راهنما

اگر در ابتدا و انتهای عبارت جستجو علامت (") ( یا quotation) بگذارید، مطالبی که در متن آنها عین کلمات وجود دارد داخل عبارت را جستجو و نمایش می دهد ولی اگر در دو سر عبارت جستجو علامت (") قرار ندهید مطالبی که در متن آنها یکی از کلمات داخل عبارت وجود داشته باشد یافت می شود.

مطالب مرتبط
  • الايمان في رؤیة الامام الباقرعلیه السلام
    الايمان في رؤیة الامام الباقرعلیه السلام
    حلل الإمام الباقر (عليه السلام) حقيقة الإيمان، ومراتبه، وتحدث في أحاديث كثيرة عن صفات المؤمنين المتقيين ...
  • وقتی پنجره باز است اتاقم بوی گل می گیرد.
    وقتی پنجره باز است اتاقم بوی گل می...
    ستاره ها شب ها چشم هایشان را در آسمان باز می کنند و به من می خندند. آن قدر زیادند که هر چه آنها را می شمرم تمام نمی شوند. کوچک و بزرگند، پرنور و کم نور. وقتی آنها را نگاه می کنم یاد قصه ی مامان بزرگ می افتم.
  • تونل زندگی
    تونل زندگی
    حتما تا به حال برای شما هم پیش آمده که چرا انسان نمی تواند عظمت خدا را درک کند؟ زیرا عقل انسان از زمانی که از نظر شرعی کامل می شود (رسیدن به سن تکلیف) وارد تونل تاریک می شود که با آن منطقه ی آشنایی ندارد. ولی قرآن
  • تعداد بازديد :
  • 2874
  • چهارشنبه 10/4/1388
  • تاريخ :

نتیجه بازیگوشی

رضا

مادر پیراهنم را که دید، فریادش بلند شد: «خدا بگم چی کارت کنه! آخه تو با این پیراهن چه کار می‏کنی؟ مگر پدرت چقدر در می‏آورد که نصفش را بدهم ماهی دو- سه تا پیراهن واسه تو بخرم.»

بعد قیافه جدیدی به خودش گرفت که تازگی داشت؛ یعنی نه آرام شده بود و نه عصبانی بود. یک جور تهدید بود. گفت: «باشه، بلایی به سرت بیاورم که دیگر تا آخر عمر هیچ لباسی را سوراخ نکنی.»

توی دلم خندیدم که: «مثلا چه کار می‏کند؟ فوق فوقش به بابا می‏گوید و بابا هم یک سیلی آبدار می‏زند توی گوشم. مگر می‏شوداز خیر گردوهای درخت توی حیاط مدرسه گذشت. یا با بچه‏ها مسابقه بالا رفتن از درخت نداد؟»

اما شب هم وقتی بابا آمد، مامان لام تا کام درباره  من حرفی نزد. از همه چیز گفت، مگر سوراخ‏های پیراهن من.

صبح فردا، مثل همیشه دیرم شده بود. با عجله کیفم را درست کردم و صبحانه را نصفه کاره خوردم. بعد هم پیراهن مدرسه را از روی چرخ خیاطی قاپیدم و در حالیکه به طرف در می‏دویدم، توی راه آن را پوشیدم. توی کوچه و خیابان دو- سه بار چند نفری پشت سرم قاه قاه شروع به خندیدن کردند. ولی تا من برگشتم، قیافه حق به جانبی گرفتند و ساکت شدند. به مدرسه که رسیدم، صف‏ها بسته شده بود. با عجله رفتم و سرجایم در صف ایستادم که ناگهان صدای خنده پشت سری‏ها بلند شد، همه سرها به طرف ما برگشت. آقای ناظم از پشت بلندگو داد زد: «آنجا چه خبره؟»

بچه ها

بچه‏ها سعی کردند خندهشان را بخورند، ولی گویا نمی‏شد. کمال از پشت سرم گفت: «آقا رضا! مد جدیده؟» گفتم: چی مده بابا ؟ چرا الکی می‏خندی؟» با خنده گفت: یعنی جدی جدی نمی‏دونی؟» گفتم: «نه!»

یک آن گوشم سوخت و همراه گوشم که توی دست‏های آقای ناظم بود، به طرف بالا رفتم. آقای ناظم که صدایش از عصبانیت تیز شده بود، گفت: «چه مرگتونه؟ مگر نمی‏گویم ساکت؟!» کمال گفت: «آقا! پیراهن رضا را ببینید.»

اقای ناظم نگاهی به پشت پیراهن من کرد و چهره عصبی‏اش خندان شد، گفت: «این چیه پوشیدی پسر؟ با اینکه نمی‏شه بنشینی سرکلاس. کلاس به هم می‏ریزد.»

باز هم نفهمیدم قضیه از چه قرار است. تا اینکه آقای ناظم مرا به دفتر فرستاد و آقا یحیی، بابای مدرسه برایم یک پیراهن چروکیده آورد. وقتی پیراهن سفید را در آوردم، تازه فهمیدم که چرا همه به من می‏خندیدند. مادرم جای سوراخ دیروز را با یک پارچه سرخ که گل‏های سبز و آبی ریز داشت وصله کرده بود.

همشیره شما «شوربا»

تنظیم: بخش کودک ونوجوان

**********************************

مطالب مرتبط

 بار خر روی دوش قاطر

کلاغ و کوزه

دریس، مسئولیت حمل می‏کند

رسول اکرم و دو حلقه جمعیت

بازی پدربزرگ و نوه

ارسال به
آخرین نظرات کاربران
فا طمه یحی زاده
عالی بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
سه شنبه 13/5/1388 - 11:48
طاهره000
خوبه آدم همیشه بتونه درس بگیره .
ممنون.
خسته نباشید.
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
پنج شنبه 11/4/1388 - 21:51
سید محمد امین نبوی
بسیار بسیار عالی بود از خواندنش لذت بردیم
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 10/4/1388 - 16:56
0103905420002
جالب بود
پاسخ تبیان :
0
موافقم
0
مخالفم
چهارشنبه 10/4/1388 - 15:46