راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • یک درخت در بهشت
    یک درخت در بهشت
    نود و دومین سوره‏ی قرآن مجید، سوره‏ی «لیل» است. این سوره 21 آیه و 71 کلمه دارد و نهمین سوره است که در شهر مکه بر پیامبر اسلام (ص) نازل شده است. در این سوره سه آیه‏ی سوگند‏دار وجود دارد. در آغاز سوره، خداوند بزرگ به «شب» سوگند می‏خورد. نام این سوره از همین
  • بخشش بزرگ خدا به پیامبر
    بخشش بزرگ خدا به پیامبر
    نود و سومین سوره‏ی قرآن، سوره‏ی «ضحی» است. این سوره 11 آیه و 40 کلمه دارد و یازدهمین سوره‏ی قرآن است که در شهر مکه بر پیامبر (صلی‏الله وعلیه وآله وسلم) نازل شده است. خدای بزرگ در آغاز این سوره به روشنایی روز سوگند می‏خورد. نام این سوره از همین آیه گرفته ش
  • خداوند تو را خوب و شایسته آفریده است
    خداوند تو را خوب و شایسته آفریده است
    حضرت رسول خدا صلی‌الله علیه وآله وسلم خداوند تو را خوب و شایسته آفریده است پس تو هم اخلاقت را خوب و شایسته کن
  • تعداد بازديد :
  • 3077
  • چهارشنبه 25/6/1388
  • تاريخ :

غم در نگاه آفتاب
غم در نگاه آفتاب

آه بلندی کشید. سینه‏ی استخوانی‏اش آهسته بالا و پایین می‏آمد و خس‏خس تیزی از حنجره‏اش بیرون می‏زد. خودش فکر می‏کرد که همه جای بدنش درد می‏کند. یک جای سالم در جسم تکیده و فرتوتش نیست. وقتی به پشتی ساده و کهنه‏اش تکیه می‏داد غرق در غم می‏شد و ریزه ریزه به حرف می‏افتاد و دست آخر می‏گفت: «هم‏ فقیرم، هم مریضم، هم نابینا... آه خدایا!»

آن وقت، ناگهان همسرش جلویش زانو می‏زد و دست روی دست می‏گذاشت و به سردی می‏گفت: «باز هم چه می‏گویی مرد! خودت برای خودت درد و غصه می‏تراشی؟ چهار ستون بدنت سالم است. فقط ... فقط چشم نداری که این هم از بد روزگار است. سر سفره‏مان هم اگر فقط تکه نانی داریم، چه غم... این حال و روز بیشتر مردم مکه است!»

عبدالله بن مکتوم، برای یکی دو ساعتی آرام می‏شد. قوّت می‏گرفت. برمی‏خاست و عصا به دست راه می‏افتاد طرف نخلستان کنار خانه‏شان. همسرش می‏گفت: «بگذار یکی از بچه‏ها همراهت بیاید نکند راه را گم کنی!»

اما او بادی به سینه‏ی خود می‏انداخت و با تفاخر می‏گفت: «اگر چشم ندارم؛ اما شامّه‏ام آنقدر قوی است که هر کجا را بخواهم بو بکشم و پیدا کنم».

حالا چند ساعتی می‏شد که از خانه بیرون آمده بود. اول رفت طرف نخلستان، سر چاه ابوطارق؛ کمی نشست و به سر و صورت خود آبی زد. ابوطارق به او مشتی خرما داد و گفت: «نخل‏هایمان امسال بار کمی دارند. شاید از خشکسالی و نازایی ابرهاست!»

عبدالله بعد از آن به دلش افتاد به سراغ پیامبر(صلی الله علیه و اله وسلم) برود. اینجا و آنجا پرس وجو کرد تا بالاخره او را یافت. با شوق دست به دیوار گرفت و به مقابل حضرت، در کنار خانه‏ی کعبه  رسید. صدایش مثل نسیم دلنواز بود. از او مهربان‏تر کسی را نمی‏شناخت. هر بار که عبدالله روبرو می‏شد، با احترام از جا برمی‏خاست دست او را می‏گرفت و کنار خودش می‏نشاند. بعد، از حال و روزش می‏پرسید و غم حرف‏هایش را به جان می‏خرید.

- سلام ای فرستاده‏ی امین خدا!

صدای دلنواز پیامبر(صلی الله علیه و اله وسلم) در جواب او، مثل پرنده‏ای بال گرفت.

- سلام بر تو، خوش‏ آمدی عبدالله بن مکتوم!

عبدالله همه‏ی دردهایش را از یاد برد. گویی جوان شد. چشم‏هایش سو گرفتند و آرزوهایش یکی یکی برآورده شدند.

پا تند کرد و خندید و یکی از دست‏هایش را به سمت جلو گرفت تا نیفتد. دست مهربان پیامبر(صلی الله علیه و اله وسلم) به دست او گره خورد. گرمایش، حس خوبی به عبدالله می‏داد. او را سبک می‏کرد. حسی مثل پرواز، در دشت‏های مکّه!

- عطری که بر پیراهن شماست، به گمانم از جانب خدایت آمده. من در عمرم با کاروان‏های زیادی از شام، ایران و یمن روبه‏رو بوده‏ام و عطرهای زیادی را بوییده‏ام؛ اما این بوی دلپذیر، از عطری عجیب و ناشناخته است!

پیامبر(صلی الله علیه و اله وسلم) مهمان داشت. ثروتمندی با تکبّر رو به روی حضرت نشسته بود. او بزرگ قبیله‏ای در مکه بود و داشت درباره‏ی دین اسلام، از ایشان سوال می‏پرسید.

پیامبر(صلی الله علیه و اله وسلم) عبدالله را کنار او نشاند. مرد ثروتمند که از همان اول ورود او، با اخم نگاهش کرده بود به خودش تکانی داد. هیکل درشت و گوشتالویش جا به جا شد. وقتی عبدالله  نشست، اخم او بیشتر شد. گوی سر و وضع فقیرانه‏ی عبدالله برایش چندش‏آور بود. چهره در هم کشید، زیر لب غر زد و از او فاصله گرفت. عبدالله نفهمید. چهره‏ی پیامبر(صلی الله علیه و اله وسلم) از کار مرد ثروتمند، دگرگون بود. غم با خطوط ریزی، در پیشانی آفتاب گونش پیدا بود.

عبدالله خواست مثل هر روز بگوید: «ای رسول خدا، باز هم آیه‏های زیبایتان را برایم بخوانید که سخت مشتاق شنیدن هستم!»

اما پیامبر(صلی الله علیه و اله وسلم) در سکوت بود، نمی‏خندید و در دلش درد تازه‏ای داشت. ناگهان جبرییل- فرشته‏ی بزرگ خدا- بر زمین بال گستراند. بوی بهشت افشاند و در مکه فرود آمد.

او از سوی خداوند آیاتی تازه برای پیامبر(صلی الله علیه و اله وسلم) آورده بود. آیاتی که خشم خدا را از برخورد مرد ثروتمند با مرد فقیر نشان می‏داد.

 

مجید ملامحمدی

تنظیم:بخش کودک و نوجوان

 

                                                ************************************

مطالب مرتبط

یک درخت در بهشت

بخشش بزرگ خدا به پیامبر

خداوند تو را خوب و شایسته آفریده است

شهر پیامبر

با قرآن آشنا شویم

سوره‌ی غاشیه (قیامت)

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
moinhosseini
عالی
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 25/6/1388 - 16:1