راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • لگد به افتاده
    لگد به افتاده
    عبدالملك بن مروان ، بعد از 21 سال حكومت استبدادی ، در سال 86 هجری از دنیا رفت. بعد از وی پسرش ولید جانشین او شد. ولید برای آنكه از نارضاییهای مردم بكاهد، بر آن شد كه در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم تعدیلی بنماید.
  • کریم خان زند
    کریم خان زند
    مردی به دربار خان زند می‏رود و با ناله و فریاد می‏خواهد تا کریم خان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می‏شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می‏شنود و می‏پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می‏‏دهد که مرد را به حضورش ب
  • برای چند شاخه گل
    برای چند شاخه گل
    همان‏طور که ساک ورزشی روی دوشم بود، داخل کوچه شدم. از این یکی کوچه که می‏گذشتم، به خانه‏ی دوستم می‏رسیدم. باید می‏رفتم دنبالش تا با هم به تمرین والیبال برویم. داخل کوچه هیچ کس نبود. ظهر بود و آفتاب نور طلایی رنگش را توی کوچه پهن کرده بود. نمی‏دانم چرا فکر
  • تعداد بازديد :
  • 2336
  • سه شنبه 23/4/1388
  • تاريخ :

عقل یا بخت؟
عقل یا بخت؟

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. در زمان های قدیم، عقل و بخت با هم اختلاف پیدا کرده بودند. اختلاف آنها بر سر این بود که کدام یک لازمه زندگی انسان ها هستند.

بخت می گفت:« انسان ها بیشتر به من نیازمندند.»

عقل می گفت:«نه، انسان ها به من نیاز بیشتری دارند. »

آنها برای ثابت کردن حرف هایشان دست به کار شدند. بخت رفت و بر سر پسر تنبلی نشست. در همان لحظه عقل از سر پسر پرید. یک روز وزیر آن پسر را دید و چون فرزندی نداشت او را به فرزندی قبول کرد و به خانه اش برد. وزیر از اینکه صاحب فرزندی شده بود، خیلی خوشحال بود و از شادی در پوست خود نمی گنجید و هرچه از دستش برمی آمد برای پسر انجام می داد. پس نه از خوراک کم داشت و نه از پوشاک. از صبح تا شب هم به بازی و تفریح سرگرم بود.

روزی از روزها، وزیر دست پسرش را گرفت و برای گردش به باغ پادشاه رفتند. پادشاه که از پسر وزیر خوشش آمده بود، یک سیب درشت به دست او داد. پسر همان جا فوری سیب را گاز زد و خورد. پادشاه وقتی دید که پسر با چه عجله ای سیب را گاز زد و خورد، خنده اش گرفت. وزیر از کار پسرش خیلی ناراحت شد و از خجالت سرخ شد.

در راه برگشت به خانه وزیر رو به پسرش گفت: «پسرم! وقتی پادشاه چیز خوردنی به دستت داد، نباید همان موقع و با عجله آن را بخوری! اول آن را بو کن و در بغلت بگذار و بعد آرام آرام بخور.»

پسر گفت: «باشد پدر! از این به بعد هر وقت پادشاه چیز خوردنی به من داد، فوری آن را نمی خورم.»

چند روز از این ماجرا گذشت. وزیر باز دست پسرش را گرفت و برای گردش به باغ پادشاه برد. آنها مدتی در باغ گردش کردند و بعد در گوشه ای به استراحت پرداختند.

پادشاه دستور داد، ناهارش را به همان جایی که آنها نشسته بودند، بیاورند. نوکران ناهار را آوردند. پادشاه، وزیر و پسر شروع به خوردن کردند. پادشاه یک لقمه چرب بزرگی به دست وزیر داد. پسر وزیر لقمه چرب را با احترام گرفت. اول آن را بو کرد. بعد زیر بغلش گذاشت.

از این کار پسر، پادشاه خنده اش گرفت و قاه قاه خندید. صورت وزیر از ناراحتی سرخ شد. ولی در حضور پادشاه، چیزی به پسرش نگفت. در راه برگشت به خانه رو به پسرش کرد و گفت: «آه! پسر چقدر احمقی! مگر نمی دانی گوشت چرب را زیر بغل نمی گذارند؟!»

پسر خیلی ناراحت شد. وقتی به خانه آمد، با خود گفت: این که نشد زندگی! هی این کار را بکن، آن کار را نکن! مرگ بهتر از این زندگی است.» بعد دوید و رفت روی پشت بام خانه تا خود را از آنجا به زمین پرت کند. در این لحظه بخت التماس کنان به عقل گفت: «ای عقل! به دادم برس. پسر وزیر دارد از دست می رود.»

عقل زود رفت و روی سر پسر وزیر نشست. پسر که حالا عاقل شده بود، از خودکشی دست برداشت و به زندگی ادامه داد. در این مبارزه عقل بر بخت پیروز شد.

 

عبدالصالح پاک

تنظیم: بخش کودک و نوجوان

********************************************

مطالب مرتبط

لگد به افتاده

کریم خان زند

برای چند شاخه گل

به سوی من بیا!  

کوهنورد

مثل خُمره!

پرواز

ارسال به