزمنده ی فداکار1
    رزمنده ی فداکار1
    فرمانده ناله‏کنان گفت: «حبیب! مرا بگذار و برو. این‏جوری تو هیچ شانسی برای فرار نداری.» حبیب که فرمانده را روی کولش گرفته بود و خمیده و با احتیاط از لابه‏لای تخته سنگ‏های منطقه‏ی کوهستانی می‏گذشت، گفت: «حرفش را نزن حاجی! یا هر دو نجات پیدا می‏کنیم یا هر
  • رزمنده ی فداکار2
    رزمنده ی فداکار2
    فرمانده به آرامی چشمانش را گشود. زیر چشمانش گود افتاده بود. به زحمت لبخندی زد. حبیب با اطمینان گفت: «امیدمان به خداست. هر طور شده از اینجا می‏رویم.» فرمانده بریده بریده گفت: تو از بهترین نیروهای من هستی، تو سخت کوش‏ترین آدمی هم هستی که تا به حال دید
  • اخلاص شهدا(3)
    اخلاص شهدا(3)
    اخلاص شهدا درس (3) «محمد جواد» قلم بسیار شیوایی داشت. از او دعوت شده بود تا در صدا و سیمای مرکز اهواز همکاری کند. روزی در اولین روزهای ورودش به رادیو، او را دیدم که ماشین اصلاحی به دست داشت ومی خواست موهای سر خود را از ته بتراشد. با تعجب به او گفتم
  • تعداد بازديد :
  • 1173
  • پنج شنبه 2/7/1388
  • تاريخ :

رزمنده ی فداکار(3)
فداکاری

حبیب از لابه لای هیزم‏ها و خار و خاشاک، پاهایشان را می‏دید که به طرف آنها می‏آمدند. بعثی‏ها چهار نفر بودند و با صدای بلند صحبت می‏کردند. قلب حبیب تند می‏طپید. خدا خدا می‏کرد که عراقی‏ها هر چه زودتر رد شوند و بروند. اما آنها مستقیم به طرف مخفیگاه آنها می‏آمدند. لحظه‏ای در آن نزدیکی ایستادند. به نظر می‏رسید که در مورد موضوعی بحث می‏کنند. قلب حبیب داشت از جا کنده می‏شد. چون فهمید که آنها سردشان است و با دیدن تل هیزم تصمیم گرفته‏اند آتشی درست کنند و کمی گرم شوند. فرمانده هم متوجه موضوع شده بود و با نگرانی از پشت هیزم‏ها به بیرون نگاه می‏کرد. سرانجام، دستی با فندک پایین آمد و لحظاتی بعد اولین جرقه‏های آتش روشن شد. حبیب محکم دستش را جلوی دهان فرمانده گرفته بود. حالا دود ناشی از آتش هم آنها را اذیت می‏کرد و به سرفه می‏انداخت. حبیب با اضطراب گاهی به فرمانده و گاهی به بیرون نگاه می‏کرد. عراقی‏ها گرم صحبت بودند و شعله‏های آتش هم لحظه لحظه بیشتر می‏شد. فرمانده پلک‏های تب‏دار و ناخوش خود را به زحمت باز نگه داشته بود. نمی‏توانست به راحتی نفس بکشد و به نظرش می‏رسید که آخرین لحظات عمرش را سپری می‏کند. با چشمانی بیمارگونه نگاهی از روی قدردانی به حبیب که داشت زیر لب دعا می‏خواند، انداخت. سرش گیج می‏رفت. حبیب ملتمسانه به او نگاه می‏کرد و با نگاه از او می‏خواست که مقاومت کند. فرمانده سعی کرد لبخندی بزند. اما نتوانست. سرش به یک طرف چرخید و از هوش رفت. وقتی چشمانش را گشود. حبیب را دید که هراسان بالای سرش نشسته و در حالی که روی صورتش آب می‏پاشد، او را صدا می‏زند. فرمانده نالید: «کجاییم؟»

حبیب که از به هوش آمدن او خوشحال شده بود، گفت: «رفتند عجله داشتند تو خوبی حاجی؟

فرمانده چیزی نگفت و دوباره چشم‏هایش را بست. حبیب گفت: باید عجله کنیم. باید هر چه زودتر از اینجا برویم.»

و بعد دوباره بدن لهیده‏ی فرمانده را به دوش گرفت و به راه افتاد. گرسنگی و خستگی و زخمی بودن، حبیب را از پا انداخته بود. چشمانش سیاهی می‏رفت و بدنش می‏لرزید. زمین تقریباً هموار و صاف شده بود. اما حبیب قدرت پیاده روی نداشت. روی زانوهایش خود را جلو می‏کشید. دهانش خشک شده بود و زبان در دهانش نمی چرخید. فرمانده بی‏هوش شده بود و فقط هر از گاهی ناله‏ای کوتاه سر می‏داد. حبیب زمان و مکان را از دست داده بود. نمی‏دانست چقدر راه آمده است. فقط روی زانو می‏خزید و خودش را به جلو می‏کشاند. ناگهان صدایی آشنا را به گوش شنید: «ایست! ایست! نگاه کن دشمن است... اما نه انگار ایرانی هستند... خدای بزرگ پیدایشان کردیم... حاجی ابراهیم و رحیمی خواه هستند... آنها زنده‏اند... آنها زنده‏اند.»

حبیب سرش گیج می‏رفت. دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. در حالی که بر روی زمین می‏افتاد، با دهان خشکیده و لب‏های ترک خورده زمزمه کرد: «حاجی: بالاخره نجات پیدا کردیم.»

و در حالی که نزدیک شدن پوتین‏های رزمندگان ایرانی را می‏دید که به طرف آنها می‏دویدند، چشمانش را بست و از هوش رفت.

 

این داستان از یک واقعه‏ی مستند اقتباس و براساس زندگی شهید بزرگوار حبیب رحیمی خواه از فرماندهان دلاور استان خراسان نوشته شده است.

 

شاهد نوجوان

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

*************************************

 

مطالب مرتبط

رزمنده ی فداکار(1)

رزمنده ی فداکار(2)

اخلاص شهدا

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
ناشناس
شهید رحیمی خو اه از شهدای بزرگ میباشد
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
دوشنبه 3/12/1388 - 8:18
2421374
جالبه
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
شنبه 4/7/1388 - 18:3
ghazzal
قشنگ بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 2/7/1388 - 10:35